eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
382 دنبال‌کننده
317 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ او اینجاست نسیم ملایم بهاری، صورتم را نوازش داد. بچه‌ها جلوی مجتمع می‌دویدند و فریادهایشان در هیاهوی بلندگو گم می‌شد. نور زردِ چراغ، روی صورت احمد سایه انداخته بود. نگاهم به سمتش چرخید و مسیر نگاهش را دنبال کردم. خیره شده بود. گفتم: «کجایی؟» صدایش کمی لرزید. ـ می‌خوام همین‌طور نگاش کنم دوباره به همان‌جا نگریستم. گفت: «بالاخره ماهِ شب چهاردهه دیگه.» عینکش را بالاتر داد. دستم را گرفت و فشرد. مثل همیشه «آیی» گفتم و دستم را کشیدم. رو کرد به من؛ صدایش دیگر آن آرامشِ چند لحظه پیش را نداشت: «آخ… آخ… صد بار گفتم انگشتری‌تو بنداز اون‌یکی دستت.» زدیم زیر خنده. سایه‌ی چراغ روی صورتش چرخید و دوباره به ماه خیره شد. ـ می‌دونی مرضی، کاش یه بار دیگه صداشو می‌شنیدیم. چهارده خرداد نزدیکه؛ یادته دو سال پیش، حرم امام؟ قلبم هُری ریخت. گرمای صدای آقا در حرم، تک‌تک سلول‌هایم را تکاند. ـ احمد، من دلم تنگه. انگشتش را به سمت ماه گرفت. نور چراغ روی عقیقِ انگشتری‌اش چشمک زد. ـ مرضی ببین، شبیه آقا نیست؟ نگاهم به آسمان چرخید؛ نسیم خنک که مثل پنبه‌ای صورتم را لمس می‌کرد، از میان شاخ و برگ درختِ کناری‌مان می‌گذشت. ـ می‌گم احمد، کاش حداقل آقا مجتبی رو می‌دیدیم، نه؟ داداش می‌گفت حرف‌هاش، صداش خیلی آرامش‌بخشه… حرفم با صدای بلندگو شکست: «سلامٌ علی آلِ یاسین…» بی‌اختیار دست‌هایمان را روی سینه گذاشتیم. سایه‌ی دست‌هایم روی زمین افتاد. احمد همان‌طور که نگاهش به ماه بود، چشم‌هایش را بست. «السَّلامُ عَلَیکَ فِی اللَّیلِ إِذا یَغْشى…» قطره اشکی روی پرچم سرید. نگاهم به ماه دوخته بود؛ صدای احمد در گوشم پیچید. ـ لبِ ما و قصه‌ی زلفِ تو، چه توهمی… چه… شانه‌هایش لرزید. اشکم قطره‌قطره راه گرفت. مثل هر روز که این جمله‌ی آسید مرتضی (آوینی) با صدای «السلام علیک یا بقیة‌الله…» در سرم می‌چرخید، رو به احمد گفتم: «شاید آن یار هم اینجا باشد…» نگاهمان به هم گره خورد. بعد، دوباره رو به ماه چرخید. یک‌باره انگار سنگی از روی قلبم برداشتند. احمد نفسش را بیرون داد و جمله‌ی آسید مرتضی را کامل کرد ـ این شاید… از دلِ شکاکِ من است… رویا رستمی‌وند ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ سایه‌ی رویِ سرِ کُلِّ زمین است رُخَش مهتاب، کلامَش دلنشین است علی تنها پیشوای شیعیان،نه! علی توحید، علی تمامِ دین است... علیرضا رنجبر✍ 🏞 تهیه پوستر: محمدجواد رحمن‌پور https://eitaa.com/Samen_Arts ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ جانِ ختمُ المرسلینی یا علی بعدِ او تو جانشینی یا علی بر همه مرد و زن مومن فقط تو امیرالمومنینی یا علی حسین اعتمادی✍ 🏞 تهیه پوستر: محمدجواد رحمن‌پور https://eitaa.com/Samen_Arts ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ قاصدک پرواز من دانه‌ای هستم که از دلِ حقیقت برای روییدن در زمینِ سوخته‌ی تاریخ، از میانِ جانِ حوادث عبور کرده‌ام. من برخاسته از غدیرم؛ از آن نقطه‌ی صفرِ آفرینشِ ولایت که در آن، دستِ علی(ع) در اوجِ آسمان‌ها بر دستِ پیامبرِ نور نشست و پیوندِ میانِ انسان و حق، در تشت‌های آبِ بیعتِ زنان و استواریِ دستان پرعهدِ مردان، جاودانه شد. بزرگ شدم، قاصدکی رها به مکانی رسیدم. ناامید گشتم زیرا غبارِ سقیفه، خورشیدِ آن بیعت را در پسِ ابرهای غفلت پنهان کرد؛ من شاهدِ سوزِ چادرِ بانویِ مادر بودم، شاهدِ تازیانه‌هایی که بر پیکرِ عدالت فرود آمد، شاهدِ غربتِ حسین(ع) در تفتیدگی عاشورا و تنهاییِ سردِ امامانِ پس از او تا دمِ آخرینِ غیبت. تمامِ این قرن‌هایِ تلخ، در هوای این غربت‌ها چرخیده‌ام. پرواز کردم، و دانستم که این رنج‌ها، نه پایانِ راه، که بذرهای مقاومت بودند که در جانِ خاکِ تاریخ دفن شدند تا روزی در رگ‌های جوشنده‌‌ی مردم برایِ ظهور، دوباره جان بگیرند. امروز من همان قاصدکم که از میانِ این همه داغ و هجران، به «امروز» رسیده است؛ دورانی که رازِ ظهور، نه در انتظارِ صرف، که در «برانگیختگیِ» اراده‌های پولادینِ شماست. من این‌جا هستم تا گواهی دهم که چگونه دستِ ما، با گره خوردن در دستِ ولایتِ فقیه و امام خامنه‌ای، ادامه‌ی همان بیعتِ غدیر است؛ پیمانی برای ایستادن بر سرِ آن‌چه با خونِ شهیدان و اشکِ چشمِ امامان امضا شده است. این برانگیختگی ملی، همان رازِ مگویی است که سدِ غیبت را در هم می‌شکند؛ مقاومتی که از غدیر ریشه دوانده، از سوزِ چادرِ مادر شعله گرفته و حالا در مسیرِ رسیدن به بقیه‌الله، به هیچ قیمتی از پا نخواهد نشست. من می‌وزم، تا پیامِ پیروزی را در گوشِ باد فریاد بزنم که ما، با همین بیعت‌های مستحکم، آن‌قدر خواهیم ماند و خواهیم ایستاد تا سحرِ ظهور، تاریکیِ غیبت را برای همیشه از چهره‌‌ی جهان بشوید. زینب مرادی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ امانتدار انقلاب ـ چقدر راه طولانی شد! پس کِی می‌رسیم؟ نیم نگاهی به من کرد و راهش را کشید و رفت و از من سبقت گرفت. مسیر طولانی بود و ما پیاده تا حرم امام همراه جمعیتی بزرگ از دانشجو‌ها شعار می‌دادیم. مدام نفس می‌گرفتیم تا در آن هوای گرم کم نیاوریم. آنجا که رسیدیم، آش و لاش شده بودیم و خسته؛ مگر جانی در ما مانده بود برای شنیدن حرف‌های آقا؟ کمی به این‌ور و آن‌ور هم که می‌خواستیم تکیه دهیم، خادم‌ها می‌آمدند و می‌گفتند: «بی‌احترامیه، درست بشینید تا بقیه جا شن.» چشم‌هایم بسته می‌شد و به زور می‌توانستم در برابر خمیازه کشیدن مقاومت کنم. ـ الآن آقا میاد. صبور باش. ببینیش خستگیت درمی‌ره. همینطور که آدم‌ها را می‌شمردم، آقا وارد شد و دستش را برای سلام به ما، بالا گرفت. صدا در صدا پیچیده بود. ـ این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده. گوش‌هایم توان رزم شنیدن در آن خستگی را نداشت؛ اما با هر کلامش، انگار خستگی از چشم‌هایِ نیمه‌بازِ ما می‌گریخت. کلامش بر جان می‌نشست و هر خفته‌ای را هوشیار می‌کرد. خوشحال بودم؛ من، امام، دیدار... «دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟» چشم ملتی با دیدنش روشن شده بود، او امانتدار انقلاب، بعد خمینی کبیر بود. ما چی؟ ما هم امانتدارهای خوبی برای این میراث بودیم؟ خاطره کردفیلابی ✍ ۱۴ خرداد ۱۴۰۲، حرم امام، تهران ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🔺چالش این هفته: «اگر قرار باشد قلمم از چیزی دفاع کند، آن چیز حتماً...» ⌛️پایان نظرسنجی: ساعت ۲۲ 🎁جایزه متن برتر: دو سرفصل آموزشی رایگان از مدرسه نویسندگی همانوشت، اگر سابقاً در مدرسه نویسندگی همانوشت بوده است، می‌تواند متن خود را بدون نوبت در چالش‌کده هفته بعد منتشر کند متن‌ها بدون نام در کانال قرار داده خواهد شد و نظرسنجی بر اساس شماره متن انجام می‌شود ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ متن شماره یک اگر قلمم بخواهد از چیزی دفاع کند، خواهم گفت: من از میانِ خاکستریِ ویرانه‌ها برمی‌خیزم؛ با دستانی که خون و غبارِ وطن را در هم آمیخته است. در حالی که دنیا در زیرِ نورهای نئونی و رقصِ لباس‌های ابریشمی می‌خندد، من سرمای سختِ زنجیرها را روی مچ‌هایم حس می‌کنم. آن‌ها مرا فقط یک «سایه‌ی خاک‌آلود» می‌بینند، اما نمی‌دانند در سینه‌ام، جرقه‌ای از آتش است که هرچه بیشتر زیر غبار دفن شود، سهمگین‌تر می‌سوزد. بشنوید! سکوتِ من تسلیم نیست، صدای رعدی است که در دلِ ابرهای تیره می‌پیچد. قلم من دیگر سازِ غم نیست، شمشیرِ کلماتی است که ماسک‌های تزیین‌شده‌ی شما را می‌دَرَد. من گواهم بر این حقیقت که هرچه فریادِ ما را خفه کنید، لرزشِ زمین زیر پای متکبران بیشتر می‌شود. در نهایت، سر را به آسمانی می‌برم که حتی بمب‌ها هم نتوانند رنگِ آبی‌اش را بدزدند. می‌دانم وقتی پرده‌ها کنار می‌روند، تنها صدای ضجه‌های پاکِ ماست که چون بانگی از بهشت، جهان را تکان می‌دهد؛ چرا که عدالتِ آسمان، هرگز صدای لرزانِ یک مظلوم را نشنیده، رها نمی‌‌گذارد. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ متن شماره دو اگر قرار باشد قلمم ازچیزی دفاع کند، آن چیز حتماً او است. من؛ من برای او چه کرده ام؟ او گفته بود غم‌هایی هستند که کوه را می‌شکند ولی انسان مومن را نمی‌شکند. به گمانم شکستم! من برای او کاری نکرده‌ام ولی او فدای من شد! من باید خرج امام بشوم نه امام خرج من! فیلم سینمایی غریب؛ جمله‌ای بود که بر جان من نشست! او رفت و من از ماندنم در این دنیا شکایت دارم. قلمم برای او خواهد نوشت. هنوز آنقدر نویسنده‌ی خوبی نشده‌ام که بتوانم در مورد او چیزی بنویسیم؛ اما اگر قرار بر این شد قلمم از چیزی دفاع کند حتما حق و حقانیت اوست. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ متن شماره سه اگر قرار باشد قلمم از چیزی دفاع کند، آن چیز حتماً نوشتن نامه‌ای به مسئول بهشت خواهد بود. نامه‌ای برای مسئول بهشت می‌نویسم و از او می‌خواهم از جایگاه بچه‌هایی که ناجوانمردانه شهید شدند برایم بگوید. از او می‌خواهم که به ماکان سفارش مادرش را بکنید، چون بی‌تابی‌های مادرش تاب و توان از همه‌ی مادران و پدران این مرز و بوم گرفته است. از او خواهش می‌کنم که از ماکان بخواهد که خودش بر دل بی‌قرار مادرش آب آرامش بپاشد. از او می‌خواهم که به آن دختر و پسربچه‌هایی که چیزی از جنگ نمی‌دانستند؛ اما جنگ دامنشان را گرفت سفارش کند که حواسشان به سایر بچه‌های این مرز‌ و‌ بوم باشد و برای عاقبت بخیری همه‌ی ماها دعا کنند. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ متن شماره چهار اگر قرار باشد قلمم از چیزی دفاع کند، آن چیز حتماً «حقیقتِ گم‌شده‌ای» است که پشتِ دیوارهای ضخیم شک و سوال‌های بی‌پایانِ من پنهان شده. گاهی با خودم فکر می‌کنم این همه حرف از «بیعت با امام زمان (عج)» یعنی چی؟ یعنی من که هنوز درگیر امتحان‌ها، رفیق‌بازی‌ها و دغدغه‌های ساده‌ی نوجوانی‌ام هستم، چطور می‌توانم با کسی عهد ببندم که حتی ندیدمش؟ این ابهام مثل یک مه غلیظ دور ذهنم را گرفته؛ اینکه آیا این بیعت فقط یک شعار سنگین برای مراسم‌هاست، یا چیزی است که واقعاً به دردِ روزهای پرچالشِ زندگی من می‌خورد؟ انگار دنبالِ یک نشانه‌ام، یک سرنخ که بفهمم این ارتباط چطور قرار است دنیای من را عوض کند. اما شاید دفاع من از این بیعت، درست از همین‌جا شروع می‌شود: از همان لحظه‌ای که تصمیم می‌گیرم به جای بی‌خیالی، روی اعتقادم بایستم. بیعت برای من یعنی قول دادن به خودم که در اوج فضای مجازی و دورویی‌های دنیای امروز، نگذارم انسانیت و مهربانی در دلم بمیرد. یعنی اگر قرار است کسی «منجی» باشد، من هم از همین حالا سرباز کوچکش باشم؛ نه با شمشیر و جنگ، بلکه با درست زندگی کردن و هوایِ همدیگر را داشتن. این همان نقطه‌ی اوج داستان من است: دفاع از امیدی که نمی‌گذارد دنیایم سیاه و خاکستری شود؛ همان عهدی که باعث می‌شود سرم را بالا بگیرم و بگویم من با تمام نقص‌هایم، پای خوبی‌ها ایستاده‌ام. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht