ـ خانوم راحله روزه داره؛ ولی خیلی تشنه اش شده .
ـ اجازه خانوم ؛ ببینین لباش چه سفید شده !
معلم از پای تخته کامل برگشت، عینکش را روی صورتش جابهجا کرد.
به جایی که راحله نشسته بود نگاه کرد.
ـ راحله جان ، میخوای بری دست و صورتت رو بشوری؟ من هنوز درس نمیدم . منتظر میمونم تا بیای .
راحله صورتش را میان دستانش پنهان کرد و آرام گفت: «نه خانوم . خوبم.میدونین دیشب سحر خواب موندیم. همه مون بی سحری روزه گرفتیم.»
ـ اگه حالت خوب نیست میتونی بری دفتر و به مامان زنگ بزنی بیان دنبالت.
ـ فاطمه گفت : «خانوم من باهاش برم سرش گیج نره؟»
ـ معلم خندید و گفت : «برو ، اگه نمیگفتی و نمیرفتی من تعجب میکردم . بچهها میبینین ، چه دوستان خوبی هستن؟ چه هوای همو دارن؟»
فاطمه و راحله با هم دست در دست هم از کلاس بیرون میآیند.
در دفتر دبستان راحله با مادرش تلفنی صحبت میکند.
ـ مامان نمیخواد بیای، من صورتمو میشورم یک زنگ دیگه هم میام خونه، خوبم نگران نباش ...
هنوز راحله داشت صحبت میکرد که صدای وحشتناکی ساختمان مدرسه را لرزاند ...
و دود و گرد و غبار و صدای اصابت موشکی سهمگین به ساختمان مدرسه، صدای راحله را بهشتی کرد...
گرد و غبار و دود که کم شد، زیر آوار کنار تکهای از لباس فرم، دو دست کوچک؛ که هنوز هم دست در دست هم، با هم، برای هم، آمده بودند، نمایان شدند .
آنروز شنبه نهم اسفند بود. و بچههای دبستان شجره طیبه شهرستان میناب، در حیاط مدرسه دست در دست هم «آسیاب بچرخ» را میخواندند.
🔹ولَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ
🔸و [در انجام فرمان هایِ حق و در جهاد با دشمن] سستی نکنید و اندوهگین مشوید که شما اگر مؤمن باشید، برترید.
📗آیه ۱۳۹ سوره آل عمران
سیده زهرا میراحمدی ✍
#ماهنامه
🔰مرکز نویسندگی دفترهنرسازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*پویش روایتنویسی معلمانه | تهران*
چند شب پیش به همراه خانواده برای شرکت در اجتماعات و سربازی آقا امام زمان (عج) به میدان بازار دوم رفته بودیم، طبق معمول هرشب پس از دقایقی عزاداری به همراه خیل جمعیت به راه افتادیم، در مسیر از خیابان رجایی عبور میکردیم، دخترک تقریبا ۹ الی ۱۰ سالهای توجهم را به خود جلب کرد که همراه مادرش شعار میدادند و حرکت میکردند، دخترک کاغذی به دست داشت، دقت که کردم انگار نقاشی بود، جلو رفتم از مادرش پرسیدم: «دختر گلتون نقاشیاش را آورده؟»
مادر گفت بله.
خیلی خوشحال شدم، به عنوان یک فرهنگی بر خود وظیفه دانستم که او را تشویق کنم، با اجازهی مادر نزدیک او شدم و پرسیدم: «دختر قشنگم نقاشی را خودت کشیدی؟»
گفت بله.
بادقت بیشتر نقاشی را نگاه کردم بسیار زیبا بود.
برای آنکه استفاده از کار خودش برایش ماندگار شود هدیه کوچکی به او دادم.
خوشحال شد و با غرور و حس عزت نفس بالاتری نقاشی را روی دست بالا برد و مشغول شعار دادن شد.
امیدوارم تمام دانش آموزان کشورم با احساس ارزشمندی و عزت نفس بالا سعی در رسیدن به اهداف خود و ارتقاء سطح علمی و نظامی کشورمان داشته باشند.
معصومه حنفی ✍
#روایت
#پویش
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*دلنوشته شب قدر | ارسالی شما*
دیدی یک وقتهایی عینکت را گم میکنی و در به در دنبالش میگردی، ناگهان میبینی جلوی چشم هایت است و حواست نیست؟
یا مثلا وسط کار، مدام دنبال مدادت میگردی، یک دفعه یادت میافتد پشت گوشت گذاشتهای و یادت رفته؟
تو مراسم شب قدر، حیران و سرگردان دنبال خدا میگشت تا با او حرف بزند و درد دل کند که یک دفعه سخنران این آیات رو قرائت کرد:
وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ(بقره/۱۸۶)
هنگامی که بندگانم از تو درباره من بپرسند، بگو: یقیناً من نزدیکم، دعای دعا کننده را زمانی که مرا بخواند اجابت می کنم.
وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ(ق/۱۶)
ما به او (انسان) از رگ گردن نزدیک تریم.
آدم حواس پرت؛
برای آب در کوزه،
گرد جهان میگردد و فریاد تشنگی میزند...
این بار گم نکنیم آنچه که خدا به ما عطا کرده
ایران جلوی ✍
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
شب قدر؛ شبی که آسمان میلرزد از نام تو
امشب، زمین نفس نمیکشد؛
اما فرشتهها از آسمان فرو میریزند، با دستانی پر از نور و تقدیر.
قلمهای تقدیر در اهتزازند، ستارهها تعظیم میکنند،
و ما در سکوت شب، قلبمان را به آسمان میسپاریم.
این شب، شب بیداری دلهاست.
شبی که هر تپش قلب، نوری میفشاند میان ظلمت جهان.
شبی که خدا نزدیکتر از همیشه است،
آنقدر نزدیک که اشکهایمان بوی حضورش را میگیرند.
میدانم امشب، سرنوشت انسانها نوشته میشود.
اما ما تنها یک خواسته داریم، تنها یک ندا از عمق وجودمان برمیخیزد:
ای خدای قدر، ای خدای رحمت و آمرزش...
بر صفحهی تقدیر این امت، بنویس:
ظهور موعودت، مهدیِ فاطمه، نزدیک است.
ای مولا!
جهان خسته است از ظلم و تاریکی.
صدای کودکان مظلوم، فریاد عدالت،
بر آسمانهای زمین پیچیده است.
کجایی تا بیایی و آفتاب عدالت را بر دلها بتابانی؟
ای فرزند زهرا، ای شمشیر عدالت،
دلهای نوجوانان این سرزمین به عشق تو میتپد.
ما منتظریم...
دستانمان کوچک است، اما نیتمان بزرگ.
بر لبهایمان "اللهم عجل لولیک الفرج" همان سرودی است که خواب را از چشمانمان میرباید.
شب قدر است،
و در دل این شب،
ما عهد میبندیم
که بیدار بمانیم، امیدوار بمانیم، و هر روز، عاشقتر شویم تا تو بیایی.
زینب مرادی✍
دستنوشته شب قدر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
این جنگ که در ماه عزیز رمضان است
جنگی ست که پایان خوشش خوب عیان است
با یاری حق، لشکر اسلام بپاخیز
هنگامه ی نابودی کفّار زمان است
پیروز نبردیم در این جنگِ نهایی
این پرچم فتح است که بر بامِ جهان است
ما عازم قدسیم و سر از پا نَشناسیم
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است
اسلام کنون منتخبِ هر دل پاکیست
حق گفته که پیروز بر ادیان جهان است
صهیون و حرامی صفتان خوب بدانند
بر قلبِ ستم موشکِ اسلام روان است
یعنی که ز هر سوی،به حیفا و تلآویو
صد فاتح و سجّیل کنون زوزه کشان است
از عرش و زمین یکسره باریم سرِ خصم
آن وعده که فرموده خداوند همان است
این مشت گره کرده ی خود باز نمایید
آن خشم حماسیِ خود ابراز نمایید
مرگا چو ضعیفان بنشینیم به زاری
از غرّش ما گشته سگ زرد فراری
باید که در آریم ز ابلیس دماری
بر خصم بکوبیم کنون ضربت کاری
هرگز نهراسیم و نترسیم ز دشمن
چون بیدِ نباشیم بلرزیم ز دشمن
ما شیعه ی آن حیدر کرارِ نبردیم
دنیا همه مبهوت که با خصم چه کردیم
با تیغ علی، مرحبشان رفت جهنّم
ما شیعه ی اوییم و بگوییم به عالَم
ننگ است که ما ذلّت و خواری بپذیریم
هر چند که صد دفعه بسوزیم و بمیریم
شیریم و ز کفتار محال است بترسیم
از پیرِ سگ هار محال است بترسیم
در عرصه ی پیکار محال است بترسیم
گر سر برود دار، محال است بترسیم
سجیّل شویم و به تل آویو نشینیم
چون ضربتِ حیدر به سر دیو نشینیم
ما شیعه ی آن فاتح احزاب و حُنینیم
ما پیرو آن سیّد و سالار، حسینیم
دلداده ی آن روح خدا، پیر خمینیم
ما منتقم رهبر مظلوم شهیدیم
ما دشمنِ صهیونیِ بدتر ز یزیدیم
ای مهدی موعود تو یاریگر مایی
تو صاحب ما، سیّد ما، سرور مایی
آری تو فقط منتقمِ رهبر مایی
تو حافظ این ملّت و این کشور مایی
ای کاش همین جمعهی امسال بیایی،
در ماهِ مبارک ، درِ رحمت بگشایی
ای وارثِ مظلومیتِ شیعه کجایی؟
آن قدر سراغِ تو بیایم که بیایی
حسین اعتمادی✍
#شعر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
*پویش روایتنویسی | پنجشنبه ۲۱ اسفند*
بعد از تیرگی شب گذشته امروز، روز آرام و خوبی را شروع کردم، صبح با آرامش از خواب بیدار شدم و طبق برنامه همیشگی رفتم سراغ اخبار جنگ تحمیلی، موج چهل و یکم عملیات حملات موشکی علیه رژیم صهیونیستی را دنبال کردم.
دلم قرص شده بود، خبری از ترس و وحشت شب گذشته تو دلم حس نمیکردم، با خودم فکر کردم خدایا چقدر برکت به جمهوری اسلامی دادی، دیشب ایستهای بازرسی را زد، بسیجیان را به شهادت رساند امروز همه داوطلبانه رفتند بسیج ثبت نام کردند.
پرچم مقدس ایران را آتش زدند امروز کلی پرچم به اهتزاز در آمده، همسرم میگفت کارخانه ساخت پرچم دیگه نمی رسد جواب این همه سفارش را بده، کلی چاپخانه اطلاعیه چاپ بنر و کتیبه رایگان برای رهبر فقید و رهبری جدید سید مجتبی را پخش کردند تا این کتیبهها را رایگان به دست مردم برسانند برای استفاده خانگی.
خدایا شکرت که اگر بخواهی به قومی عزت بدهی حتی با دشمنش هم بهش عزت میدهی
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد منافقین پرچم ایران را سوزاندند و حالا میلیونها پرچم روی دستهای مردم به اهتزاز در آمده
باید بجنبم باید حرکت کنم موج طرفداران جمهوری اسلامی دارند می جوشند و به جلو میروند نباید جا بمانم باید یک کاری بکنم
بلند شدم و مَشغول پخت شله زرد شدم باید برای میدان داری امشب حرکتی می کردم .
شله زرد امشب میدان شهدا را آماده کردم انشاالله امشب که مثل هر شب با پرچم پر افتخارمان رفتیم میدان شهدا، میبریم و میدهم به بچههایم پخش کنند.
فردا روز قدس است، روز اتحاد مسلمین جهان، فردا یک روایت دیگر برای خودش دارد
شهربانو میرزایی ✍
#روایت
#پویش
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
ای مشت گره کرده ی هنگامِ شهادت
ای قلّه ی مردانگی و کوهِ صلابت
ای یار سفر کرده ی ما، وعده ی دیدار
افتاد صد افسوس به فردای قیامت
حسین اعتمادی✍
#شعر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
اگر فکرِ پریدن چون خروسید
دُم شیرِ مرا باید ببوسید
وگرنه اینقدر اینجا بمانید
که در کشتیِ خود از غم بپوسید
حسین اعتمادی✍
#شعر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
نوشتن برای انسانی بهتر
انسان، موجودی است شگرف؛ نهادی که در تار و پودش، آرزو و رنج، امید و اندوه، در هم تنیدهاند. بهتر شدن، نه یک هدف، که جوششِ روح است؛ عطشِ بیپایانی برای رسیدن به کمالی که در پسِ پردهی هستی، پنهان شده است.
این سفرِ زیباشناختی، گاهی همچون زمستانیِ سرد و تاریک، دل را به سختی میگیرد؛ اما در دلِ هر زمستان، بذری از بهار نهفته است. هر تلاش برای بهتر شدن، گویی پژواکِ خورشیدی است که در جانِ انسان میتابد و او را به سوی روشنایی رهنمون میسازد.
در این مسیر، زخمها و شکستها، نه شکست، بلکه فرصتهایی برای رشد و شکوفایی هستند. هر اشتباه، گامی در جهت درکِ عمیقترِ خود و جهان پیرامون است. و هر لبخند، نویدبخشِ فردایی روشنتر و امیدوارکنندهتر...
بهتر شدن، یعنی رهایی از بندِ قیدها و محدودیتها؛ یعنی پرواز در آسمانِ بیکرانِ وجود؛ یعنی تبدیل شدن به آیینهای که نورِ حقیقت را بازتاب میدهد. این، سرودِ زندگی است؛ سرودی که هر انسان میتواند آن را با قلم، زمزمه کند.
نرگس سهیلی✍
#چالشنامه
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
خانهای با عطر ریحان
با خواندن این کتاب گمان میکنید شبیه محمدهادی را بارها دیدهاید! ممکن است برادرتان باشد یا مثلا در همسایگیتان
کتاب آنقدر واقعی و طبیعی و به دور از قدیسسازی نوشته شده که عصبانیت و کتککاری، سربهسرگذاشتن خواهرها، ترک تحصیل و فلافل فروشی، شوخیهای جمع رفقا و...از زندگی شهید هم در آن به خوبی روایت و منعکس شده
اما در کنارش ظرایف اخلاقی و رفتاری، دینداری و ولایتمداری، تقوا و سادهزیستی و صدها عناوین مثل این باعث شده محمدهادی داستان از خیلیها سبقت بگیرد و متمایز شود تا جایی که برسد به اوج شهادت
روایت داستان ساده و بیتکلف، جذاب و پرکشش، درسآموز و تفکربرانگیز است. یک جاهایی آدم همزادپنداری میکند و خاطرات خودش را میخواند حتی!
در پایان؛ خوشا بر محمدهادیهای تاریخ که زیبا زیستند و زیبا جاودان شدند و پر کشیدند.
فائزه فداکار ✍
#معرفی_کتاب
#شهید_محمدهادی_ذوالفقاری
#مدافع_حرم
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
در سکوتِ سردِ دنیا؛ جنگِ شیران را ببین
جنگ ناپاکان و پاکان است، ای دنیا ببین
خیبری امروز هست و مَرْحَبی بر روی خاک
ذلّت آل یهود و عزّت ما را ببین
دشمن پَست و نَزار از خواریاش کودککُش است
دشمنی با کودکانِ پاکِ بیمأوا ببین
کُفرِ این قومِ ستمگر گرچه پشت پرده بود
چشم وا کُن؛ کفرشان را روشن و پیدا ببین
در نبردِ با شیاطینی که صفبرصف شدند
دستِ یاریِ نَبیُّ و حضرتِ مولا ببین
هرکه بر نام علی دست توسّل میزند
تا ابد این دست را باقی و پابرجا ببین
لشکرِ سُفیانی و دجّالِ اهریمنصفت
در نبردْ با عاشقانِ مهدیِ زهرا ببین
باطلُالسِّحرِ فُسون و وِردْهاشان حیدر است
مُهرِ پیروزیِ حق، در دستِ این آقا ببین
میلاد الماسی✍
#شعر
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
معلمهای در میدان
میگویند غم در جمع سبک تر می شود. اما او مانده است و کوهی از غمهایی که تنهایی باید به دوش بکشد. تختی که نزدیک یک ماه است رفیق شب و روزش شده، او را از دانش آموزانش گرفته است. دیگر تاب و توان دوری از دغدغههایش را ندارد. حرف آ سید مرتضی آوینی با آن صدای آسمانیاش، گوشش را تیز میکند.
-کسانی به امام زمان شان خواهند رسید که اهل سرعت باشند. و الّا تاریخ کربلا نشان داده که قافله حسینی معطل کسی نمی ماند.
دستهایش چنگ میزنند به قاب گوشی. بازش میکند. توی گروه جهادی تبیینگریشان نوشته اند: «از فردا باید راهپیمایی خودرویی راه بندازیم. یه بسم الله بگیم، از اطرافیانمون شروع کنیم به دعوت کردن.»
می نویسد: «من پوستر می سازم. متن دعوتشم مینویسم. بسم الله»
گروه به گروه میگردد، ایتا، شاد، بله، روبیکا را زیر و رو میکند.
با خودش میگوید: «دستانم باید جور پاهایم را هم بکشد.»
بعد از چند روز توی گروه کلاسیاش برایَ دخترانش هم متن مینویسد.
-خانم قربونتون برم، خوبین؟ چقد خوشحالم که پیامتونو میبینم.
رها مینویسد: «خانم دعا میکنم جنگ تموم بشه، شمام خوب بشین خودتون برگردین کلاسمون.»
_ منم دلم براتون تنگ شده. باید محکم و قوی از این روزا هم بگذریم و برسیم به ساحل آرامش.
دلش قرص نمیشود. متن دعوت را کوتاه میکند و تک به تک پیامک میکند. زنگ میزند.
حاج مهدی توی تلویزیون میخواند: «که جنگ است و نباشد فرصت زانو بغل کردن....»
ادامهاش را زیر لب زمزمه میکند: «که تا جان در بدن داریم، با سید علی هستیم...»
بچهها آرام آرام شال و کلاه میکنند. پسرک مدام میگوید: «مامان کجا میریم؟ توام میای؟»
_باید با بابا برین. بابا برات پرچمم میگیره. قول میدم بهتون خوش بگذره.
همه جا سوت و کور است. خانه، گروه. دکمه پلی را میزند، آ سید مرتضی میگوید: «... و ای بیداران گوش فرا دهید! ماییم که بار تاریخ را به دوش گرفتهایم تا جهان را به سرنوشت محتوم خویش برسانیم...»
چشمهایش گرم شده است. پلک ها کم کم روی هم مینشیند. آری باید برای کارهای بیشتری آماده شود.
رویا رستمیوند✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht