شَـــمْــسْ
ساليان متعددى به سوى اين کره ى خاکى بدون لحظه اى توقف
در حال تابيدن بودم .مردمان بسيارى آمدند و رفتند .
و هر روز شاهدِ اشك ها غم ها شادى ها خنده ها خون ها غارت ها جنگ ها بودم . مردمانى که روزى متولد مى شدند و روزى از بين مى رفتند . روزى صلح مى کردند و روزى مى جنگيدن...
اما عجيب ترين کينه ها و قتل ها در سرزمين عراق رخ داده بود ..
و در مقابلْ درخشان ترين طلوع هاى عشق هم در تاريخ انسانيت ، در آنجا تحقق يافته بود .در اين بين شهر نجف ستاره اى بود که نورش هفت مُلکِ زمين و آسمان را درخشان مى کرد ..
آسمانيان بهتر از زمينيان مى دانند که هر صبح، سراسر کيهان ،هستىِ خويش را از امامِ نجف مى گيرند .
آيا او مى درخشـيد يا من مى تابـيدم ؟
آيا من به قدرت او حيات داشتم و جهان را روشـن مى کردم
يا او بود که به من و سياره ها و ستاره ها ،
از تَشَـعشُـعات ِ خويش نور مى داد ؟
آيا او به من محتاج بود يا من در هستى خويش و تمناى بودن و درخشيدن و روشن کردن عالم ، فقير درگاه او بودم ؟
و چه باطل است سخن هايى که مى گويند
خورشيد است كِ هستى مى بخشد .. دوست دارم بگويم
در مقابل اين نورِ عظيم ، من که باشم ، که زندگى بَخشم ؟؟
- میگفت:
به فکر مثل شهدا مُردن نباش
به فکر مثل شهدا زندگی کردن باش🌱!'
' شهیدابراهیمهادے'
ممکنه اون افرادى که باهاشون خنديدم رو فراموش کنم ولى اونايى که باهاشون گريه کردم رو هرگز ....♥️🫀
چه کسی مى داند؟
در دلم رازی هست ..!
میسپارم آن را
به هنگام ِشب و تنهایی خود ..❤️🩹
حُبِّ حسین در
دلی بیدار میشود که از خود و
آنچه دوست دارد در راه خدا
گذشته باشد!
سيدشهيدان اهل قلم
شهيد مرتضى آوينى 🌿