eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
383 دنبال‌کننده
315 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔸لینک نظرسنجی 👇 https://ble.ir/Homanevesht/-8965282911784456928/17800506259
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔺هم اکنون شروع جلسه نشست نقد و بررسی روایت برتر در گروه دیدگاه 👇 ble.ir/join/J9wVbhE47t ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔴 نظر هیئت نقدکده بر اساس لیست نمره‌دهی نقد و بررسی به شرح زیر می‌باشد👇 🥇عملیات نیم‌ساعته پل انتقام (روز قدس) با نمره ۱۶,۲۵ عنوان خوب تحول شخصیت عناصر چهارگانه موقعیت پایان خوب حس تعلیق 🥈دوستش داشتی؟ با نمره ۱۴,۵ عنوان خوب تحول شخصیت شخصیت‌پردازی خوب 🥉یک عاشقانه ایدئولوژیک با نمره ۱۴ عنوان خوب پایان خوب تحول شخصیت ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔴 چالش‌کده متن برتر را اعلام می‌کند👇 🔺کلاسی که زیر پل روشن شد نویسنده: زینب مرادی 🔺اربعین نویسنده: محدثه اسماعیلی‌پور 🔹روایت برتر از نگاه نقدکده 👇 🔺عملیات نیم‌ساعته پل انتقام نویسنده: مائده قمبرپور 🟢چالش جدید برای هفته آینده چیه؟🧐 اگر قرار باشد قلمم از چیزی دفاع کند، آن چیز حتماً ... این جمله رو در سه پاراگراف کامل کن و برای همانوشت بفرست و روز جمعه در رأی‌گیری متنت رو شرکت بده🙂‍↔️ جایزه چیه؟ دو تا سرفصل آموزش رایگان مدرسه نویسندگی همانوشت 🙌 مهلت ارسال متن: چهارشنبه ۱۳ خرداد آیدی جهت ارسال متن👇 @writing_team_1405 ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ ضیافتِ صندلی‌ها بنگر آقا! اینجا خیابان است؛ جایی که گویی سال‌ها در غبارِ هیاهوی روزمرگی‌ها، از یاد برده بودیم چگونه می‌توان در کنار هم، «مردم» بود. حالا شب که فرامی‌رسد، ما صندلی‌هایمان را بر سنگ‌فرشِ سرد شهر می‌چینیم؛ نه برای تماشا، که برای شنیدن. می‌نشینیم تا صدایِ بی‌صدایان شویم، تا دردهایِ فروخورده را به واژه‌هایِ روشنِ «گفت‌وگو» بدل کنیم. ما اینجا، در کنارِ هم، کلافِ سردرگمِ مسائلمان را با انگشتانِ تدبیر و مهر باز می‌کنیم. آقا! در این سکوتِ شبانه، آیا صدایِ نجوایِ ما را می‌شنوی؟ آیا آن‌گاه که سرها به‌هم نزدیک می‌شود و قلب‌ها در تپشی مشترک هم‌نوا می‌گردند، نگاهِ خشنودِ تو شامل حال ما می‌شود؟ ما این‌گونه، در پیِ یافتنِ حقیقت و دست‌ یافتن به «ما» بودن، به سویِ تو می‌آییم. این‌طور که باشیم، دوستمان داری؟ این‌طور که باشیم، برمی‌گردی؟ ریحانه امیری‌زاده✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ سرباز کوچک آن شب، میدان شهدا در تلاطم بود؛ نبض تهران با ریتمی تند و نامنظم می‌زد. میان ازدحام جمعیتی که با شعارها و همهمه‌ها پیاده‌روها را تسخیر کرده بودند، تصویری در گوشه‌ای از خیابان، کنار پایه‌ی تیر برقی بلند، در ذهن حک می‌شد؛ تصویری که تضادی غریب با فضای ملتهب اطراف داشت. دخترکی ده‌ساله، با قامتی کوچک و نگاهی که فراتر از سنش به‌نظر می‌رسید، ایستاده بود. روی سکویی کوتاه، سه ظرف رنگِ گواش ــ سبز، سفید و سرخ ــ را چون مهماتِ نبردی کنار هم چیده بود. قلم‌موهای نازک و پهنش را نیز با نظمی خاص کنار دستش گذاشته بود؛ گویی برای جراحیِ روحی بزرگ آماده می‌شد. او سربازِ این میدان بود؛ اما سلاحش نه تفنگ بود و نه فریاد. سلاحش هنر بود. هر بار کودکی با چشمانی متعجب به سویش می‌آمد، دخترک با وقار سر فرود می‌آورد و بی‌تردید، شروع به کشیدن خطوطِ سه‌رنگِ پرچم بر گونه‌های کودک می‌کرد. او می‌دانست چه می‌کند؛ انگار در آن لحظه، خودش را وقف کرده بود تا پرچمِ میهن را بر تن فردای این سرزمین بنشاند. هر بار که قلم‌مو بر پوستِ کودکی می‌نشست و نوارِ سبز و سفید و سرخ شکل می‌گرفت، گویی سنگی در دیوارِ مستحکم حماسه نهاده می‌چید. آن شب، زیرِ نورِ زرد و بی‌رمقِ تیر برق، دخترکِ ده‌ساله در میانه‌ی طوفانِ تاریخ ایستاده بود؛ سربازی کوچک که با هر ضربه‌ی قلم‌مو، امید را بر چهره‌ی هم‌نسلانش نقاشی می‌کرد، بی‌آنکه بداند روایتِ این خدمتِ معصومانه‌اش قرار است روزی بخشی از حافظه‌ی جمعیِ یک ملت شود. آن شب، میدان شهدا تنها شاهدِ واقعه‌ای تاریخی نبود؛ شاهدِ ظهورِ هنرمندی کوچک بود که فهمیده بود چگونه می‌توان وطن را با رنگ‌ها، بر چهره‌ی آیندگان زنده نگه داشت. روایت از خیابان زینب مرادی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ تبعید اجباری - صد و شصت و چهار، صد و شصت و پنج، صد و شصت و شش... تمام کتاب‌هایی را که خوانده بودم، لیست کردم و شروع کردم به شمردن. فکر کنید اگر آدم کتاب بخواند، اما نداند که چند کتاب خوانده است، به‌نظر شما دچار چه عارضه‌ای می‌شود؟ بعضی‌ها می‌گویند مهم کیفیت است، نه کمیت. بعضی‌ها می‌گویند دارندگی و برازندگی، هرچه کتابخانه‌مان بیشتر کتاب داشته باشد، بیشتر آدم حسابی به نظر می‌رسیم. این‌ها را رها کنیم و برویم سراغ این‌که یک معلم باید چه کتابی بخواند، باز صدای درگیرالعلوم‌ها یا بهتر بگویم راحت‌الحلقوم‌ها درمی‌آید که معلوم است هرچه زردتر، بهتر! - خب که چی؟ کتاب شهید مطهری الآن منسوخ شده و سخت‌خوانه، بهتر نیست بریم سمت کتاب‌های علمیِ غربی که کل دنیا الآن دارن می‌خوننش و روش‌هاش رو اجرا می‌کنن. عینکم بدون هیچ اتفاق غیرمنتظره‌ای از روی صورتم سر می‌خورد؛ آخر چند وقت پیش پیچش شل شده بود. - وقتی سراغ کتابای بزرگان بری، کم‌کم به معرفتت اضافه می‌شه و دیگه فهمش سخت نیست. انگار‌نه‌انگار که صدای من را شنیده است، در ردیف کتاب‌های روانشناسی به دنبال اثر مرکب می‌گردد. بارها شده که ابرو بالا انداخته و به چشم‌های من زل بزند که تو به کتاب‌های بقیه چه کار داری؟ سرت در کتاب‌های خودت باشد. آن‌گاه صدای بلند یک دانش‌آموز در گوشم می‌پیچد که «من نمی‌دونم چرا تو این دنیام و برای چی می‌آم مدرسه.» ولی من می‌دانم دانش‌آموز عزیز؛ چون معلم تو هم نیز نمی‌داند که برای معلم خوب بودن باید با معنویت و مذهب خو بگیرد تا دلش نرم شود و صدایش نور بشود بر قلب تو. بله دانش‌آموز محترم، شاه‌کلید زندگی یک آدم شاید یک کتاب باشد که فاصله‌اش تا آن فقط یک ردیف از قفسه چوبی است؛ اما قلبش برای کشت همچین بذری آماده نیست و دست و دلش به خواندن نمی‌رود. این‌قدر کتاب کتاب کردم که یادم رفت خودم خالق یک کتابم. خودم هم یک نویسنده‌ام. این‌که در ذهن یک نویسنده چه می‌گذرد، قطعاً باید مهم باشد. شاید در ذهن من یک گوسفند در حال خوردن علف‌های هرز است، نباید بلد باشم این تصویر به ظاهر ساده را با چند تا کتاب، مصادره‌به‌مطلوب کنم؟ ما نویسنده‌ها به راستی تبعید شده‌ایم به کتابخانه. مخلص قلم، خاطره کردفیلابی ✍ دارایی یک نویسنده، کتاب‌های اوست برای ملحق شدن به جمع ما نویسندگان به آیدی زیر پیام بده👇 @Ghalamasa ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ آشتی! آشتی! جلوی در منتظرم بود. شب‌ها، اگر خانه بود، پیاده تا تجمع می‌رفتیم. پرچمی را که پشتم قایم کرده بودم، بیرون آوردم. - دیری دیرینگ! بیا ببین برات چه پرچمی خریدم. این هفته هر شب باید بریم تجمع.خندید. - چه قشنگه! ولی من فقط امشب خونه‌م. صورتم مثل خرمالوی کال جمع شد. - مگه نگفتی یک هفته بهت مرخصی دادن؟ - اونا دادن، من که نمی‌تونم توی این شرایط بچه‌ها رو تنها بذارم. - منو چی؟ منو می‌تونی تنها بذاری؟ خط بین ابروهایش عمیق شد. - صبا! آقا شهید شده. می‌فهمی؟! دیگه چیزی داریم برای از دست دادن؟ حالا وقت قهر کردن من بود؛ وقت سکوت کردن، وقت دو قدم با فاصله راه رفتن در خیابان؛ وقت اینکه بلند شعار ندهم: «مرگ بر آمریکا»، و اگر بچه‌ای دیدم، ذوق نکنم که: «وای، تو رو خدا اونجا رو ببین!». او اما می‌توانست ساعت‌ها سکوت کند. پرچمی را که دستش داده بودم بالا گرفته بود و معلوم بود حسابی خوشش آمده. صدای دعای فرج پیچید. بی‌اختیار رو به قبله شدیم و بی‌اختیار فاصله‌ی دو قدمی بین‌مان کوتاه‌تر شد. زیر لب، دعای فرج را زمزمه می‌کردیم. اشکی از چشمانم جاری شد. راست می‌گفت. آقا شهید شده بود. اگر خودش هم می‌خواست، من نمی‌گذاشتم یک هفته خانه بماند. دخترکی از کنارمان رد شد. - عمو، چقدر پرچمت جالبه! روش عکس «آقاها» رو داره. صدرا با صدای بلند گفت: «دخترجون! حیف که نمی‌تونم پرچمم رو بهت بدم، چون زنم برام خریده.» صدایش آن‌قدر بلند بود که چند نفری اطراف‌مان خندیدند.سرخ شدم و از خجالت توی خودم مچاله شدم. - زشته، به خدا! - دیدی خندیدی؟! پس دیگه آشتی، آشتی، آشتی! آن دعای فرج یک‌هو دلم را جلا داده بود. - آشتی! فاطمه محمدی ✍ https://ble.ir/roshdrangi ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ رنج مقدس با دیدن عنوان و جلد کتاب تصور کردم حجاب، موضوع محوری این رمان است که نبود. خانواده‌ای هفت‌نفره که دخترش لیلا شخصیت اصلی و راوی ماجرا شده‌ است. لیلا خواهری دوقلو به‌نام مبینا دارد. علی، سعید و مسعود هم برادرهای او هستند. دغدغهٔ جهانی پدر، صبر بی‌نهایت مادر، حمایت‌های ارزشمند علی، شیطنت‌های بانمک و بی‌نمک مسعود، آرامش و دور از حاشیه ایستادن سعید، تلاش‌های خواستگارهایی چون سهیل و مصطفی از دو دنیای متفاوت، ریحانه‌ی علی و... حوادث کتاب را رقم می‌زند و جلو می‌برد. با این‌که صفحات زیادی طول کشید تا «رنج مقدس» برایم جذاب شود و نقدهایی به جزئیات داستان وارد می‌دانم، اما اطلاعات خوبی ورای خودِ داستان به مخاطب می‌دهد. دانستنی‌هایی از حمامی که شیخ بهایی ساخت و انگلیسی‌ها در پی کشف رازش ویران کردند، نام «سعید چندانی» که مرا به کنجکاوی و جست‌وجوی سرگذشت او در فضای مجازی کشاند (که اهل سنت بود و امام زمان (عج) بیماری او را شفا داد. شیعه شد و شیعه شدن‌هایی به دنبال این کرامت رخ داد. از سعید که چونان نشانه‌ و حجتی بود ترسیدند. شهادتش را رقم زدند. مزارش در حرم امام رضا(ع) است)، تا استدلال‌هایی برای پذیرش رنجِ مسلمانِ حقیقی زیستن که بیشتر در دیالوگ‌ها ردوبدل می‌شود. رنج نقش مادری برای فرزندان پرتعداد، رنج آرمان بزرگ صلح و جنگیدن با جنگ‌های عالم، رنج پاکدامنی و تقوا و مبارزه با هوس، رنج دوری از خانواده و بسیاری دیگر... رنج مقدس را به خاطر شاگردانم خواندم. نامش را از زبان یکی از آن‌ها شنیدم و قصد کردم بخوانم تا بفههم چه می‌خوانند. انتخابشان خوب بود. فائزه فداکار ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله