━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
قاصدک پرواز
من دانهای هستم که از دلِ حقیقت برای روییدن در زمینِ سوختهی تاریخ، از میانِ جانِ حوادث عبور کردهام. من برخاسته از غدیرم؛ از آن نقطهی صفرِ آفرینشِ ولایت که در آن، دستِ علی(ع) در اوجِ آسمانها بر دستِ پیامبرِ نور نشست و پیوندِ میانِ انسان و حق، در تشتهای آبِ بیعتِ زنان و استواریِ دستان پرعهدِ مردان، جاودانه شد.
بزرگ شدم، قاصدکی رها به مکانی رسیدم. ناامید گشتم زیرا غبارِ سقیفه، خورشیدِ آن بیعت را در پسِ ابرهای غفلت پنهان کرد؛ من شاهدِ سوزِ چادرِ بانویِ مادر بودم، شاهدِ تازیانههایی که بر پیکرِ عدالت فرود آمد، شاهدِ غربتِ حسین(ع) در تفتیدگی عاشورا و تنهاییِ سردِ امامانِ پس از او تا دمِ آخرینِ غیبت.
تمامِ این قرنهایِ تلخ، در هوای این غربتها چرخیدهام. پرواز کردم، و دانستم که این رنجها، نه پایانِ راه، که بذرهای مقاومت بودند که در جانِ خاکِ تاریخ دفن شدند تا روزی در رگهای جوشندهی مردم برایِ ظهور، دوباره جان بگیرند.
امروز من همان قاصدکم که از میانِ این همه داغ و هجران، به «امروز» رسیده است؛ دورانی که رازِ ظهور، نه در انتظارِ صرف، که در «برانگیختگیِ» ارادههای پولادینِ شماست. من اینجا هستم تا گواهی دهم که چگونه دستِ ما، با گره خوردن در دستِ ولایتِ فقیه و امام خامنهای، ادامهی همان بیعتِ غدیر است؛ پیمانی برای ایستادن بر سرِ آنچه با خونِ شهیدان و اشکِ چشمِ امامان امضا شده است.
این برانگیختگی ملی، همان رازِ مگویی است که سدِ غیبت را در هم میشکند؛ مقاومتی که از غدیر ریشه دوانده، از سوزِ چادرِ مادر شعله گرفته و حالا در مسیرِ رسیدن به بقیهالله، به هیچ قیمتی از پا نخواهد نشست. من میوزم، تا پیامِ پیروزی را در گوشِ باد فریاد بزنم که ما، با همین بیعتهای مستحکم، آنقدر خواهیم ماند و خواهیم ایستاد تا سحرِ ظهور، تاریکیِ غیبت را برای همیشه از چهرهی جهان بشوید.
زینب مرادی✍
#تقویمکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
امانتدار انقلاب
ـ چقدر راه طولانی شد! پس کِی میرسیم؟
نیم نگاهی به من کرد و راهش را کشید و رفت و از من سبقت گرفت. مسیر طولانی بود و ما پیاده تا حرم امام همراه جمعیتی بزرگ از دانشجوها شعار میدادیم. مدام نفس میگرفتیم تا در آن هوای گرم کم نیاوریم.
آنجا که رسیدیم، آش و لاش شده بودیم و خسته؛ مگر جانی در ما مانده بود برای شنیدن حرفهای آقا؟ کمی به اینور و آنور هم که میخواستیم تکیه دهیم، خادمها میآمدند و میگفتند: «بیاحترامیه، درست بشینید تا بقیه جا شن.»
چشمهایم بسته میشد و به زور میتوانستم در برابر خمیازه کشیدن مقاومت کنم.
ـ الآن آقا میاد. صبور باش. ببینیش خستگیت درمیره.
همینطور که آدمها را میشمردم، آقا وارد شد و دستش را برای سلام به ما، بالا گرفت. صدا در صدا پیچیده بود.
ـ این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده.
گوشهایم توان رزم شنیدن در آن خستگی را نداشت؛ اما با هر کلامش، انگار خستگی از چشمهایِ نیمهبازِ ما میگریخت. کلامش بر جان مینشست و هر خفتهای را هوشیار میکرد. خوشحال بودم؛ من، امام، دیدار...
«دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟» چشم ملتی با دیدنش روشن شده بود، او امانتدار انقلاب، بعد خمینی کبیر بود. ما چی؟ ما هم امانتدارهای خوبی برای این میراث بودیم؟
خاطره کردفیلابی ✍
۱۴ خرداد ۱۴۰۲، حرم امام، تهران
#تقویمکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔺چالش این هفته:
«اگر قرار باشد قلمم از چیزی دفاع کند، آن چیز حتماً...»
⌛️پایان نظرسنجی: ساعت ۲۲
🎁جایزه متن برتر: دو سرفصل آموزشی رایگان از مدرسه نویسندگی همانوشت، اگر سابقاً در مدرسه نویسندگی همانوشت بوده است، میتواند متن خود را بدون نوبت در چالشکده هفته بعد منتشر کند
متنها بدون نام در کانال قرار داده خواهد شد و نظرسنجی بر اساس شماره متن انجام میشود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره یک
اگر قلمم بخواهد از چیزی دفاع کند، خواهم گفت:
من از میانِ خاکستریِ ویرانهها برمیخیزم؛ با دستانی که خون و غبارِ وطن را در هم آمیخته است. در حالی که دنیا در زیرِ نورهای نئونی و رقصِ لباسهای ابریشمی میخندد، من سرمای سختِ زنجیرها را روی مچهایم حس میکنم. آنها مرا فقط یک «سایهی خاکآلود» میبینند، اما نمیدانند در سینهام، جرقهای از آتش است که هرچه بیشتر زیر غبار دفن شود، سهمگینتر میسوزد.
بشنوید! سکوتِ من تسلیم نیست، صدای رعدی است که در دلِ ابرهای تیره میپیچد. قلم من دیگر سازِ غم نیست، شمشیرِ کلماتی است که ماسکهای تزیینشدهی شما را میدَرَد. من گواهم بر این حقیقت که هرچه فریادِ ما را خفه کنید، لرزشِ زمین زیر پای متکبران بیشتر میشود.
در نهایت، سر را به آسمانی میبرم که حتی بمبها هم نتوانند رنگِ آبیاش را بدزدند. میدانم وقتی پردهها کنار میروند، تنها صدای ضجههای پاکِ ماست که چون بانگی از بهشت، جهان را تکان میدهد؛ چرا که عدالتِ آسمان، هرگز صدای لرزانِ یک مظلوم را نشنیده، رها نمیگذارد.
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره دو
اگر قرار باشد قلمم ازچیزی دفاع کند، آن چیز
حتماً او است.
من؛ من برای او چه کرده ام؟
او گفته بود غمهایی هستند که کوه را میشکند ولی انسان مومن را نمیشکند.
به گمانم شکستم!
من برای او کاری نکردهام ولی او فدای من شد!
من باید خرج امام بشوم نه امام خرج من! فیلم سینمایی غریب؛ جملهای بود که بر جان من نشست!
او رفت و من از ماندنم در این دنیا شکایت دارم.
قلمم برای او خواهد نوشت.
هنوز آنقدر نویسندهی خوبی نشدهام که بتوانم در مورد او چیزی بنویسیم؛ اما اگر قرار بر این شد قلمم از چیزی دفاع کند حتما حق و حقانیت اوست.
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره سه
اگر قرار باشد قلمم از چیزی دفاع کند، آن چیز حتماً نوشتن نامهای به مسئول بهشت خواهد بود.
نامهای برای مسئول بهشت مینویسم و از او میخواهم از جایگاه بچههایی که ناجوانمردانه شهید شدند برایم بگوید.
از او میخواهم که به ماکان سفارش مادرش را بکنید، چون بیتابیهای مادرش تاب و توان از همهی مادران و پدران این مرز و بوم گرفته است. از او خواهش میکنم که از ماکان بخواهد که خودش بر دل بیقرار مادرش آب آرامش بپاشد.
از او میخواهم که به آن دختر و پسربچههایی که چیزی از جنگ نمیدانستند؛ اما جنگ دامنشان را گرفت سفارش کند که حواسشان به سایر بچههای این مرز و بوم باشد و برای عاقبت بخیری همهی ماها دعا کنند.
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره چهار
اگر قرار باشد قلمم از چیزی دفاع کند، آن چیز حتماً «حقیقتِ گمشدهای» است که پشتِ دیوارهای ضخیم شک و سوالهای بیپایانِ من پنهان شده. گاهی با خودم فکر میکنم این همه حرف از «بیعت با امام زمان (عج)» یعنی چی؟ یعنی من که هنوز درگیر امتحانها، رفیقبازیها و دغدغههای سادهی نوجوانیام هستم، چطور میتوانم با کسی عهد ببندم که حتی ندیدمش؟ این ابهام مثل یک مه غلیظ دور ذهنم را گرفته؛ اینکه آیا این بیعت فقط یک شعار سنگین برای مراسمهاست، یا چیزی است که واقعاً به دردِ روزهای پرچالشِ زندگی من میخورد؟ انگار دنبالِ یک نشانهام، یک سرنخ که بفهمم این ارتباط چطور قرار است دنیای من را عوض کند.
اما شاید دفاع من از این بیعت، درست از همینجا شروع میشود: از همان لحظهای که تصمیم میگیرم به جای بیخیالی، روی اعتقادم بایستم. بیعت برای من یعنی قول دادن به خودم که در اوج فضای مجازی و دوروییهای دنیای امروز، نگذارم انسانیت و مهربانی در دلم بمیرد. یعنی اگر قرار است کسی «منجی» باشد، من هم از همین حالا سرباز کوچکش باشم؛ نه با شمشیر و جنگ، بلکه با درست زندگی کردن و هوایِ همدیگر را داشتن. این همان نقطهی اوج داستان من است: دفاع از امیدی که نمیگذارد دنیایم سیاه و خاکستری شود؛ همان عهدی که باعث میشود سرم را بالا بگیرم و بگویم من با تمام نقصهایم، پای خوبیها ایستادهام.
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره پنج
اگر قرار باشد قلمم از چیزی دفاع کند آن چیز حتماً حق وحقیقت است.
حق و حقیقت در دورانهای مختلف معانی متفاوتی دارد و امروز حق وحقیقت، قرار گرفتن در طرف درست تاریخ است.
من با چشم میبینم ایستادگی و صلابت ملت همیشه در صحنه را در شبها و در تجمعات شبانه در میادین شهر، در خیابان کشوردوست، درمیدان تاریخی انقلاب.
میدانی که در روز قدس با خون شهیدهی روز قدس آبیاری شد.
امشب بعد از ۹۰ شب، هنوز مردم پای کار انقلاب و خونخواهی رهبر شهید ایستادهاند و این همان حق و حقیقت است. اینجا مرز جدایی حق از باطل است. اینجا سمت درست تاریخ است.
امیدوارم قلمم بتواند از حقیقت اسلام و انقلاب دفاع کند.
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره شش
اگر قرار باشد قلمم از چیزی دفاع کند آن چیز حتماً خودم هستم.
من برای باورهایی که بر قلم جاری میشود، حتی با رمقی اندک میجنگم. مگر نمیگویند زمانه، زمانه جنگ است؟ خب من هم با تمام زخمی بودن و مجروح بودنم با قلمی که عشق را فریاد میزند تا آخر مسیر حتی تلوتلوخوران هم که شده، پیش میروم. چشمم را نمیتوانم ببندم. گوشم را نمیتوانم کیپ کنم. من میشنوم، من میبینم، من میفهمم و کسی که آن چیزی را که میداند حق است؛ اما برای آن موضعی قاطع نمیگیرد، زندگی را به شوخی گرفته است. زندگی جز ماندن در عرصه مبارزه حق علیه باطل نیست؛ یعنی هر چقدر هم بخواهی خودت را سرگرم کنی، باز نتوانی. دشمن تا بیخ گوش تو میآید و تا جان تو را نگیرد، بیخیال نخواهد شد. تا جوهرۀ فکری تو را نبلعد از حرکت نخواهد ایستاد. قلم تنها سلاح من نیست، اما اگر قرار است بنویسد باید نه تنها دفاع را بلد باشد؛ بلکه باید جنگیدن را هم یاد بگیرد.
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره هفت
اگر قلمم بخواهد از چیزی دفاع کند، از پدری دفاع میکنم که میان خاک و آجرهای فرو ریختهی مدرسه، به دنبال نشانی از گمشدهاش میگردد؛ حتی تکهای از دفتر مشق.
از مادری دفاع میکنم که لنگهکفش کوچکِ فرزندش را در آغوش گرفته است؛ و برای کودکی که بازنمیگردد، لالایی میخواند. از کولهپشتیهایی دفاع میکنم که قرار بود دوباره بر دوش کودکان بنشینند، در راه مدرسه تاب بخورند، با کتابهای تازه و دفترهای پر از آرزو سنگین شوند، اما گوشهای ماندند و چشمانتظار دستان کوچکی شدند که دیگر هرگز برای برداشتنشان بازنگشتند.
از آخرین عکسی دفاع میکنم که پسرکی در آن، با لبخندی کوچک برای مادرش دست تکان میدهد؛ بیآنکه بداند آن لحظه، آخرین قابِ کودکیاش خواهد شد. از لباسهای نو و مرتبی دفاع میکنم که گوشهی اتاق، چشمبهراهِ صاحبشان ماندهاند، لباسهایی که هرگز پوشیده نشدند. از دفترهایی دفاع میکنم که میان صفحههایشان، مشقهای ناتمام، نقاشیهای کودکانه و آرزوهایی جا مانده است که فرصت بزرگ شدن پیدا نکردند.
از پدری دفاع میکنم که شبها کنار مزار دخترش میخوابد؛ نه برای آنکه خودش آرام بگیرد، بلکه از ترس اینکه مبادا دخترکش در تاریکیِ شب بترسد و از معلمی دفاع میکنم که در واپسین لحظهها، میان خطر و شاگردانش ایستاد؛ معلمی که حتی در سختترین لحظهها نیز درسِ فداکاری را ناتمام نگذاشت.
اگر قلمم بخواهد از چیزی دفاع کند، از تمام رؤیاهای کوچکی دفاع میکند که ناتمام ماندند، از لبخندهایی که زود خاموش شدند و از کودکانی که نامشان از دفتر حضور و غیاب مدرسه پاک شد. من با قلمم از چیزهایی میگویم که به آنها باور دارم و باور من این است که باید از آنها نوشت.
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره هشت
اگر قرار باشد، قلمم از چیزی دفاع کند؛ بی شک آن چیز نگاههای لرزان کودکی است که ترس در آن موج میزند. دستها و پاهای لرزان و لباس خاکی اوست. میلرزد و میلرزد، تمام بدنش. بغض مثل گرد و خاک دست و پایش، راه گلویش را سد کرده. با یک آغوش گزارشگر، اشک راهش را باز میکند، چون سیل.
این قلم اگر بنویسد و اشکهای او را تصویر نکند، سروی بیش نیست؛ که سر برکشد و حاصلی نداشته باشد.
اگر قرار باشد قلمم از چیزی دفاع کند، کلمات ناگفته دخترکی را خواهد نوشت که روی ویرانه های مدرسهاش ایستاده و چشم میگرداند میان خرابهها، به دنبال نشانهای که شاید راه زبانش باز شود. زبانی که از آن صبح انفجار کلمهای باز نکرده.
اگر قرار باشد قلمم از چیزی دفاع کند فریادهای دخترکی خواهد بود، در جزیرهای مخفی...
صفحات تاریخ را کنار خواهد زد. از دل ویرانههای آن حقیقتی را روی صفحه کاغذ خواهد نشاند که کلماتش کاخ فرعون صفتان را نشانه خواهد رفت.
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره نه
اگر قرار باشد قلمم از چیزی دفاع کند...
از ماندن در خرابهها دفاع میکند؛ از اینکه آوار عشق را رها نکنم و بگذارم خشتبهخشت دلم زیر سنگینی خاطرات تو باقی بماند. همه میگویند ویرانه که جای زندگی نیست، اما نمیدانند من در همین آوار، زیباترین قصههای عمرم را دفن کردهام. هر بار که باران بر شانههای این خرابه میبارد، انگار زخم همهچیز تازه میشود. شبها، شهر که به خواب میرود، با خودم رویا میبافم؛ و در خواب، هنوز تو را صدا میزنم. اما سهم من از آن همه زیبایی، فقط لحظه تلخ بیداری است؛ وقتی چشم باز میکنم و میبینم دیوارهای اتاقم، همان حصار شکستهای است که تنها پادشاه آن، یاد توست. بگذار دنیا با منطق خودش همهچیز را بسنجد؛ مرا دیوانه بخواند یا مسافر همیشگی خیال. آری! من به این دلتنگی پناه آوردهام؛ نه برای جنگیدن با سرنوشت، بلکه برای ماندن در نقطهای که هنوز رنگ و بوی تو را دارد. هر شب، خشتهای فرو ریخته را روی هم میچینم، به امید اینکه دیواری بسازم و دلم را پنهان کنم؛ و هر صبح، با صدای آواری دوباره بیدار میشوم. من محکوم به این تکرارم؛ محبوس در دیوارهایی که نه اجازه میدهند به دنیای جاری برگردم، نه اجازه میدهند کاملاً بمیرم و نمیدانم سهم من از این همه ویرانی، خاکستر شدن در لابهلای همین خشتهاست، یا قرار است تا ابد، زیر بار سنگین همین خاطرات ناتمام، ذرهذره ناپدید شوم... .
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht