━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
جنگ زمان
(فائزه و نرگس همدیگر را در مرز نسلها میبینند، فائزه دختر شهید است و نرگس نوجوان ناآگاه امروز)
نرگس: تو کی هستی؟
فائزه: من از گذشته اومدم؛ از دل تاریخ. تو هنوز به دنیا نیومده بودی.
نرگس: چه جالب! منم از آینده اومدم. مسخرهمون کردی؟
فائزه: اینقدر راحت از کنار تاریخ رد میشی؟
نرگس: بفرمایید عنصر مهم تاریخ! چه برایمان آوردهای؟
فائزه: برات یه پیراهن آوردم.
نرگس: برای من؟ اینکه خونیه!
فائزه: پیرهن بابامه.
نرگس: اون عروسک چیه دستت؟
فائزه: میخوام کنار بابام خاکش کنم.
نرگس: چه بلایی سرت اومده؟
فائزه: این بلاییه که سرِ تو هم اومده.
نرگس: چی داری میگی؟
فائزه: من خیلی وقت ندارم. باید برم.
نرگس: چی میخواستی بهم بگی؟
فائزه: میدونی چند تا پیراهن میتونم از دیار خودم برات بیارم؟ میدونی چند بار میتونم از حس یه دختر که پدرشو از دست داده بگم؟ خیلی بده که از جگرگوشهات فقط یه قابعکس بمونه رو دیوار.
نرگس: تو هم طرف این بسیجیایی؟
فائزه: کی بهت یاد داده به یه هموطن بگی بسیجی؟ میدونی ما جونمونو، امنیتمونو، راحتی و آسایشمونو مدیون چندتا از این آدماییم؟ میدونی تو همین تاریخی که حتی یه خطشم با جون و دل ورق نزدی، چندتا شهید دادیم؟
نرگس: چرا داری الآن اینا رو به من میگی؟
(فائزه به جلوی صحنه میآید و عروسکش را در بغل میگیرد)
فائزه: برای اینکه یادت نره:
ما همه برای یک خاکیم؛
چه کسایی که رفتن،
چه کسایی که موندن.
همه برای یک آرمان مشترک زندهایم،
چون نسل به نسل، پروردهی مکتب شهداییم.
هنوز هم ایستادیم؛
بیتردید.
تبرها هم نمیتونن دست اتحادمون رو قطع کنن؛
چون ما خدا رو داریم،
چون ما ریشه در این خاک داریم...
خاطره کردفیلابی ✍
گزیدهای از نمایشنامه جنگ زمان
https://ble.ir/dastanmooni
#نمایشنامهکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
📌در اثنای زمان⏳
📍تقویمکده
🔺مرور ردپای زمان؛ یادبودها و متنهای مناسبتی که هویت تقویم ما را میسازند.
#برنامه_همانوشت
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
سرخوش از آیهی مباهله ایم
گرمِ شادی و شور و هلهله ایم
با غدیری دگر کنارِ رسول
همرهانِ جدیدِ قافله ایم
شیعه ایم و اسیرِ بندِ علی
ما گدایانِ بند و سلسله ایم
حلقهی وصلِ حیدری داریم
دشمنانِ نفاق و فاصله ایم
شیوهی ما جدال احسن شد
سرفرازانِ در مُجادله ایم
هر چه داریم از علی داریم
غیر از این، پوچ و لغو و باطله ایم
عشق آلِ نبی ست در دل ما
عاشقانی همیشه یِک دِله ایم
مِهر او را به غیر نفروشیم
با خدا چون که در معامله ایم
آل احمد همیشه بر حقّند
سرفرازانِ هر مباهله ایم
حسین اعتمادی✍
#تقویمکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
📌 برنامه پنجشنبه
رویش و تپش🍃
📍چالشکده
🔺فضایی صمیمی برای همراهی؛ اینجا از حالت شنونده خارج میشویم و با هم مینویسیم، تجربه میکنیم و خلاقیتمان را در بوته آزمایش میگذاریم.
#برنامه_همانوشت
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔺چالش این هفته:
«اگر قلمم زبان فرهنگ باشد، گله میکند که...»
⌛️پایان نظرسنجی: ساعت ۲۲
🎁جایزه متن برتر: مبلغ سیصد هزار تومان
متنها بدون نام در کانال قرار داده خواهد شد و نظرسنجی بر اساس شماره متن انجام میشود
#چالشکده
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره یک
اگر قلمم زبان فرهنگ باشد، گله میکند که چرا فرهنگ در این عصر به جزیرهای متروک بدل شده؛ جزیرهای که تنها موجهای بیاعتنایی ما، ساحلهایش را لمس میکنند و صدایش را به گوش تاریخ میرسانند. قلمم مینالد که ما از فرهنگ، پوستهای درخشان ساختهایم اما روح زنده و عصیانگرش را در غبار روزمرگی دفن کردهایم؛ واژههایی که باید در شریان اندیشه جاری باشند، اکنون در قفسههای سرد ذهن خاموش افتادهاند و به خوابی سنگین فرو رفتهاند.
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره دو
اگر قلمم زبان فرهنگ باشد، گله میکند که
چرا همیشه آدمها در بزنگاهها مرا فراموش میکنند؟
چرا نباید در رأس تعلقهای فکری باشم که باعث شود حتی نان هم مرا به سخره بگیرد؟
چرا چشمهایم باید به در خشک شوند که یک نفر بیاید و غبارهای مرا بروبد؟
چرا باید این قدر خسته باشم و سقف آرزوهایم برای بساط هنر، بلند؟
چرا کسی نیست که مرا با چشم دل ببیند و باورم کند که من عنصر واقعی دورانم؟
من بازیچه دست دشمنم؟
کجایید ای یارانی که دم از تحول و صعود میزدید؟
کجایید که تار عنکبوتهای فکرهای پوسیده را جدا کنید و به حرکت دچارشان کنید؟
کجایید ای شعارهای مدعی؟
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره سه
اگر قلمم زبان فرهنگ باشد، گله میکند که چرا اینقدر زباله روی زمین میریزید؟
چرا فرهنگ آپارتمان نشینی ندارید؟
چرا سواد استفاده از پله برقی، مترو و آسانسور و اتوبوس شرکت واحد را ندارید؟
چرا نمیتوانید با هم درست صحبت کنید و با کوچکترین تنش، دعوا درست می کنید؟
در ترافیک بیخودی بوق میزنید؟ چرا پشت چراغ قرمز حقوق یکدیگر رو رعایت نمیکنید؟
و هزاران چرای دیگر....
ولی همچنان چراها بیجواب میماند همچنان فرهنگ در جامعه شهری امروز جایگاهی ندارد و همه کسانی که خود را بهترین و مردمدارترین میدانند با کوچکترین تنشی به جان یکدیگر میافتند و آسمان ریسمان را به هم میبافند تا ثابت کنند که آنها درست میگویند و حق با آنهاست. داشتم به فرهنگ نداشتهی مردم فکر میکردم که صدای بوق ماشین توی ترافیک رشته افکارم را پاره کرد و موتورسواری که با سرعت از کنارم رد شد و فریاد زد: هُی کوری مگه؟...
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره چهار
اگر فرهنگ زبان داشت...
پسربچههایی که شیطنت میکنند، همیشه صدای بازی فوتبالشان از توی کوچه و پنجرههای نیمهباز اتاق توی خانه میپیچید، روز عید غدیر یک میز پلاستیکی سفید گذاشته بودند سر کوچه و سینی گرد روحی را روی آن گذاشته بودند.
توی سینی پر بود از لیوان یکبار مصرف خالی و کنار سینی دوتا بسته مقوایی شکلات قرار داده بودند.
به سمت میز رفتم پسربچه با ذوق و شوق شکلات تعارف کرد و گفت: «اگر یکم صبر کنید شربت هم میرسه، مامانم درست کرده، داداشم رفته بیاره.»
تشکر کردم، یک شکلات برداشتم و زیر درخت توی سایه منتظر رسیدن شربت ایستادم.
در این فاصله مردم میآمدند و شکلات برمیداشتند و میرفتند.
در عرض چند دقیقهای که منتظر شربت بودم، چشمم به کف خیابان افتاد و کاغذهای قرمز شکلاتی که روی زمین افتاده بود ...
با خودم گفتم وای اگر فرهنگ زبان داشت حتماً از ریختن کاغذهای شکلات روی زمین شکایت میکرد.
کاش مردم فرهنگ نریختن زباله کف خیابان را داشتند.
نگاهم روی سطل زباله خالی کنار میز ثابت ماند.
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره پنج
اگر قلمم زبان فرهنگ باشد، گله میکند که...
از کسانی که زیر سایهی همین سرزمین قد کشیدند، با زبان همین مردم سخن گفتند و از آب و نان همین خاک بهره بردند؛ اما روزی که وطنشان به آنها نیاز داشت، پشت به آن کردند.
گله میکرد از کسانی که برای منفعتی زودگذر، عزت یک ملت را کوچک شمردند؛ از آنان که لبخند بیگانگان را به احترام هموطنان خود ترجیح دادند و برای دیده شدن، چشم بر رنج مردمان خویش بستند.
میپرسید: چگونه میشود برای اتفاقی در آن سوی دنیا ساعتها سخن گفت، اما برای درد کودکی که تنها النگویی سوخته از او به جا مانده است، حتی چند کلمه ننوشت؟ چگونه میشود از انسانیت سخن گفت، اما رنج انسانهای نزدیک را نادیده گرفت؟
میپرسید: مگر خون، رنگهای متفاوت دارد؟ مگر مادری که فرزندش را از دست میدهد، در هر نقطهای از جهان، دردی جز این را تجربه میکند؟ پس چرا گاهی تنها اشکهایی دیده میشوند که به سود شما هستند و برخی اشکها در سکوت فراموش میشوند؟
اگر فرهنگ زبان داشت، از خانههایی میگفت که چراغشان خاموش شد؛ از سفرههایی که جای عزیزانشان خالی ماند؛ از کودکانی که چشمانتظار بازگشت پدرانشان بودند و از مادرانی که قاب عکسی را در آغوش گرفته، شب را به صبح رساندند.
و در پایان، فرهنگ با اندوهی بیپایان میگفت:
«دشمن از آن سوی مرزها میآید و دشمنیاش آشکار است؛ اما زخمِ وطنفروش دردناکتر است، زیرا او روزی خود را فرزند همین خانه مینامید.»
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
متن شماره شش
اگر قلمم زبان فرهنگ باشد گله میکند که...
اگر قلم زبانِ فرهنگ باشد، گله میکند؛
گله میکند که دربارهٔ شخصیت نورانی و اثرگذار امام امت کمتر گفتهایم، کمتر نوشتهایم و کمتر برای نسل جوانمان از راه و منش او روایت کردهایم. ✍🏻🌿
اگر نسل جوان ما با چنین الگوهایی بیشتر آشنا شوند، یاد میگیرند در طوفانها بایستند 🌪️ یاد میگیرند نتیجه را به خدا بسپارند 🤲🏻 و از سختیها پلی برای رشد بسازند، نه بهانهای برای توقف. 🚀
خیلی وقتها بوده که سختیها آنقدر مرا احاطه کرده بودند که امروز وقتی به عقب برمیگردم، با خودم میگویم: چطور توانستم از دل آن همه چالش سربلند بیرون بیایم؟ 🤔✨
روزهایی بود که فشار مشکلات نفس را تنگ میکرد...
روزهایی که آدم میان ترس و تردید میمانَد... 🌧️ اما یک باور که از او آموخته بودم، مثل ستون در وجودم ایستاده بود: ما مأمور به انجام وظیفهایم، نه مأمور به نتیجه. 💫
و خیلی وقتها در خلوت خودم با خودم حرف میزدم. به خودم میگفتم:
«لیاقت تو به ایمانی است که در درونت داری. ❤️🔥 شاید امروز از نظر شرایط مالی یا هر چیز دیگری تحت فشار باشی 💔 اما ارزش تو به شرایطت نیست؛ به نور ایمانی است که در دلت روشن نگه میداری.» 🕯️✨
با خودم میگفتم:
چه کسی خوشبختتر از کسی است که در دل همه این مشکلات، چراغ ایمانش را خاموش نمیکند؟ 🌟
چه کسی ثروتمندتر از کسی است که در میان طوفانها، دلش را به خدا گره زده است؟ 🤍🤲🏻
بله... سختیها مرا به هم ریختند، گاهی اشکم را درآوردند 😔 گاهی خستهام کردند اما هرگز نتوانستند مرا متوقف کنند. 💪🔥
هر بار که افتادم، دوباره برخاستم. هر بار که به هم ریختم، خودم را جمع کردم و هر بار که تاریکی بیشتر شد، نور ایمانم را محکمتر در آغوش گرفتم. ✨🕊️
امروز اگر ایستادهام، به خاطر نبودِ طوفانها نیست؛ به خاطر ایستادن در دل طوفانهاست و باور دارم کسی که نتیجه را به خدا میسپارد، هیچوقت شکستخورده نیست؛ او ....💎🚀
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht