يه نشدنايى هست …
که اولش خييلى ناراحت ميشى
ولى بعدا مي فهمى …
خدا چقدر دوست داشته که نشده *
چرا کودكان همش مى خواهند بزرگ شوند؟
چرا دوست دارند اداى آدم بزرگ ها را در بياورند ؟
چرا وقتى از کودکى ميپرسى که چند سالته ، يك سال بيشتر از سن واقعى اش را مى گويد ...؟
چرا قدر حالِشان را نمى دانند و انتظار آينده را مى كشند ؟
آينده اى که حتى آمدنش را تضمين نکرده است ...
چرا بزرگ تر ها دوست دارند بازگردند به کودکى هايشان ؟
چرا مدام در حال خاطره بازى و در فکر روزگاران دور هستند؟
چرا وقتى از بزرگ سال ها مى پرسى چند سال دارى ، يا سن واقعى اش را نمى گويد يا يک سال كمتر مى گويد ؟
چرا مى خواهند خودشان را كمتر از سن واقعى شان نشان بدهند؟
چه رازى در اين انتظار ها و دلتنگى هاست ؟
چرا کودكان به انتظار آينده نشسته اند و
بزرگ تر ها دلتنگ کودکى ها و گذشته ى شان هستند؟
چرا در حال زندگى نمى كنيم ؟؟؟
چرا يا در گذشته و خاطرات مان دست و پا مى زنيم
يا در انتظار آينده ايم و بى قرارى مى كنيم
زندگىِ در دنيا همين لحظات است ...
امـــــا يه نكته ى خييلى مهم وجود داره....*
در لحظه زندگى كردن خيلى خوبه ولــى
در عبادت كردن ، برنامه ريزى و هدف گذارى صدق نميكنه !
اينکه طرف عبادت(نماز و روزه و...) هاى قضا شده ى گذشته شو به جا نياره در لحظه زندگى کردن نــيـست !
يا براى سرنوشت نهاييش (لقاءالله) تلاش نكنه در لحظه زندگى كردم نيست!
يا اينكه براى آينده تلاش، برنامه ريزى و هدف گذارى نكنه و بگه هرچه باداباد ، در لحظه زندگى كردن نيست ... و چيزى جز تنبلى نيست .
در واقع منظور از در لحظه زندگى كردن اين بود كه از فكر كردن به خاطرات خوب و بدِ گذشته دست بكش
و خيلى هم درگير آينده و اتفاقات خوب و بدى كه قراره بيوفته نباش
ولى از تلاش و هدف گذارى درست براى آينده و جبران كاستى ها و کم کارى هاى گذشته دست نکش
و توكل كن برخدا و اميد تو از دست نده ...!