*پویش روایتنویسی| یکشنبه ساعت ۶:۰۴ بامداد ، ۱۰ اسفند ۱۱ رمضان*
قاب دوربین فرصت نکرده از جمعیت پا در رکاب ولی فقیه تصویربرداری کند
در تلوزیون زیرنویس میکند : مردم خودجوش برای عزای امام امت به میدان انقلاب رفتند .
به سمت میدان انقلاب میروم، بیاغراق میگویم سیاهی غم زمین را گرفته
ولی آسمانِ همیشه آلودهی تهران ، آبی تر از آبی است .
به این فکر میکنم که حالا به جای شعارهای لبیک یا خامنهای و ابوالفضل علمدار خامنهای نگهدار چه باید بگویم؟
به انقلاب رسیدم؛ خدای من ... محشر کبری به پا کرده است آن سیدعلی .
چیزی که میدیدم و حس و حال فضا، شبیه هیچ کدام از تشییع هایی که رفتم نبود؛
تشییع حاج قاسم، شهید رئیسی، سردار حاجی زاده و حتی تجمع شهادت سیدحسن هم اینچنین نبود.
صدای شیون زنان از نقطه به نقطه میدان به گوش میرسید
مردان لطمه میزدند ، تو کیستی که در غم از دست دادنت مردان ما شبیه زنان گریه میکنند؟
خانمی روی زمین افتاده بود و ضجه میزد، طلبه سیدی در آغوش رفیقش پناه بردهبود و شانههایش میلرزید
مادری به سینه میکوبید و ناله میکرد و آقایی به سرش میزد و گریه میکرد
هیج جا کسی اعلام تجمع برای عزاداری نکردهبود ولی حزن قلوب مومنین این اتصال را برقرار کرد تا سیل جمعیت خروشان شود .
خبرها را بررسی میکردم ، لبنان عراق هند پاکستان و.. به خیابانها ریختهبودند و مثل روز عاشورا عزاداری میکردند .
اخبار صبح یکشنبه را به گوش پستخویان برسانید که مردم ایران نه فقط، بلکه تمام جهان، لازم باشد بدون فراخوان میجوشند و یکصدا میشوند .
پهلوی هرچقدر حنجرهاش را پاره کند تا هم به چشم آمریکا و اسرائیل بیاید و هم به مردم ایران سلطه پیدا کند نمیتواند
نمیشود که با کمک حرامزاده بر حلال زاده غلبه کرد.
مداح روضه میخواند و نمیتواند تمام کند میگوید : حضرت آقا میگفت
من زیر بیرق ابوالفضلم ، لبیک یا ابوالفضل
به جای لبیک یا خامنهای ، لبیک یاابوالفضل گفتند.
مداح میخواند : با ما اگه دشمن بشه تمام زمانه، این مملکت مملکت امام زمانه..
با اسم امام زمان مردم کمی آرام می شوند،
بعد از شنیدن خبر شهادت مدام منتظر شنیدن صدای "یاایهاالعالم اناالمهدی" هستم
نمیدانم چرا طنین صاحب الزمان به گوش نمیرسد
صحنهای که در میدان انقلاب دیده میشد نشان میداد که مردم چقدر به آقاسیدعلی تکیه داشتند
و هرچه میشد میگفتند ایشان هستند؛
شاید خدا خواست با گرفتن سیدِ خراسانی به مردم جهان بگوید
آنکس که باید تکیهگاه باشد و نگران نبودنش باشید امام زمان است
بگردید دنبال گم شدهای که ۱۵۰۰ سال است از او بی خبرید ولی اینچنین مضطر و بیقرار برای آمدنش نمیشوید
عادت نکنید به تاخیر در ظهورش
سیدعلی عزیز دنیا بود ولی عزیز فاطمه را فراموش میکنیم
درحالی که تمام اموراتمان به دستان سیدمهدی است.
معصومه سادات میرجابری✍
#روایت
#پویش
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*پویش روایتنویسی*
بمباران، تخريب، تهديد، تحريم و...
هيچ چيز نمیتواند بر اين مردم مقاوم، بر اين نسل تاریخی برای رسيدن به اهدافش اثر بگذارد...
اشك در چشم، بغض در گلو، لب تشنه، مشت گره خورده، قلب اندوهگين اما اميدوار...
قدم به قدم، پا به پای همديگر، كودك، زن، مرد، جوان، پير فرقی نمیكند...
همه اما يكدل به خيابان آمده اند...
اين يك دل شدن برای ايران جانمان🇮🇷 اما گران به دست آمده...
و قدر میدانيم...
ما قدر میدانيم...
همه يك دل با صدایی با صلابت و محكم و رسا فرياد ميزنند "*ای ايران، ای مرز پرگهر*" "*ای خاكت سرچشمه هنر*"
جمعيت زياد و در حركت...
بانویی كنارم روی ويلچر نشسته و فرياد میزند "*دور از تو اندیشه بدان*"
عكس رهبری را در آغوش گرفته و برای پدر اشك میريزد...
سر میچرخانم تا اشك امانم را نبريده و قلبم از غم همراه با شوق اين همدلی به تپش نيفتاده ...
كودكی كه به تازگی راه رفتن آموخته، تلاش میكند روی پنجه پا بايستد و پرچم كوچك در دستش را در آسمان میچرخاند و آغوش پدر، باز برای بالا بردن او تا منتهای آسمان. با الفبای تازه آموخته، داد ميزند "*پاينده مانی و جاودان* " ...
پدر اما زمزمه میكند، نجوا میكند زيرگوش كودك كه پسرم، دردانه پدر اين پرچم كه امروز در دست توست ميراث بزرگان و سرداران و دليران اين سرزمين است و ارث تو...
مبادا روزی در انديشه ای، فكری، آن را زمين بگذاری كه ما ريشه در اين خاكيم...
اين وطن اصالت ماست...
با خود میگويم كه چه خوب اين گفت و گوی پدر و پسری.
مردان ما هميشه از سرفرازان روزگار و تاريخ بوده اند.مردانی دلير و شجاع و نترس و پيشران و...
دختری ديگر اما رو به رويم فرياد میزند و میپرد " *ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک میهنم* "
به گمانم دهه نودی است، چهره او مرا ياد دانش آموزانم میاندازد. همان هايی كه هميشه سركلاس گفتهام شما گنجينههای اين كشور هستيد. سرمايه ايد.
و با همان شيطنتهای اين نسل، پرچم را بر پيشانیاش بسته و محكم میخواند. گويي میخواهد يك تنه به نبرد با دشمن برود.
او يك ارتش تك نفره است، آينده از آن اوست...
من از گوشه ايستادن و نظاره كردن مردم لذت میبرم، جان میگيرم، افتخار میكنم...
در چند قدمی پيرزنی را میبينم، بار روزگار بر دوش نهاده و به عصایی تكيه زده، موقر و متين. چشم هایی به درخشانی ياقوت...
او از نسلي است سرد و گرم و داغ روزگار چشيده...
عكس رهبری در دستش ای ايران میخواند
جسارتش، شجاعت میدهد
میگويد: دخترم! اين جنگ، جنگی است به وسعت تاريخ جهان...
همه كفر در برابر حق
میخواهی بدانی حق چيست؟
باطل را بشناس...
شما يادتان نمیآيد چطور سرداران ما را به رگبار میبستند، ما چه میخواستيم؟ آزادی...
آزادی از طمع به اين نگين قيمتی جهان...
آزادی از تكه تكه كردن خانهمان، از قفقاز از بحرين...
آزادی از اينكه خاك سرزمينمان زير چكمههای روس و انگليس نباشد...
دخترم درباره اين جنگ آيندگان از شما سوال خواهند كرد!
قصه اين مبارزه قهرمانانه عليه استعمار را برای فرزندانمان لالایی كنيد...
بگوييد كه فرماندهانمان، نخبگانمان، عزيزانمان را با اهل بيت به شهادت رساندند به جرم آزادی...
كودکانمان را تكه تكه كردند و جهانی پر مدعا كه سكوت كرد
اما ما ايستاديم در صف آزادگان جهان، تنها ايستاديم جلوی ابرقدرتهای جهان
ايران اسلامی ماند
چون ايران پاره تن ما بود
گفتم مادر جان! هم میايستيم و هم ايرانمان ابرقدرت جهان خواهد بود و پرچم را به دست امام زمان(عج) خواهيم داد ان شاء الله
و باهم خوانديم
"*در راه تو، کی ارزشی دارد این جان ما"
"پاینده باد خاک ایران ما*" ❤️🇮🇷✌️
فاطمه نجار✍
#روایت
#پویش
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
کلاس غوغا بود و امان نمیداد به همکلاسیهایش
حرف، حرف خودش بود.
معلم به او نگاه کرد و گفت: «سوالت رو از من بپرس.»
گونهاش سرخ شد و صدایش را پایین آورد و گفت: «راستش خیلی وقته دارم فکر میکنم به اینکه دیگه مدرسه نیام.»
چشمهای معلم نگران شد و یاد حرفهای ناهید افتاد که یک هفته بود، مدرسه نمیآمد.
ـ چرا دخترم؟ چرا دیگه نمیخوای مدرسه بیای؟
ـ من علاقهام ورزشه، میخوام یه والیبالیست حرفهای بشم، درس به چه دردم میخوره؟
معلم وسط ابروهایش را فشار داد و گفت: «تو حق داری به دنبال پرورش استعدادهات باشی، اما مدرسه تو رو از هدفت دور نمیکنه، تو برای قرار گرفتن در اجتماع باید یه سری قواعد کلی رو یاد بگیری، پس اینقدر درسگریز نباش بچهجون.»
لبخندی از روی رضایت زد و گفت: «فقط به خاطر شما خانوم که اینقدر به فکر مایید.»
خاطره کردفیلابی ✍
#شبههمونی
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
ـ خانوم راحله روزه داره؛ ولی خیلی تشنه اش شده .
ـ اجازه خانوم ؛ ببینین لباش چه سفید شده !
معلم از پای تخته کامل برگشت، عینکش را روی صورتش جابهجا کرد.
به جایی که راحله نشسته بود نگاه کرد.
ـ راحله جان ، میخوای بری دست و صورتت رو بشوری؟ من هنوز درس نمیدم . منتظر میمونم تا بیای .
راحله صورتش را میان دستانش پنهان کرد و آرام گفت: «نه خانوم . خوبم.میدونین دیشب سحر خواب موندیم. همه مون بی سحری روزه گرفتیم.»
ـ اگه حالت خوب نیست میتونی بری دفتر و به مامان زنگ بزنی بیان دنبالت.
ـ فاطمه گفت : «خانوم من باهاش برم سرش گیج نره؟»
ـ معلم خندید و گفت : «برو ، اگه نمیگفتی و نمیرفتی من تعجب میکردم . بچهها میبینین ، چه دوستان خوبی هستن؟ چه هوای همو دارن؟»
فاطمه و راحله با هم دست در دست هم از کلاس بیرون میآیند.
در دفتر دبستان راحله با مادرش تلفنی صحبت میکند.
ـ مامان نمیخواد بیای، من صورتمو میشورم یک زنگ دیگه هم میام خونه، خوبم نگران نباش ...
هنوز راحله داشت صحبت میکرد که صدای وحشتناکی ساختمان مدرسه را لرزاند ...
و دود و گرد و غبار و صدای اصابت موشکی سهمگین به ساختمان مدرسه، صدای راحله را بهشتی کرد...
گرد و غبار و دود که کم شد، زیر آوار کنار تکهای از لباس فرم، دو دست کوچک؛ که هنوز هم دست در دست هم، با هم، برای هم، آمده بودند، نمایان شدند .
آنروز شنبه نهم اسفند بود. و بچههای دبستان شجره طیبه شهرستان میناب، در حیاط مدرسه دست در دست هم «آسیاب بچرخ» را میخواندند.
🔹ولَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ
🔸و [در انجام فرمان هایِ حق و در جهاد با دشمن] سستی نکنید و اندوهگین مشوید که شما اگر مؤمن باشید، برترید.
📗آیه ۱۳۹ سوره آل عمران
سیده زهرا میراحمدی ✍
#ماهنامه
🔰مرکز نویسندگی دفترهنرسازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*پویش روایتنویسی معلمانه | تهران*
چند شب پیش به همراه خانواده برای شرکت در اجتماعات و سربازی آقا امام زمان (عج) به میدان بازار دوم رفته بودیم، طبق معمول هرشب پس از دقایقی عزاداری به همراه خیل جمعیت به راه افتادیم، در مسیر از خیابان رجایی عبور میکردیم، دخترک تقریبا ۹ الی ۱۰ سالهای توجهم را به خود جلب کرد که همراه مادرش شعار میدادند و حرکت میکردند، دخترک کاغذی به دست داشت، دقت که کردم انگار نقاشی بود، جلو رفتم از مادرش پرسیدم: «دختر گلتون نقاشیاش را آورده؟»
مادر گفت بله.
خیلی خوشحال شدم، به عنوان یک فرهنگی بر خود وظیفه دانستم که او را تشویق کنم، با اجازهی مادر نزدیک او شدم و پرسیدم: «دختر قشنگم نقاشی را خودت کشیدی؟»
گفت بله.
بادقت بیشتر نقاشی را نگاه کردم بسیار زیبا بود.
برای آنکه استفاده از کار خودش برایش ماندگار شود هدیه کوچکی به او دادم.
خوشحال شد و با غرور و حس عزت نفس بالاتری نقاشی را روی دست بالا برد و مشغول شعار دادن شد.
امیدوارم تمام دانش آموزان کشورم با احساس ارزشمندی و عزت نفس بالا سعی در رسیدن به اهداف خود و ارتقاء سطح علمی و نظامی کشورمان داشته باشند.
معصومه حنفی ✍
#روایت
#پویش
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*دلنوشته شب قدر | ارسالی شما*
دیدی یک وقتهایی عینکت را گم میکنی و در به در دنبالش میگردی، ناگهان میبینی جلوی چشم هایت است و حواست نیست؟
یا مثلا وسط کار، مدام دنبال مدادت میگردی، یک دفعه یادت میافتد پشت گوشت گذاشتهای و یادت رفته؟
تو مراسم شب قدر، حیران و سرگردان دنبال خدا میگشت تا با او حرف بزند و درد دل کند که یک دفعه سخنران این آیات رو قرائت کرد:
وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ(بقره/۱۸۶)
هنگامی که بندگانم از تو درباره من بپرسند، بگو: یقیناً من نزدیکم، دعای دعا کننده را زمانی که مرا بخواند اجابت می کنم.
وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ(ق/۱۶)
ما به او (انسان) از رگ گردن نزدیک تریم.
آدم حواس پرت؛
برای آب در کوزه،
گرد جهان میگردد و فریاد تشنگی میزند...
این بار گم نکنیم آنچه که خدا به ما عطا کرده
ایران جلوی ✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
شب قدر؛ شبی که آسمان میلرزد از نام تو
امشب، زمین نفس نمیکشد؛
اما فرشتهها از آسمان فرو میریزند، با دستانی پر از نور و تقدیر.
قلمهای تقدیر در اهتزازند، ستارهها تعظیم میکنند،
و ما در سکوت شب، قلبمان را به آسمان میسپاریم.
این شب، شب بیداری دلهاست.
شبی که هر تپش قلب، نوری میفشاند میان ظلمت جهان.
شبی که خدا نزدیکتر از همیشه است،
آنقدر نزدیک که اشکهایمان بوی حضورش را میگیرند.
میدانم امشب، سرنوشت انسانها نوشته میشود.
اما ما تنها یک خواسته داریم، تنها یک ندا از عمق وجودمان برمیخیزد:
ای خدای قدر، ای خدای رحمت و آمرزش...
بر صفحهی تقدیر این امت، بنویس:
ظهور موعودت، مهدیِ فاطمه، نزدیک است.
ای مولا!
جهان خسته است از ظلم و تاریکی.
صدای کودکان مظلوم، فریاد عدالت،
بر آسمانهای زمین پیچیده است.
کجایی تا بیایی و آفتاب عدالت را بر دلها بتابانی؟
ای فرزند زهرا، ای شمشیر عدالت،
دلهای نوجوانان این سرزمین به عشق تو میتپد.
ما منتظریم...
دستانمان کوچک است، اما نیتمان بزرگ.
بر لبهایمان "اللهم عجل لولیک الفرج" همان سرودی است که خواب را از چشمانمان میرباید.
شب قدر است،
و در دل این شب،
ما عهد میبندیم
که بیدار بمانیم، امیدوار بمانیم، و هر روز، عاشقتر شویم تا تو بیایی.
زینب مرادی✍
دستنوشته شب قدر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
این جنگ که در ماه عزیز رمضان است
جنگی ست که پایان خوشش خوب عیان است
با یاری حق، لشکر اسلام بپاخیز
هنگامه ی نابودی کفّار زمان است
پیروز نبردیم در این جنگِ نهایی
این پرچم فتح است که بر بامِ جهان است
ما عازم قدسیم و سر از پا نَشناسیم
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است
اسلام کنون منتخبِ هر دل پاکیست
حق گفته که پیروز بر ادیان جهان است
صهیون و حرامی صفتان خوب بدانند
بر قلبِ ستم موشکِ اسلام روان است
یعنی که ز هر سوی،به حیفا و تلآویو
صد فاتح و سجّیل کنون زوزه کشان است
از عرش و زمین یکسره باریم سرِ خصم
آن وعده که فرموده خداوند همان است
این مشت گره کرده ی خود باز نمایید
آن خشم حماسیِ خود ابراز نمایید
مرگا چو ضعیفان بنشینیم به زاری
از غرّش ما گشته سگ زرد فراری
باید که در آریم ز ابلیس دماری
بر خصم بکوبیم کنون ضربت کاری
هرگز نهراسیم و نترسیم ز دشمن
چون بیدِ نباشیم بلرزیم ز دشمن
ما شیعه ی آن حیدر کرارِ نبردیم
دنیا همه مبهوت که با خصم چه کردیم
با تیغ علی، مرحبشان رفت جهنّم
ما شیعه ی اوییم و بگوییم به عالَم
ننگ است که ما ذلّت و خواری بپذیریم
هر چند که صد دفعه بسوزیم و بمیریم
شیریم و ز کفتار محال است بترسیم
از پیرِ سگ هار محال است بترسیم
در عرصه ی پیکار محال است بترسیم
گر سر برود دار، محال است بترسیم
سجیّل شویم و به تل آویو نشینیم
چون ضربتِ حیدر به سر دیو نشینیم
ما شیعه ی آن فاتح احزاب و حُنینیم
ما پیرو آن سیّد و سالار، حسینیم
دلداده ی آن روح خدا، پیر خمینیم
ما منتقم رهبر مظلوم شهیدیم
ما دشمنِ صهیونیِ بدتر ز یزیدیم
ای مهدی موعود تو یاریگر مایی
تو صاحب ما، سیّد ما، سرور مایی
آری تو فقط منتقمِ رهبر مایی
تو حافظ این ملّت و این کشور مایی
ای کاش همین جمعهی امسال بیایی،
در ماهِ مبارک ، درِ رحمت بگشایی
ای وارثِ مظلومیتِ شیعه کجایی؟
آن قدر سراغِ تو بیایم که بیایی
حسین اعتمادی✍
#شعر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*پویش روایتنویسی | پنجشنبه ۲۱ اسفند*
بعد از تیرگی شب گذشته امروز، روز آرام و خوبی را شروع کردم، صبح با آرامش از خواب بیدار شدم و طبق برنامه همیشگی رفتم سراغ اخبار جنگ تحمیلی، موج چهل و یکم عملیات حملات موشکی علیه رژیم صهیونیستی را دنبال کردم.
دلم قرص شده بود، خبری از ترس و وحشت شب گذشته تو دلم حس نمیکردم، با خودم فکر کردم خدایا چقدر برکت به جمهوری اسلامی دادی، دیشب ایستهای بازرسی را زد، بسیجیان را به شهادت رساند امروز همه داوطلبانه رفتند بسیج ثبت نام کردند.
پرچم مقدس ایران را آتش زدند امروز کلی پرچم به اهتزاز در آمده، همسرم میگفت کارخانه ساخت پرچم دیگه نمی رسد جواب این همه سفارش را بده، کلی چاپخانه اطلاعیه چاپ بنر و کتیبه رایگان برای رهبر فقید و رهبری جدید سید مجتبی را پخش کردند تا این کتیبهها را رایگان به دست مردم برسانند برای استفاده خانگی.
خدایا شکرت که اگر بخواهی به قومی عزت بدهی حتی با دشمنش هم بهش عزت میدهی
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد منافقین پرچم ایران را سوزاندند و حالا میلیونها پرچم روی دستهای مردم به اهتزاز در آمده
باید بجنبم باید حرکت کنم موج طرفداران جمهوری اسلامی دارند می جوشند و به جلو میروند نباید جا بمانم باید یک کاری بکنم
بلند شدم و مَشغول پخت شله زرد شدم باید برای میدان داری امشب حرکتی می کردم .
شله زرد امشب میدان شهدا را آماده کردم انشاالله امشب که مثل هر شب با پرچم پر افتخارمان رفتیم میدان شهدا، میبریم و میدهم به بچههایم پخش کنند.
فردا روز قدس است، روز اتحاد مسلمین جهان، فردا یک روایت دیگر برای خودش دارد
شهربانو میرزایی ✍
#روایت
#پویش
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
ای مشت گره کرده ی هنگامِ شهادت
ای قلّه ی مردانگی و کوهِ صلابت
ای یار سفر کرده ی ما، وعده ی دیدار
افتاد صد افسوس به فردای قیامت
حسین اعتمادی✍
#شعر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
اگر فکرِ پریدن چون خروسید
دُم شیرِ مرا باید ببوسید
وگرنه اینقدر اینجا بمانید
که در کشتیِ خود از غم بپوسید
حسین اعتمادی✍
#شعر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht