eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
382 دنبال‌کننده
319 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ حماسهٔ گل‌ها امشب میدان شهدای تهران مثل باغ شده بود. گل‌های این باغ را مردم به میدان آورده بودند. به تعداد شب‌هایی که ایستاده فریاد عشق سر داده بودیم، گل در دست‌ها روییده بود؛ درست نود و دو شب. مردم شکوفه‌ها را در دست، در آغوش، بر سینه و در کنار پرچم‌ها حمل می‌کردند. دسته‌های گل، میدان را نورانی کرده بودند. رزهای سرخ، مریم‌های سفید، داوودی‌های زرد و شاخه‌های رنگیِ ساده، میان جمعیت می‌درخشیدند. گویی مردم آمده بودند تا اعلام کنند برای غدیر و ولایت، زیباترین هدایای خود را نیز آورده‌اند. در آنجا، عشق به علی(ع) و عشق به ایران، با عطر دل‌انگیز این گلستان درهم‌آمیخته بود. من در میان آن جمعیت، بیش از هر چیز، آن شکوفه‌زار زیبا را می‌دیدم. گل‌ها در دست کودکانی بود که با شادی می‌خندیدند؛ در کنار چفیه‌ای که بر سر دختران نوجوان بود؛ و در دست نوجوانانی که لباس رزم بر تن داشتند. شکوفه‌ها در کنار دستبندهای پرچم، در کنار پیرمردی که تسبیح تربتش را آرام می‌چرخاند و زیر لب ذکر می‌گفت، و در کنار قرآنِ پیرزنی که با آرامش و وقار تلاوت می‌کرد، جلوه‌ای ویژه یافته بودند. حتی زوج جوانی که جشن پیوندشان را در همان میدان و در دلِ بهارِ رو به تابستان برگزار کرده بودند، با دسته‌ای از رزهای سفید و صورتی در میان جمعیت حضور داشتند. در گرمای اواسط خرداد، موکب‌های آبِ خنک نیز در کنار این همه زیبایی، همچون نفسی تازه برای شهر بودند. و من حس می‌کردم میدان شهدا فراتر از یک میدان است؛ وعده‌گاهی است برای وفاداری، طلوعی دوباره و پیوند مردم با غدیر و ولایت. آن شب، این گلستان زیبا زبان مردم بود. هر کس دسته‌گلی آورده بود؛ انگار بخشی از قلب خود را هدیه کرده بود. برخی دسته‌گل‌های بزرگ، برخی تنها یک شاخهٔ ساده و برخی شاخه‌های رنگیِ کوچک در دست داشتند؛ اما همه پیامی واحد داشتند: «ایرانِ عزیز را با زیبایی، با محبت و با نام ولایت دوست داریم.» زینب مرادی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 📌برنامه یکشنبه ضیافت کلمات و خیال✨ 📍داستان‌کده 🔺پرواز در آسمانِ تخیل محض. اینجا مرزهای واقعیت کمرنگ می‌شود تا داستان‌های کوتاه و بلند، کنجکاوی شما را به بازی بگیرند. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ از ترقِ شکلات تا انفجار فیلم‌بردار تلویزیون، دوربین را کمی چرخاند. می‌خواست جنایت تازه‌ی دشمن را بهتر به مردم نشان دهد. چشمم به تابلو قنادی افتاد. تابلو شکسته بود؛ چند حرفش زیر آوار گم شده بود، اما هنوز می‌شد اسمش را خواند: «خوشه». چند لحظه به آن خیره ماندم؛ به همان مغازه‌ای که روزی برای من پر از شکلات‌های ترقه‌ای قرمز، ماهی‌های شب عید و خنده‌های کودکانه بود؛ خاطره‌هایی که انگار همین دیروز زندگی‌شان کرده بودم. ـ رها! مواظب ماهی‌ها باش. کیسه‌ی ماهی‌ها را جلوی صورتم گرفتم و دوباره به آن دو موجود قرمز نگاه کردم. کیسه را چند بار تکان دادم تا مطمئن شوم هنوز زنده‌اند که مامان فوری آن را از دستم گرفت. نگاهی به ماهی‌ها انداخت و گفت: «این‌قدر تکونشون بده تا مثل پارسال نرسیده به خونه بمیرن!» بعد کیسه را توی دست خودش نگه داشت و دوباره مشغول انتخاب آجیل شد. دست‌هایم را توی جیبم کردم و دور و برم را نگاه کردم. مردی از کنارم رد شد و گفت: «یه کیلو پسته هم بکشید.» آن‌طرف‌تر، زنی جعبه‌ی بزرگی از شیرینی بغلش گرفته بود و سعی می‌کرد از میان شلوغی راه باز کند. بوی باقلوا و شیرینی و آجیل همه‌جا را پر کرده بود. سرم را چرخاندم و همان موقع چشمم به شکلات‌های ترقه‌ای قرمز افتاد. آب دهانم را قورت دادم. با خودم گفتم: «فقط یکی...» دستم را دراز کردم، یکی برداشتم و انداختم توی دهانم. ترق! خنده‌ام گرفت. کسی نفهمیده بود. دومی را برداشتم. ترق! سومی را. ترق! چهارمی را که برداشتم، صدای مامان از آن طرف مغازه بلند شد: «رها!» خشکم زد. شکلات هنوز توی دستم بود. آرام برگشتم. مامان دست‌به‌کمر نگاهم می‌کرد. ـ داری چی‌کار می‌کنی؟ شانه‌هایم را بالا انداختم. ـ هیچی... مامان ابروهایش را بالا برد ـ یعنی تو نبودی که داشتی شکلات می‌خوردی؟ نگاهش اول روی شکلات توی دستم افتاد و بعد روی لب‌های شکلاتی‌ام. دیگر راه فراری نداشتم. مامان آمد جلو، با دستمال دور دهانم را پاک کرد و گفت: «اول باید بخریمشون، بعد بخوری!» سرم را پایین انداختم. درست همان موقع یک شکلات قرمز جلوی چشمم ظاهر شد. سرم را بالا آوردم. آقای قدبلندی با لبخند نگاهم می‌کرد. گفت: «اینم یکی دیگه.» به مامان نگاه کردم. مامان خنده‌اش گرفته بود. مرد شکلات را توی دستم گذاشت و گفت: «عزیزم، هرچقدر دلت می‌خواد بخور.» تعجب کردم. ـ واقعی؟ خندید. ـ واقعی. بعد به ظرف شکلات‌ها اشاره کرد و گفت: «اصلاً همه‌شون مال تو!» از آن روز به بعد، خریدن شکلات‌های ترقه‌ای از خوشه، شد یکی از رسم‌های هر سال عیدمان. خوشه‌ی دوران کودکی من، روز ۲۵ اسفند ۱۴۰۴ زخمی شد. شیشه‌هایش شکست و ردِ زخمِ آوار بر دیوارهایش ماند. اما چند ماه بعد، دوباره عکس‌هایی از آن دیدم؛ کارگرها مشغول کار بودند، شیشه‌های تازه جای شیشه‌های شکسته را می‌گرفتند و گرد و غبار آرام‌آرام از چهره‌ی مغازه کنار می‌رفت. انگار خوشه داشت خودش را از زیر آوار بیرون می‌کشید. شاید بازسازی قنادی خوشه فقط ساختن دوباره‌ی یک مغازه نباشد؛ شاید تلاشی باشد برای زنده نگه داشتن خاطره‌ی کودکانی که روزی با چشم‌های پر از شوق برای خرید شکلات‌های ترقه‌ای قرمز وارد آن می‌شدند؛ کودکانی که صدای «ترق» شکلات‌هایشان، تنها انفجاری بود که می‌شناختند. ریحانه امیری‌زاده✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 📌برنامه یکشنبه ضیافت کلمات و خیال✨ 📍کتاب‌کده 🔺بیرون کشیدن گنج از قفسه‌ها؛ نقد، بررسی و معرفی کتاب‌هایی که باید خواند تا بهتر نوشت. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ معرفی کتاب «دختران آفتاب» 🌸🌿 کتاب «دختران آفتاب» با استفاده از سبک «داستان‌مقاله»، به بررسی، نقد، رد و اثبات مؤلفه‌ها، مباحث و شبهات حوزهٔ زن، خانواده و جامعه می‌پردازد و می‌توان گفت در این زمینه از موفقیت زیادی برخوردار بوده است. مباحث کتاب در حین برگزاری یک اردوی ده‌روزهٔ دخترانهٔ دانشجویان دانشگاه تهران مطرح می‌شود. دانشجویان داستان به قصد زیارت امام رضا(ع) راهی مشهد شده‌اند. در طول سفر و به مناسبت‌های مختلف، موضوعات گوناگونی مطرح و بررسی می‌شوند و در نهایت به نتیجه می‌رسند. راوی داستان دختری است به نام مریم که به دلیل بی‌توجهی مادر به محیط خانه، در اثر توجه شدید او به کار در بیرون از منزل و ایجاد گسست خانوادگی، دچار روحی رنجور و ناآرام شده است. او تصمیم می‌گیرد برای تنبیه والدینش، حتی اگر شده، چند روزی آن‌ها را بی‌خبر رها کند. به ذهنش می‌رسد که فرار کند؛ اما وقتی خوب فکر می‌کند، می‌فهمد که آدمِ این کار نیست. در همین موقع، یاد اطلاعیهٔ اردوی زیارتی دانشگاه می‌افتد و بدون معطلی، ساک مختصری آماده می‌کند و خود را به جمع زائران می‌رساند. فاطمه که یکی از مسئولان برگزارکنندهٔ اردو است، با اخلاق خوش و آرامش خود، و با وجود نبودِ صندلی خالی، موجبات هم‌سفر شدن مریم با آن‌ها را فراهم می‌کند. او در طول سفر، با همدلی و همراهی‌ای که با احساسات بچه‌ها دارد، از بروز جدل‌ها و درگیری‌های لفظی میان آن‌ها جلوگیری می‌کند و با استفاده از مطالب مرجع و مستند، به بحث‌ها جهت مثبت می‌دهد. زهرا خلیلیان✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ استراتژی وفا هشدار ما برای عبور از خط قرمزها جواب نداد. حالا که حرف عدالت ما آویزه گوشتان نمی‌شود، باید این را بدانید که نسیان، غربت جاهلان است و ما هرگز چشم‌ها را رو به جنایت‌های آشکار ظالمان نمی‌بندیم. به صدای اقتدار موشک‌ها عادت کرده‌ایم و از این جوش حیات در این مملکت هراس کنید. غیرت برادری ما که به جوش بیاید، به میز وفا برمی‌گردیم... ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ موج‌های آسمانی صد شب از آن «حماسه حضور» می‌گذرد؛ صد شب که میدان شهدا دیگر تنها یک میدان نبود، بلکه میعادگاه عاشقان و سکوی پرتابِ دل‌های بی‌قرار به سوی ملکوت گشته بود. ما، همان‌گونه که هر شب با پرچم‌های برافراشته در دست و زمزمه‌هایی در گلو راهی این میعادگاه می‌شدیم، امشب نیز رأس ساعت ۲۲، در آغوش میدان ایستاده بودیم. نسیمِ ملایمی می‌وزید و فضا را برای عروجی دوباره آماده می‌کرد. حاج‌آقا سماواتی، با آن طنینِ گیرا و عارفانه‌اش، ایستاد تا گره‌های کورِ دل‌ها را با سرانگشت دعا بگشاید. نوبت به «توسل» رسید؛ کلمات، همچون دانه‌های تسبیح، بر جان‌های خسته می‌نشستند و «توسلِ دیگر» با فرازهای عمیق و پرشور، حالِ عجیبی در سینه پدید آورده بود؛ حالی که میان خوف و رجا در نوسان بود. هنوز در اوجِ خلسه‌یِ معنوی بودیم که ناگهان صدای مجری، سکوتِ مقدسِ میدان را شکست. صدایش، نه یک خبر ساده، که رعدی بود در فضایِ آرامِ شب: «اولین موج از موشک‌ها، به سمتِ صهیونیسم شلیک شد.» در لحظه‌ای، میدان شهدا از جا کنده شد. گویی آسمان و زمین به هم دوخته شدند. «الله‌اکبر»ی که از حنجره‌های هزاران عاشق برخاست، تنها یک شعار نبود؛ فریادی بود که از اعماق جان و از تاریخِ غیرتِ ایرانی می‌جوشید. میله‌ی پرچم‌ها در دستانِ حاضران فشرده‌تر شد، انگار هر پرچم، ستونی بود که غرورِ یک ملت را بر شانه‌های خود نگاه می‌داشت. تقویم، ۱۷ خردادماه را نشان می‌داد. شصت شب بود که سکوت صحنه نبرد اتفاق افتاده بود، اما خبر تازه‌ی هجوم وحشیانه‌ی اسرائیل به ضاحیه، همچون داغی بر پیشانی غیرت ما نشست. می‌دانستیم که شیطان بزرگ دوباره بدعهدی کرده و حریم حرمت‌ها را دریده است. ابتدا خشم بود که در رگ‌های میدان دوید؛ خشمی مقدس و فروخورده. اما طولی نکشید که آن عطشِ سوزان، با طنین غرورآفرین پاسخ کوبنده و وفای به عهد غیورمردان هوافضای سپاه، به آرامشی از جنس عزت بدل شد. حالا، در حالی که موشک‌ها در آسمان، راهی به سوی قلب دشمن شده‌اند، دعای فرج با شور و حرارتی متفاوت قرائت شد. این‌بار، دعا تنها برای ظهور نبود؛ دعای پیروزی لشکریان حق بود. میدان، آکنده از عطر نیایش بود؛ اما نگاه‌ها دیگر به افق‌های دوردستِ پیروزی دوخته شده بود. ما در این شب، زیر سقف ستاره‌باران میدان شهدا، پیمانی دوباره بستیم؛ پیمانی که یک سوی آن «میدان» بود و سوی دیگرش «خیابان». «میدان با تو؛ خیابان با ما و پیروزی با آنانی که وعده‌ی صادق را به حقیقت بدل کردند.» زینب مرادی ✍ تهران ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 📌برنامه دوشنبه شمشیر طنز و عصای آموزش🗡 📍طنزکده 🔺نگریستن به جهان از دریچه‌ای دگر. بازتاب مسائل اجتماعی و روزمره با چاشنی لبخند و نگاهی تیزبین. ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht