━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
آشتی! آشتی!
جلوی در منتظرم بود. شبها، اگر خانه بود، پیاده تا تجمع میرفتیم. پرچمی را که پشتم قایم کرده بودم، بیرون آوردم.
- دیری دیرینگ! بیا ببین برات چه پرچمی خریدم. این هفته هر شب باید بریم تجمع.خندید.
- چه قشنگه! ولی من فقط امشب خونهم.
صورتم مثل خرمالوی کال جمع شد.
- مگه نگفتی یک هفته بهت مرخصی دادن؟
- اونا دادن، من که نمیتونم توی این شرایط بچهها رو تنها بذارم.
- منو چی؟ منو میتونی تنها بذاری؟
خط بین ابروهایش عمیق شد.
- صبا! آقا شهید شده. میفهمی؟! دیگه چیزی داریم برای از دست دادن؟
حالا وقت قهر کردن من بود؛ وقت سکوت کردن، وقت دو قدم با فاصله راه رفتن در خیابان؛ وقت اینکه بلند شعار ندهم: «مرگ بر آمریکا»، و اگر بچهای دیدم، ذوق نکنم که: «وای، تو رو خدا اونجا رو ببین!».
او اما میتوانست ساعتها سکوت کند. پرچمی را که دستش داده بودم بالا گرفته بود و معلوم بود حسابی خوشش آمده. صدای دعای فرج پیچید. بیاختیار رو به قبله شدیم و بیاختیار فاصلهی دو قدمی بینمان کوتاهتر شد. زیر لب، دعای فرج را زمزمه میکردیم.
اشکی از چشمانم جاری شد. راست میگفت. آقا شهید شده بود. اگر خودش هم میخواست، من نمیگذاشتم یک هفته خانه بماند. دخترکی از کنارمان رد شد.
- عمو، چقدر پرچمت جالبه! روش عکس «آقاها» رو داره.
صدرا با صدای بلند گفت: «دخترجون! حیف که نمیتونم پرچمم رو بهت بدم، چون زنم برام خریده.» صدایش آنقدر بلند بود که چند نفری اطرافمان خندیدند.سرخ شدم و از خجالت توی خودم مچاله شدم.
- زشته، به خدا!
- دیدی خندیدی؟! پس دیگه آشتی، آشتی، آشتی!
آن دعای فرج یکهو دلم را جلا داده بود.
- آشتی!
فاطمه محمدی ✍
https://ble.ir/roshdrangi
#داستانکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
رنج مقدس
با دیدن عنوان و جلد کتاب تصور کردم حجاب، موضوع محوری این رمان است که نبود. خانوادهای هفتنفره که دخترش لیلا شخصیت اصلی و راوی ماجرا شده است. لیلا خواهری دوقلو بهنام مبینا دارد. علی، سعید و مسعود هم برادرهای او هستند. دغدغهٔ جهانی پدر، صبر بینهایت مادر، حمایتهای ارزشمند علی، شیطنتهای بانمک و بینمک مسعود، آرامش و دور از حاشیه ایستادن سعید، تلاشهای خواستگارهایی چون سهیل و مصطفی از دو دنیای متفاوت، ریحانهی علی و... حوادث کتاب را رقم میزند و جلو میبرد.
با اینکه صفحات زیادی طول کشید تا «رنج مقدس» برایم جذاب شود و نقدهایی به جزئیات داستان وارد میدانم، اما اطلاعات خوبی ورای خودِ داستان به مخاطب میدهد. دانستنیهایی از حمامی که شیخ بهایی ساخت و انگلیسیها در پی کشف رازش ویران کردند، نام «سعید چندانی» که مرا به کنجکاوی و جستوجوی سرگذشت او در فضای مجازی کشاند (که اهل سنت بود و امام زمان (عج) بیماری او را شفا داد. شیعه شد و شیعه شدنهایی به دنبال این کرامت رخ داد. از سعید که چونان نشانه و حجتی بود ترسیدند. شهادتش را رقم زدند. مزارش در حرم امام رضا(ع) است)، تا استدلالهایی برای پذیرش رنجِ مسلمانِ حقیقی زیستن که بیشتر در دیالوگها ردوبدل میشود. رنج نقش مادری برای فرزندان پرتعداد، رنج آرمان بزرگ صلح و جنگیدن با جنگهای عالم، رنج پاکدامنی و تقوا و مبارزه با هوس، رنج دوری از خانواده و بسیاری دیگر...
رنج مقدس را به خاطر شاگردانم خواندم. نامش را از زبان یکی از آنها شنیدم و قصد کردم بخوانم تا بفههم چه میخوانند. انتخابشان خوب بود.
فائزه فداکار ✍
#کتابکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
اختلالِ تراز
ظاهراً من یک ترازوام؛ آدمها را وزن میکنم. گاهی برای دلخوشی آنها، یکیدو نمره بالا و پایین نشان میدهم تا قندی در دلشان آب کنم. آنها که نمیفهمند دارم بازیشان میدهم؛ البته ممکن است باهوش باشند و به من انگ «اختلال» بزنند. آن را نمیتوانم کاری بکنم؛ چون قدرنشناسی دوایی ندارد.
راستش فرقم با بقیه ترازوها این است که من را گذاشتهاند در رأس «سند تحول بنیادین آموزشوپرورش» و حسابی تحویلم گرفتهاند. سروکارم با معلمهاست؛ با وزنشان هم کاری ندارم. من که هرگز در محضر معلمان گرانقدر، اسائهی ادب نمیکنم.
بیشتر شبیه یک تلنگرم؛ تلنگری که گاهی زنگ هشدارش به صدا درمیآید، جامعهی معلمی را تکانی میدهد و بعد همه را به گفتمان و نشست و «بابا بیا مدرسه، تحولی راه بیندازیم» سوق میدهد. خواهش میکنم، کاری نمیکنم؛ کار اصلی را معلمها انجام میدهند؛ همانها که برای تغییر و تحول حاضرند خیلی کارها بکنند. ماشاءالله، لا حول و لا قوة الا بالله؛ کم نداریم از این معلمها که مشق شب و روزشان تحول است. گاهی هم یادشان میرود که خودشان هم تحوللازمند.
هرچه به آنها میگویی: «به کجا چنین شتابان؟» حرف در کلهشان نمیرود. میگویند باید به «معلم تراز انقلابی» نزدیک شویم. راستش گاهی دوست دارم برگردم به همان شغل سابق؛ یعنی وزنکشی… اما چه کار کنم؟ روزی که «سند تحول بنیادین آموزشوپرورش» را مینوشتند، من آنجا نبودم که از نوشتن واژهی «تراز» جلوگیری کنم. به قدری کارم را سخت کردند که هر کس برای وزنکشی به سراغم میآمد، مجبور میشدم توضیح بدهم که من دیگر وزنکشی نمیکنم؛ سروکارم با «عیار کار فرهنگی» است. اما چون در جامعه جا نیفتاده بودم، مرا تافتهی جدابافته میدیدند.
راستش حالا دیگر خیلی پیر شدهام. سالها گذشته و هنوز هم نتوانستهام بگویم ترازوی من دقیقاً چه چیزی را اندازه میگیرد. چند سالی هست که در خانهی سالمندان، برای آبادی فرهنگ میجنگم. راستش هنرمندها مرا پیر کردند؛ هنرمندهایی که میدانستند هنرشان چقدر باارزش است، اما آن را در خدمت فرهنگ نمیگذاشتند؛ حتی همین نویسندهها… بله، نویسندهها که پدری از من درآوردند. هرچه میگفتم «دو خط کلام تو برای من بس است»، میگفتند: «نه، کارهای مهمتری داریم؛ آنها را انجام بدهیم، بعد دربارهی تو هم فکر میکنیم.» اما هنوز که هنوز است، خبری از این پیر نگرفتهاند.
مخلص قلم، خاطره کردفیلابی ✍
هنر انقلابی، خلأ اصلی جامعه است
برای نوشتن آمادهای؟ به این آیدی پیام بده👇
@Ghalamasa
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
عاشق ولی کمسواد
پرفسور مریم میرزاخانی اگر میدانست بعد از دریافت مدال فیلدز که بالاترین مقام در علم ریاضی است، عکسش را با چنین تیتری میگذارید روی پروفایل کانال، اصلاً سمت ریاضیات نمیرفت. یعنی اصلاً معنایی نداشت که روی نظریهٔ تایشمولر، هندسهٔ هذلولوی، نظریهٔ ارگودیک و هندسهٔ همتافته کار کند!
البته شما میتوانید عاشق ریاضیات و مرحوم میرزاخانی باشید، مشکلی ندارد. اما عشق حقیقی باید شما را یک گام به سواد نزدیکتر کند؛ نه اینکه بهقدری شما را کور کند که منجر شود «ستارهی ریاضیات / ستارهٔ ریاضیات» را بهصورت «ستارهِ ریاضیات» بنویسید!
علیرضا عبدی✍
#طنزکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#تقویمکده
بی تو بهار قسمت مردم نمیشود
هادی اگر تویی کسی گم نمیشود
شاعر: محسن کاویانی
میلاد امام هادی (ع) بر شیعیان جهان مبارک 🌹
🏞 تهیه پوستر: محمدجواد رحمنپور
https://eitaa.com/Samen_Arts
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
دیالوگنویسی
برای زندهتر شدن متن داستان، نیاز به دیالوگهایی است که از زبان شخصیتها بازگو شوند. این دیالوگها باید متناسب با شخصیتپردازی باشند؛ یعنی شما باید ویژگیهای اخلاقی شخصیت خود را در نظر بگیرید: آیا درونگراست، پرحرف است، ساکت است، اهل معاشرت است، یا جدی؟ دیالوگها نباید طوری نوشته شوند که انگار همه شخصیتها شبیه هم حرف میزنند. برای اینکه در دیالوگنویسی ماهر شوید، سراغ نمایشنامهنویسی بروید و به حرف زدن آدمها دقت کنید.
خاطره کردفیلابی ✍
(مدرس داستاننویسی و نمایشنامهنویسی)
www.rubika.ir/Ghalamzi
#آموزشکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🟢چالش جدید این هفته چیه؟🧐
اگر قرار باشد قلمم از چیزی دفاع کند، آن چیز حتماً ...
این جمله رو در سه پاراگراف کامل کن و برای همانوشت بفرست و روز جمعه در رأیگیری متنت رو شرکت بده🙂↔️
جایزه چیه؟
دو تا سرفصل آموزش رایگان مدرسه نویسندگی همانوشت 🙌
مهلت ارسال متن: چهارشنبه ۱۳ خرداد
آیدی جهت ارسال متن👇
@writing_team_1405
#چالشکده
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
دژخیمخانه
تا حالا طاعون گرفتهاید؟ خب خیلی وقت است که دیگر کسی طاعون نمیگیرد. باشد؛ اینطور فکر کنید. اما حقیقت این است که انگار همهی ما دچار طاعونی لاعلاج شدهایم؛ طاعونی که برای مبتلا شدن به آن حاضریم اعتبار بانکیمان را صفر کنیم.
این عفونت باکتریایی از زمانی شیوع پیدا کرد که آرزوی هر کودکی «یک موبایل» شد. خیلی هم فرقی نمیکرد چه مدلی باشد؛ فقط باید امکان دسترسی به فضای مجازی را میداشت. کمکم رقابتهای سالم جایش را به رفاقتهای ناسالم داد: رفاقت با واتساپ، رفاقت با اینستاگرام، رفاقت با تلگرام… تا جایی که این آرزوی بهظاهر گوگولی، تبدیل شد به یک «دژخیمخانه».
راستش مدتها در این دژخیمخانه نفس کشیدیم و کسی صدایش درنمیآمد. بچه بیصدا بازیاش را میکرد، مادر بیصدا خریدش را، و بابا بیصدا زیر پستها کامنت میگذاشت. شب و روز در این خانهها زیستیم؛ تا اینکه دخترک هوس کرد مقنعه از سر بکند، پسرک سینه سپر کرد و به جان دستگاه خودپرداز بیچاره افتاد، و ناگهان «نوای آزادی» در شهر پیچید؛ آزادیای که معلوم نبود معنا و آرمانش از کدام سوراخ سربرآورده بود.
هر چه بود گذشت؛ اما از من نشنیده بگیرید: نگذشت. اینترنشنال مگر ول میکرد؟ روی روح و روان جوانها راه میرفت که: «بیایید، حقیقت اینجاست. ما اینجا حقیقت میفروشیم؛ بیایید بخرید. بابتش هم فقط یک “وحدت” بپردازید. چیزی نیست؛ خسیس و ملیگرا نباشید. راحت بخرید، ککتان هم نگزد؛ بهموقع هم به شما کمک میرسانیم.»
نمیدانم… شاید مجریهای دلبری داشت که اینهمه «وحدتفروش» پیدا شد و یکهو بساط هیمنه برپا شد. موساد دلبران زیادی تربیت کرده بود؛ البته ما در ایران به آنها «جاسوس» میگوییم. ناگهان دیدیم: ای دل غافل! قاپ بازیگران ایرانی را دزدیدند.
خب، ما اینها را میفهمیدیم؛ اما میترسیدیم بفهمیم. بلد نبودیم روشنگری کنیم. بلد نبودیم دانشآموزانمان را آگاه کنیم. بلد نبودیم قلمورزی کنیم و داد و فریاد ترانه علیدوستیها و احسان کرمیها و حمید فرخنژادها را در نطفه خفه کنیم. میگفتیم: «مگر نمیدانی؟ دنیای هنر از اول حاشیه زیاد داشته؛ ما چه کار به سلبریتیجماعت داریم؟» همان سلبریتیهایی که طاعون غربی گرفته بودند، میداندار شدند؛ حتی حکم صادر کردند.
هر چه بود گذشت؛ اما از من نشنیده بگیرید، نگذشت. رهبرمان را شهید کردند و ما به خودمان آمدیم. چه سیلی محکمی خوردیم! سیلیای که همهی ندانمکاریها و اهمالکاریهایمان را آورد جلوی چشممان. ما از دنیای هنر بازی خوردیم و گاهی مهرهای شدیم در بازی شطرنج آن طاعونیان.
تا اینجا که خواندید… بعد از این هم میخواهید بخوانید؟ راه دیگری نمانده جز مبارزه با این دژخیمخانه. سلاح را به دست بگیرید و کلمهها را بر ورق بکوبید؛ که خیلی دیر کردهایم.
مخلص قلم، خاطره کردفیلابی ✍
هنر آوینی؛ یعنی مبارزه با فرهنگ غربی
برای شروع حرکتی از جنس آگاهی و معرفت به آیدی زیر پیام بده و وارد مدرسه نویسندگی همانوشت شو👇
@Ghalamasa
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
یاعلی
بگذارید بهعنوان کسی که در بهترین دانشگاههای کشور درس خوانده، در صنعت کار کرده و در دانشگاههای معتبر و تراز اول سابقهی تدریس داشته است، یک حقیقت بزرگ و بسیار مهم را با شما در میان بگذارم؛ حقیقتی که بسیاری دوست دارند شما را از آن غافل کنند.
فاصلهی ما تا قلههای تولید، دانش، فناوری و اقتصاد فقط یک «یا علی» است…
فقط یک «یا علیِ» واقعی؛ یک «یا علیِ» از تهِ دل.✨🔥
ما ثابت کردهایم که میتوانیم.
همین امروز هم دستاوردهایی داریم که بسیاری از ناظران و متخصصان جهان را شگفتزده کرده است.🌍🚀😮
این یعنی توانش در ما هست، استعدادش در ما هست، ارادهاش در ما هست.
اما آن لحظه که یک ملت، با هم و با ایمان و باور بگوید: «یاعلی»…
آن لحظه که تصمیم بگیرد حرکت کند…
خداوند به حرکت ما شتاب میدهد؛🤲🏻🔥
برکت میدهد، راهها را باز میکند
و قدمهای کوچکِ ما را به جهشهایی بزرگ تبدیل میکند.⚡️✨
آن وقت است که قلهها دیگر دور نیستند…
قلهها نزدیک میشوند…
و ما با قدرت، یکی پس از دیگری آنها را فتح میکنیم.🏔🚀💥
باور کنید:
با ایمان، با تلاش، با همدلی و با گفتن یک «یا علی» از عمق جان،
میتوانیم خیلی زودتر از آنچه تصور میکنیم به قلههای بزرگِ دانش، فناوری و اقتصاد برسیم.💪🏻🔥✨
زهراسادات موسوی ✍
www.rubika.ir/alborzedanesh
#جستارکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
تصمیم ما
کسی قرار نیست از ابرها فرود بیاید
تا دردهای ما را درمان کند؛
نسخهی شفا
در گره کورِ انگشتانِ من و توست؛
آنجا که تفاوتها
به «انسجام» بدل میشوند.
وقتی دیوارِ سوءتفاهم را برمیداریم
و از آجرهای سختِ غرور،
پلی میسازیم برای عبور…
آنجاست که وطن
دوباره نفس میکشد.
باید دانست:
«وحدت» تنها یک واژه در کتابها نیست؛
یک «تصمیم» است…
تصمیمِ من و تو
برای یکی شدن،
برای ماندن
و برای ساختن.
سمیرا رفیعی ✍
#شعرکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله