کاش یادی داشتم که در چشم هایت راه میرفت، رگ میشد در سپیدیِ نگاهت که بر بامِ خانه انداختیاش و میرفت روی گونههایت، جادهای تا چانهات میکشید و میشد کبودیای که سبزآبی است و خیالِ رفع شدن ندارد، پستی بلندی های ترقوهات را میگذراند و خود را چنان میکشاند که به انگشت سبابهات برسد و آنجا بشود یک خال، که در دستِ تو باشد و تو هرگاه کتابی ورق میزنی، برگِ گلی جدا میکنی از خاک و مویی میبافی، مرا در خاطرت، روشن کنی.
کماکان ادامه میدادم. خدا میدانست در دل من چه بود و چه میگذشت، آزرده بودم و زندگیام با تمام قوا نابسامانی هایش را فریاد میکشید و من؛ من خواستار رهایی بودم.
و میدانستم آن رهایی که اسمش را مدام به زبانم میآورم همان دیدهی پشت پلک هایم بود بی آنکه نفسی در سینه داشته باشم.
- ناهمسو -
و جهان بهر چه میگذرد؟
زمانی که آدمیان مدتهاست در آغوش مرگ خفتهاند.
از آخرین ِجمعه مرداٰد ماه.
ؤ اماٰ عزیز من، بماٰن!
بماٰن ؤ جرعه قهوه ای اٰز چشماٰنتاٰن،
راٰ به نگاٰهِ خیره ام بریز..
یک جاٰیی پشتِ سرتون رو نگاٰه میکنید و میبینید؛ تو زندگیِ بعضی آدمهاٰ جایی نداشتید، فقط چون خودتون بهشون ارزش داده بودید، خیاٰل میکردید اونها هم همین ارزش و جایگاٰه رو براتون قائل هستن. کافیه از سرِ غم و خستگی، از سرِ ناامیدی و بُریدن، اون ارزش رو ازشون بردارید و جایگاهی که خودتون بهشون داده بودید رو پس بگیرید، اونموقع میبینید و میفهمید چقدر راحت ازتون عبور میکنن! میفهمید زودتر ازینها باید بند و بساطتون رو جمع میکردید و میرفتید ..