━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
کنار میدان میایستد.
پرچم ندارد.
عکس رهبری هم ندارد.
او را بعضی شبها در میدان میبینم.
از همه زودتر میآید، جمعیت که زیاد میشود؛ میرود!
فقط در مراسم، صفحهی گوشیاش را روشن میکند با تصویری از امام شهید. و همین میشود همهی چیزی که او با خودش به میدان آورده.
چون پرچم ندارد، کنار جمعیت میایستد و شعارها را آهسته تکرار میکند. تنها هم میآید؛ بدون همراه.
اما دیشب...
دیشب وقتی مجری برنامه اعلام کرد: «میخواهیم با هم یک نماهنگ بخوانیم»، هیچ فکر نمیکردم بلد باشد نماهنگ بخواند.
میدانید اصلاً به سروشکلش، سن و سالش نمیخورد.
چندبار عقبتر از او ایستادم تا ببینم واقعاً حفظ است، دیدم بله!
از همان اول شروع کرد:
ای غم شیرینت با آدم و حوا
ای بهشت فطرت در دوزخ دنیا
با تو پیمان بستیم در عهد خمینی
ان تقوموا للّه مثنی و فرادی
باید برخاست
دنیا با آنها و مولا باماست...
بلند و رسا میخواند، بدون خجالت.
دیدم وقت گفتن؛
"انّا علی العهدی لبیک یا مهدی"
ما که پرچمهایمان را تکان می دادیم، او دستش را در آسمان تکان می داد.
نماهنگ که تمام شد، چادرش را مرتب کرد که برود، صورتش را دیدم خیس اشک بود ...
سیده زهرا میراحمدی ✍
#ماهنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
پرچمها برخاستند
در دل شب، هنگامی که تاریکی آخرین نفسهای خود را میکشد، پرچمها پس از هفتاد شب بیداری، همچون امواج مهیای طوفان، در میدانها سر برمیدارند. امشب صفِ پرچمها، صفِ انتظار نیست، صفِ برخاستن است. صفِ مردمی که فهمیدهاند رسیدن به صبحِ ظهور، تنها با نشستن ممکن نمیشود.
کنار میدان شهدا، دقیقتر انتهای خیابان ۱۷ شهریور، هنرمند با دستانی استوار، واژهای را بر پارچهها حک میکند که تاریخ را به لرزه میاندازد؛ نامی که قرنهاست خونِ دلها از آن میجوشد: «یا مهدی».
باد که میوزد، پرچمها تکان نمیخورند، بلکه بیدار میشوند. صدایشان شبیه گامهای سپاهی است که از خوابِ طولانی خیز برداشته تا به قافلهی سربازان حضرت برسد. خیابانها زیر نور کمرنگ نیمهشب، حال و هوای گذرگاه یک لشکر پنهان را به خود گرفتهاند؛ لشکری که سلاحش ایمان است و مقصدش ظهور.
امشب وطن، تنها آذین بسته نشده؛ آماده شده.
پرچمها سوگند میخورند، دلها استقامت میخواهند، و مردم، آرام اما ریشهدار، در دل خویش اعلام حضور میکنند: «ما برای آن صبح وعده دادهشده، در صف ایستادهایم.»
زینب مرادی✍
#ولایتنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔴نشست نقد و بررسی
این بار نقد و بررسی روایتهای برتر چالش
مکان جلسه:
تماس گروهی در دیدگاه👇
ble.ir/join/J9wVbhE47t
⏰زمان جلسه:
جمعه ساعت ۱۷ الی ۱۷:۳۰
روایتهای چالش به شرح زیر است👇
کلاسی که زیر پل روشن شد
تربت امام حسین
اربعین
زنبور کلاس
روز قدس، قسمت اول
روز قدس، قسمت دوم
پرچم پرماجرا
سیزده به در
یک عاشقانه ایدئولوژیک
من یک مادرم
دوستش داشتی؟
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
ایران جان
من وسعت این آسمان را دوست دارم
زیبایی این بیکران را دوست دارم
اهواز را ایلام را هم یزد و قم را
من جایجای زاهدان را دوست دارم
تبریز را بوشهر را بابل و آمل
قطعاً تمام اصفهان را دوست دارم
یاسوج، سقز، اردبیل و بختیاری
گرگان و مشهد، آبادان را دوست دارم
کوه دماوند و هوای دود تهران
خشک کویر و ساری لبریز باران
قزوین و ری، زیبایی هر سه خراسان
من دوست میدارم تمام خاک ایران
میبوسم این خاک پر از خون شهیدان
جانم فدای میهن زیبای ایران
گر دشمنم جان مرا صدبار سوزد
خاکسترم را بر لب دریا بریزد
ققنوسم و خاکستر من جان بگیرد
گر رهبرم فرمان دهد جان، جان بمیرد
ایرانیام از نسل قاسمها و آرش
از نسل حاجیزاده و نسل سیاوش
ایرانیام بهر وطن جان میسپارم
من مرگ در راه وطن را دوست دارم
جانم فدای خاک پاکت باد ایران
جانم فدای خاک پاکت باد ایران
سکینه ذاکری ✍
#شعر
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
خوشتیپ!
آیا معلم مو بلند دیدهاید؟ معلمی که تِل بزند چه؟! نه؟ دیدهاید حتماً. مخصوصاً خانم معلمهایتان! البته اینجا منظور خودمم! آقای معلمی که یکساله موهایش را نزده! معلم هم مثل شما است، شلوار جین میپوشد تا میز و نیمکتهای استاندارد کلاس اذیتش نکنند. گاهی پیراهن آستین کوتاه میپوشد تا از کولرهای استاندارد موجود در همهی کلاسها باد خنکتری بخورد. موهایش را هم بلند میکند ببیند چه تحفهای میشود!
مهرماه که سال تحصیلی شروع شد، تا یکی دو هفته موهایم برای همکاران و مدیر جالب بود. دانشآموزان قدیمیتر مدام صدا میکردند "خوشتیپ!" و من برنمیگشتم!
یادم است که هربار هم چیز جدیدی میگفتم: «دارم توی سریال سلمان فارسی بازی میکنم، میخواهم توی تئاتر نقش کوروش کبیر را بازی کنم» همه هم خوشحال و راضی بودیم.
تنها تلاشم این بود که پایم به اداره باز نشود. مسئول مقطع و یا حراست و... هرچه موهایم را نمیدیدند، به نفع همه بود!
گذشت و گذشت تا ده فروردین که رفتم اداره و واحد حسابداری کار کوچکی داشتم. در روزگار جنگ خانمها که دورکار بودند و باقی هم قرار شده بود بیست درصد سر کار باشند.
وارد اداره که شدم، دیدم همهجایش تعطیل است! همهی درها بسته و گرد مردهای که پاشیده بودند.
آمدم برگردم خانه که از بالا صدایی شنیدم. گفتم لااقل بپرسم ببینم کارمندان اداره توی عید هستند؟ چه روزی و چه ساعتی تشریف دارند که مزاحم شوم؟!
رفتم بالا. بغل دفتر رئیس سالن کنفرانس جلسات است. صدا از آنجا بود. وارد شدم. چشمتان روز بد نبیند. آقای رئیس بههمراه همهی معاونان و مشاوران و کارشناسان و سایر بستگان و آشنایان نشسته بودند و صبحانهی کاری میل میکردند! سلام علیک کردم و میخواستم فرار کنم که از انتهای سالن یکی از همکاران قدیمی که سمتی در اداره داشت، صدایم زد و دعوتم کرد به صبحانه! رفتن سختتر از ماندن بود و من هم چارهای نداشتم جز اطاعت و پیاده کردن املت اداره. نه که قضیه خرس و یک تار مو باشد، نه، قبول کردن حرف بزرگتر برایم خط قرمز بود (به جان شما قسم!)
طول سالن را طی کردم که برسم به انتهای سالن. نزدیک به سی جفت چشم داشت مرا نگاه میکرد که معلم ریاضی موبلند، موهایش را آبوجارو کرده و با لباسهای نوی عیدش، خرامان راه میرود.
مانده بودم املت صبحانه را بخورم یا خجالت و شرم و حیا را.
تازه کار به اینجا ختم نشد، بحثشان دربارهی جنگ و آسیبهای مدارس بود. قرار بود بروند بازدید. و چه بهتر که بههمراه یک آقای خوشتیپ این کار را انجام دهند. آن هم کسی نبود جز آقای عبدیِ موبلند!
علیرضا عبدی✍
خاطرات معلمی
#طنزنوشت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🚩چالش روایت
🔺این هفته چالشکدۀ همانوشت در نظر دارد بین ده روایت کانال، یک روایت را برتر اعلام کند.
⏳مهلت نظرسنجی: تا ساعت ۲۲
⏰زمان نقد درونباشگاهی: امروز ساعت ۱۷ الی ۱۷:۳۰ در تماس گروهی دیدگاه
📍روایتنویس برتر چند انتخاب دارد!
۱) پست تبلیغی او در همانوشت منتشر خواهد شد که باید در خصوص نویسندگی باشد.
۲) یک سرفصل از دورۀ فوت و فن قلم را رایگان دریافت میکند.
۳) کل دورۀ را میتواند با تخفیف دریافت کند.
۴) متن خود را میتواند بدون نوبت پخش کند.
روایتهای چالش به شرح زیر است👇
کلاسی که زیر پل روشن شد
تربت امام حسین
اربعین
زنبور کلاس
روز قدس، قسمت اول
روز قدس، قسمت دوم
پرچم پرماجرا
سیزده به در
یک عاشقانه ایدئولوژیک
من یک مادرم
دوستش داشتی؟
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔸لینک نظرسنجی 👇
https://ble.ir/Homanevesht/-8965282911784456928/1780050625971
بر اساس این لیست نقد کن😉
🟢لیست نقد
۲۰ نمره
🔹عنوان (۱ نمره)
🔹شروع (۱ نمره)
🔹تعداد شخصیتها (۱ نمره)
🔹شخصیت اصلی (۲ نمره)
🔹عناصر چهارگانه موقعیت (زمان، مکان، شخصیت، اتفاق) (۴ نمره)
🔹تعادل اولیه (۲ نمره)
🔹تعادل ثانویه (۲ نمره)
🔹تحول شخصیت اصلی (۲ نمره)
🔹زاویه دید (۱ نمره)
🔹پایان (۱ نمره)
🔹نگو، نشان بده (۳ نمره)
زمان جلسه: ۱۷ الی ۱۷:۳۰ در تماس گروهی دیدگاه
در گروه دیدگاه عضو شوید👇
http://ble.ir/join/J9wVbhE47t
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔸لینک نظرسنجی 👇 https://ble.ir/Homanevesht/-8965282911784456928/17800506259
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔺هم اکنون شروع جلسه نشست نقد و بررسی روایت برتر در گروه دیدگاه 👇
ble.ir/join/J9wVbhE47t
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔴 نظر هیئت نقدکده بر اساس لیست نمرهدهی نقد و بررسی به شرح زیر میباشد👇
🥇عملیات نیمساعته پل انتقام (روز قدس) با نمره ۱۶,۲۵
عنوان خوب
تحول شخصیت
عناصر چهارگانه موقعیت
پایان خوب
حس تعلیق
🥈دوستش داشتی؟ با نمره ۱۴,۵
عنوان خوب
تحول شخصیت
شخصیتپردازی خوب
🥉یک عاشقانه ایدئولوژیک با نمره ۱۴
عنوان خوب
پایان خوب
تحول شخصیت
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔴 چالشکده متن برتر را اعلام میکند👇
🔺کلاسی که زیر پل روشن شد
نویسنده: زینب مرادی
🔺اربعین
نویسنده: محدثه اسماعیلیپور
🔹روایت برتر از نگاه نقدکده 👇
🔺عملیات نیمساعته پل انتقام
نویسنده: مائده قمبرپور
🟢چالش جدید برای هفته آینده چیه؟🧐
اگر قرار باشد قلمم از چیزی دفاع کند، آن چیز حتماً ...
این جمله رو در سه پاراگراف کامل کن و برای همانوشت بفرست و روز جمعه در رأیگیری متنت رو شرکت بده🙂↔️
جایزه چیه؟
دو تا سرفصل آموزش رایگان مدرسه نویسندگی همانوشت 🙌
مهلت ارسال متن: چهارشنبه ۱۳ خرداد
آیدی جهت ارسال متن👇
@writing_team_1405
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
ضیافتِ صندلیها
بنگر آقا!
اینجا خیابان است؛ جایی که گویی سالها در غبارِ هیاهوی روزمرگیها، از یاد برده بودیم چگونه میتوان در کنار هم، «مردم» بود. حالا شب که فرامیرسد، ما صندلیهایمان را بر سنگفرشِ سرد شهر میچینیم؛ نه برای تماشا، که برای شنیدن. مینشینیم تا صدایِ بیصدایان شویم، تا دردهایِ فروخورده را به واژههایِ روشنِ «گفتوگو» بدل کنیم. ما اینجا، در کنارِ هم، کلافِ سردرگمِ مسائلمان را با انگشتانِ تدبیر و مهر باز میکنیم.
آقا! در این سکوتِ شبانه، آیا صدایِ نجوایِ ما را میشنوی؟
آیا آنگاه که سرها بههم نزدیک میشود و قلبها در تپشی مشترک همنوا میگردند، نگاهِ خشنودِ تو شامل حال ما میشود؟
ما اینگونه، در پیِ یافتنِ حقیقت و دست یافتن به «ما» بودن، به سویِ تو میآییم.
اینطور که باشیم، دوستمان داری؟
اینطور که باشیم، برمیگردی؟
ریحانه امیریزاده✍
#ادبیکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله