eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
382 دنبال‌کننده
319 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ دیدگاه با نقد ادبی‌کده، روایت‌کده، داستان‌کده، طنزکده، جستارکده، شعرکده، نمایشنامه‌کده رأس ساعت ۱۷ الی ۱۷:۳۰ همراه شماست. گروه دیدگاه👇 http://ble.ir/join/J9wVbhE47t ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
نقد رادیویی.mp3
زمان: حجم: 2.8M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ نقد رادیویی🎧 🔺قسمت اول: نقد ضیافت صندلی‌ها 🔺منتقد: خاطره کردفیلابی و برای شنیدن کامل نکات با دیدگاه همراه باشید🌱 ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 💠مدرسه نویسندگی همانوشت تقدیم می‌کند: 🔸دوره فوت و فن قلم🔸 📌آموزش جامع داستان‌نویسی با ۲۸ سرفصل تخصصی همراه منتورینگ تخصصی توسط مدرس دوره و منتورینگ داستانی و ارائه تمرین 📍مدرس تخصصی دوره: «داستان‌نویس و نمایشنامه‌نویس، خاطره کردفیلابی» مدرس محتوایی دوره: «سرکار خانم ریحانه خورشیدی» 🔺هزینه دوره: ۶۵۰ هزار تومان 🔺ظرفیت باقی‌مانده: ۲۵ فراگیر 🔺به همراه صدور گواهی دوره و در صورت پذیرش، ورود به باشگاه نویسندگی همانوشت 📝برای ثبت‌نام به آیدی زیر پیام دهید↓ @Ghalamasa به همانوشت بپیوندید✨ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 📌برنامه شنبه ریشه‌ها و روایت‌ها🌱 📍ادبی‌کده 🔺سفری به قلب تپنده زبان فارسی؛ جایی برای کشف جادوی واژگان، آرایه‌های نو و صیقل دادن ساختار زبان. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
بغضِ اقیانوس دلم، قایق کاغذی لرزانی بود که در تلاطمِ سیاه این روزها، میانِ موج‌ها تاب می‌خورد. بارِ دلتنگی‌ات، آن‌قدر سنگین است که هیچ ناو و کشتی‌ای تاب کشیدنش را ندارد؛ غمی که انگار از ظرفیت آهن و فولاد فراتر رفته است. از نبض زندگی مردم بپرس؛همه چیز به مدارِ خویش بازگشت. خورشید طلوع کرد و دریا در ظاهر آرام شد. اما تو... ای ناخدای جاودان، جایت در میان ما خالی ماند. سینه‌ام گاه از تنگه‌ی هرمز تنگ‌تر می‌شود؛ آنجا که انگار راه نفس بر تمام جهان بسته است... «اما»... درست در لحظه‌ای که جهان چشم‌انتظارِ غرق شدن من است، این اقیانوس، تمام بغضش را با اقتدار به صخره‌ها می‌کوبد. سرم را بلند می‌کنم؛ نگاه را از تاریکی می‌گیرم و به بی‌کران آسمان می‌دوزم. لرزش دستانم به صلابت کوه بدل می‌شود و در هیاهوی طوفان، تنها یک صداست که بر تمام موج‌ها چیره می‌گردد: «خدا بزرگ‌تر است...» بزرگ‌تر از هر بن‌بست، عظیم‌تر از هر داغ؛ و پناه امنی که هیچ طوفانی را یارای مقابله با شکوه او نیست. سمیرارفیعی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 📌برنامه شنبه ریشه‌ها و روایت‌ها🌱 📍روایت‌کده 🔺انسان از دیرباز با قصه زنده است. اینجا اسطوره‌ها، تاریخ و واقعیت‌ها را در قالب روایت‌هایی شنیدنی جان می‌بخشیم. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ حماسهٔ گل‌ها امشب میدان شهدای تهران مثل باغ شده بود. گل‌های این باغ را مردم به میدان آورده بودند. به تعداد شب‌هایی که ایستاده فریاد عشق سر داده بودیم، گل در دست‌ها روییده بود؛ درست نود و دو شب. مردم شکوفه‌ها را در دست، در آغوش، بر سینه و در کنار پرچم‌ها حمل می‌کردند. دسته‌های گل، میدان را نورانی کرده بودند. رزهای سرخ، مریم‌های سفید، داوودی‌های زرد و شاخه‌های رنگیِ ساده، میان جمعیت می‌درخشیدند. گویی مردم آمده بودند تا اعلام کنند برای غدیر و ولایت، زیباترین هدایای خود را نیز آورده‌اند. در آنجا، عشق به علی(ع) و عشق به ایران، با عطر دل‌انگیز این گلستان درهم‌آمیخته بود. من در میان آن جمعیت، بیش از هر چیز، آن شکوفه‌زار زیبا را می‌دیدم. گل‌ها در دست کودکانی بود که با شادی می‌خندیدند؛ در کنار چفیه‌ای که بر سر دختران نوجوان بود؛ و در دست نوجوانانی که لباس رزم بر تن داشتند. شکوفه‌ها در کنار دستبندهای پرچم، در کنار پیرمردی که تسبیح تربتش را آرام می‌چرخاند و زیر لب ذکر می‌گفت، و در کنار قرآنِ پیرزنی که با آرامش و وقار تلاوت می‌کرد، جلوه‌ای ویژه یافته بودند. حتی زوج جوانی که جشن پیوندشان را در همان میدان و در دلِ بهارِ رو به تابستان برگزار کرده بودند، با دسته‌ای از رزهای سفید و صورتی در میان جمعیت حضور داشتند. در گرمای اواسط خرداد، موکب‌های آبِ خنک نیز در کنار این همه زیبایی، همچون نفسی تازه برای شهر بودند. و من حس می‌کردم میدان شهدا فراتر از یک میدان است؛ وعده‌گاهی است برای وفاداری، طلوعی دوباره و پیوند مردم با غدیر و ولایت. آن شب، این گلستان زیبا زبان مردم بود. هر کس دسته‌گلی آورده بود؛ انگار بخشی از قلب خود را هدیه کرده بود. برخی دسته‌گل‌های بزرگ، برخی تنها یک شاخهٔ ساده و برخی شاخه‌های رنگیِ کوچک در دست داشتند؛ اما همه پیامی واحد داشتند: «ایرانِ عزیز را با زیبایی، با محبت و با نام ولایت دوست داریم.» زینب مرادی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 📌برنامه یکشنبه ضیافت کلمات و خیال✨ 📍داستان‌کده 🔺پرواز در آسمانِ تخیل محض. اینجا مرزهای واقعیت کمرنگ می‌شود تا داستان‌های کوتاه و بلند، کنجکاوی شما را به بازی بگیرند. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ از ترقِ شکلات تا انفجار فیلم‌بردار تلویزیون، دوربین را کمی چرخاند. می‌خواست جنایت تازه‌ی دشمن را بهتر به مردم نشان دهد. چشمم به تابلو قنادی افتاد. تابلو شکسته بود؛ چند حرفش زیر آوار گم شده بود، اما هنوز می‌شد اسمش را خواند: «خوشه». چند لحظه به آن خیره ماندم؛ به همان مغازه‌ای که روزی برای من پر از شکلات‌های ترقه‌ای قرمز، ماهی‌های شب عید و خنده‌های کودکانه بود؛ خاطره‌هایی که انگار همین دیروز زندگی‌شان کرده بودم. ـ رها! مواظب ماهی‌ها باش. کیسه‌ی ماهی‌ها را جلوی صورتم گرفتم و دوباره به آن دو موجود قرمز نگاه کردم. کیسه را چند بار تکان دادم تا مطمئن شوم هنوز زنده‌اند که مامان فوری آن را از دستم گرفت. نگاهی به ماهی‌ها انداخت و گفت: «این‌قدر تکونشون بده تا مثل پارسال نرسیده به خونه بمیرن!» بعد کیسه را توی دست خودش نگه داشت و دوباره مشغول انتخاب آجیل شد. دست‌هایم را توی جیبم کردم و دور و برم را نگاه کردم. مردی از کنارم رد شد و گفت: «یه کیلو پسته هم بکشید.» آن‌طرف‌تر، زنی جعبه‌ی بزرگی از شیرینی بغلش گرفته بود و سعی می‌کرد از میان شلوغی راه باز کند. بوی باقلوا و شیرینی و آجیل همه‌جا را پر کرده بود. سرم را چرخاندم و همان موقع چشمم به شکلات‌های ترقه‌ای قرمز افتاد. آب دهانم را قورت دادم. با خودم گفتم: «فقط یکی...» دستم را دراز کردم، یکی برداشتم و انداختم توی دهانم. ترق! خنده‌ام گرفت. کسی نفهمیده بود. دومی را برداشتم. ترق! سومی را. ترق! چهارمی را که برداشتم، صدای مامان از آن طرف مغازه بلند شد: «رها!» خشکم زد. شکلات هنوز توی دستم بود. آرام برگشتم. مامان دست‌به‌کمر نگاهم می‌کرد. ـ داری چی‌کار می‌کنی؟ شانه‌هایم را بالا انداختم. ـ هیچی... مامان ابروهایش را بالا برد ـ یعنی تو نبودی که داشتی شکلات می‌خوردی؟ نگاهش اول روی شکلات توی دستم افتاد و بعد روی لب‌های شکلاتی‌ام. دیگر راه فراری نداشتم. مامان آمد جلو، با دستمال دور دهانم را پاک کرد و گفت: «اول باید بخریمشون، بعد بخوری!» سرم را پایین انداختم. درست همان موقع یک شکلات قرمز جلوی چشمم ظاهر شد. سرم را بالا آوردم. آقای قدبلندی با لبخند نگاهم می‌کرد. گفت: «اینم یکی دیگه.» به مامان نگاه کردم. مامان خنده‌اش گرفته بود. مرد شکلات را توی دستم گذاشت و گفت: «عزیزم، هرچقدر دلت می‌خواد بخور.» تعجب کردم. ـ واقعی؟ خندید. ـ واقعی. بعد به ظرف شکلات‌ها اشاره کرد و گفت: «اصلاً همه‌شون مال تو!» از آن روز به بعد، خریدن شکلات‌های ترقه‌ای از خوشه، شد یکی از رسم‌های هر سال عیدمان. خوشه‌ی دوران کودکی من، روز ۲۵ اسفند ۱۴۰۴ زخمی شد. شیشه‌هایش شکست و ردِ زخمِ آوار بر دیوارهایش ماند. اما چند ماه بعد، دوباره عکس‌هایی از آن دیدم؛ کارگرها مشغول کار بودند، شیشه‌های تازه جای شیشه‌های شکسته را می‌گرفتند و گرد و غبار آرام‌آرام از چهره‌ی مغازه کنار می‌رفت. انگار خوشه داشت خودش را از زیر آوار بیرون می‌کشید. شاید بازسازی قنادی خوشه فقط ساختن دوباره‌ی یک مغازه نباشد؛ شاید تلاشی باشد برای زنده نگه داشتن خاطره‌ی کودکانی که روزی با چشم‌های پر از شوق برای خرید شکلات‌های ترقه‌ای قرمز وارد آن می‌شدند؛ کودکانی که صدای «ترق» شکلات‌هایشان، تنها انفجاری بود که می‌شناختند. ریحانه امیری‌زاده✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 📌برنامه یکشنبه ضیافت کلمات و خیال✨ 📍کتاب‌کده 🔺بیرون کشیدن گنج از قفسه‌ها؛ نقد، بررسی و معرفی کتاب‌هایی که باید خواند تا بهتر نوشت. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht