پنج دوست '🤍!
در مشهد الـرضا بوديم روى فرش قرمزى در حَرَمــش .
در رواق به جز ما پنج نفر کسى نبود و انگار هيچ نبود .
موضوع صحبت هايمان حول محور شهيدى بود، شهيدى آشــنا.
خادمى از چايخانه ى حرم پنج چاى در ليوان هاى کمر باريکِ قديمى آورد
به مداحِ جمع پيشنهاد داديم تا روضه بخواند تا چاى متبرک مان چاى روضه هم بشود .
او روضه خواند و ما ، اشک ريختيم و اشک ريختيم .
بعد چاى هايمان را نوشيديم و قصدِ زيارت کرديم ...
شانه به شانه ى هم رفتيم تا رسيديم به ضريح مقدس اش .
هرکدام در گوشه اى ايستاده بوديم و زيارتنامه مى خوانديم
به غير از ما پنج نفر کسى نبودو امام اما بود ...
ناگهان صداى مهيبى ، سکوت آرامش بخشى که بود را برهم زد .
صدايى که به صداى انفجار شبيه بود . نميدانم اما هرچه بود
ديگر هيچ نديدم و سکوت ممتد و مرگبارى حاکم شد و تمـام .
چقدر راست مى گفت كه
آدم يه سرى حرفارو فقط ميتونه به بعضيا بگه
بعضيايى كه تمايلى به شنيدن حرفات ندارن ..!
می گفت:
...ای درد اگر تو نماینده ی خدایی
و برای آزمایش من
قدم به زمین گذاشته ای
تو را می پرستم، تورا در آغوش میکشم
و هیچ گاه شکایت نمی کنم..♥️!
شهیدمصطفےچمران