eitaa logo
حــورا .
138 دنبال‌کننده
258 عکس
214 ویدیو
4 فایل
حورا ²¹⁵ بـسـم الـلّٰـه ...* إِلهِی قَلْبِی مَحْجُوبٌ ، وَ نَفْسِی مَعْیوبٌ ، وَ عَقْلِی مَغْلُوبٌ ، وَ هَوَائِی غَالِبٌ . . فوروارد ¿؟ کپى نكنید لطفا! (: ناشناسِ مونه https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_myhiaig&btn=حورا
مشاهده در ایتا
دانلود
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مال ِ او میشوید . . . 🤍🌱
مکه براى شما فكه براى من! بالى نمي خواهم ... اين پوتين هاي كهنه مي تواند مرا به آسمان ببرد... 'شهيد آوينى '
و چه بسيار چيزهايى كه تو نميدانى و خدايت مى داند...*
حــورا .
هميشه... گلوله بى حساب مى باره ولى با حساب مى خوره 🤌🏻
گاهى بايد فرمان قلم را به قلب سپرد؛
ایستاده در دل ویرانہ‌ها ...* چشم هايش را كِ باز کرد مادرش را نديد، صداى جيغ و داد از طرف خيابان اصلى مى آمد ، بغض كرد و مى خواست مادرش را صدا كند كه صداى انفجار سكوت ممتدى را بر قرار كرد... ترسيد خواست از جايش بلند شود اما يادش آمد كه پايى براى راه رفتن ندارد او ماه پيش در بمباران چادر هاى اردوگاه هردو پايش را از دست داده بود و در پنج سالگى زمين گير شده بود.... نميدانست دقيقا بايد چه كارى انجام دهد دلش براى مادرش تنگ شده بود آخرين بار ديشب قبل خواب او را ديده بود و صبح ديگر نبود .. سعى كرد فكر بد نكند شايد به دنبال آب و غذا يا دارو رفته .. در نهايت حكم صبر صادر كرد ، به سقف خيره شده بود ،به سقف سيمانىِ خراب شده اى كه سيم هاى آويزان تزئين اش كرده بودند. گرسنه و تشنه بود؛ آخرين بار كه چيزى خورده بود، ديروز حوالى ظهر بود كه مادرش به نزديکى بيمارستان رفته بود تا چيزى براى خوردن پيدا كند و او چشم انتظار بود تا حداقل با نان خشک برگردد ولى او با چند عدد بسته ى سس گوجه فرنگى بر گشت . باديدن سس ها دلش شكست ولى چيزى نگفت .. اما حالا فقط از خدا مى خواست كه مادرش برگردد تحمل گرسنگى سخت است اما نه به اندازه ى دورى از مادرش ... او ٥ سال بيشتر نداشت ... دلشوره داشت و نگران بود سعى مى کرد آياتى كه مادرش به او ياد داده بود را به ياد آورد اما صداى بمباران اجازه ى تمرکز كردن به او نمى داد.. خسته شد تصميم گرفت با فرياد زدن توجه عابرانِ در کوچه را جلب كند تا به كمكش بيايند ... از ته دل فرياد زد و كمک خواست يک بار دو بار سه بار تا سرانجام يكى از نيروهاى هلال احمر كه از كوچه ي شان مى گذشت صدايش را شنيد. به داخل خرابه آمد و و با ديدنش در آن وضع اَشك هايش جارى شد او دختركى را ديده بود كه جثه ى کوچكش از کوچک هم کوچكتر شده بود دخترى كه لاغرى ، او را به مانند يک عروسک کوچک در آورده بود ... دخترک با زبان بى زبانى به او توضيح داد كه مادرش ازصبح رفته و ديگر نيامده ... بايد چاره اى مى انديشيد احتمال مى داد كه مادر دخترک در بيمارستان باشد دخترک را به بغل گرفت و به سمت بيمارستان پا تند کرد. به بيمارستان كِ رسيد دخترک را بر روى نيمكتى در حياط بيمارستان نشاند و رفت داخل تا ببيند اسم مادرِ دخترک در ليست مجروحين و شهداى امروز هست يا نه .. خدا خدا مى کرد که نباشد .. به سمت ايستگاه پرستارى رفت به پرستارِ بخش، نام و مشخصات مادرِ دخترک را گفت و پرستار گفت امروز هرکس حوالى بيمارستان بوده يا شهيد شده يا مجروح شده و بعد، از شدت جراحت و نبود امكانات شهيد شده ... اون لحظه فقط به دخترک معلول فكر مى كرد كه بدون مادر و با اون وضعيت چطور مى خواهد به حياتش ادامه بدهد ... در همين فكرها بود و چند قدمى از ايستگاه پرستارى دور نشده بود كه صداى انفجار از طرف حياط بيمارستان به گوشش رسيد .. اگر قرار بود با عقلش تصميم بگيرد بايد مثل همه از درِ پشتى فرار مى كرد و از بيمارستان دور مى شد ولى فکر دخترک معلولى كه در حياط بيمارستان گذاشته بود او را به طرف درب خروجىِ به سمت حياط بيمارستان كشاند پاهايش براى رسيدن به آن نيمكت زِوار دررفته ى توى حياط مسابقه گذاشته بودند ... بالاخره رسيد ولى چيزى كِ ديد را نميخواست باور كند .. دخترک ديگر نفس نمى کشيد و آثار ترکش بر بدن نحيف اش بيش از هر چيزى چشمش را آزار مى داد؛ كارى از دستش بر نمى آمد سيل اشكانش جارى شد و دخترک را بر روى دستانش بلند كرد و فرياد زد : بِأَىِ ذَنبٍ قُتِلَت ؟؟ [به کدامين گناه کشته شده است ؟؟]
اين داستان کوتاه رو هم خودم نوشتم ....(: لطفا بخونيد و نظرات تون رو توى ناشناس برام بنويسيد🌱
ناشناسِ 'حورا ' https://daigo.ir/secret/91295235914
‌یه کنج از حرم بهم جا بده... اگه عکس بود :)💔!
+خداوند شب را آفرید تا با او اُنس بگیریم نه اينکه فقط بخوابیم ... 💌به قول شهید آوینی: هوس می‌گوید که شب هنگام خفتن است... اما عقل و دل می‌گوید که همهٔ چشم‌ها در ظلمات محشر از هول قیامت گریانند، مگر چشمی که در راه خدا بیدار مانده و از خوف او گریسته باشد. حداقل با ٣ رکعت نمازشب ، یا کمی استغفار و یاد خدا، دقایقی تفکر یا قرائت چند آیه قرآن ، و حتى صحبت با خدا به سوی انس با او حرکت كنيم ... ♥️ هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ از یُمن دعای شب و ورد سحری بود خیلی زودتر از آنچه فکر کنیم سوت پایان عمرمان را خواهیم شنید..!