「هـورِحـــیدر๛🇮🇷」
و از دوشَنبه قسمت شُد اعلام کُمک کنیم برای خدمت به مصلی 🦦💘 ولـــــــــــی خُب قسمت نبود و نیرو د
اینجا هم دیگه همراه هامون وِلمون کردن رفتن و ما ماندیم و جاده بدون آدم و گرمای قُم + تشنگی و گُشنگی . 🤌🏻🤣 ִ֗ ּ
(*یعنی هر لحظه ممکن بود آدم خوار شیم 👩🏻🦯☠.)
خلاصه تصمیم گرفتیم یجوری برگردیم ؛
پس از عمود ۶۸ که رها شده بودیم راه افتادیم به سمت جایی که ماشینی اتوبوسی پیدا بشه. 😄🚗
و اینطور شد که در بیابان خودمان را در وضعیت گرما زدگی و خستگی یافتیم😮💨🦽!..
ولی نگران نباشید[ خدا موکب ها رو نگه داره] نذاشتن از تشنگی هلاک بشیم تا به اتوبوس رسیدیم 🧊🙌🏻..
اگر فکر کردین داستان همون جا تموم شد؛
باید بگم خیـــــــــــر ❌🙌🏻
آبجی تون بدو بدو رسید حرم وَ با یکساعت تاخیرِ ناقابل شیفتش رو شروع کرد !../😄💔
آب و خاکشیر عزیزم (*شربت نبود💔)
وَ چند ساعت با این بزرگوار سپری گشت .🦦💞
(*کم کم داشتم خودمو میخوردم)
اینایی که گفتم ، خلاصه روز دوُشنبه هفته پیش من بود و هنوز روز نهایی مونده 🧑🦯🙌🏻../
روز نـــهایـــــــی، با شب بیداری مردم رسید ❤️🩹(:
اکثرا نشسته بودن و چشم انتظار و اولین و آخرین دیدارشون 😭💔
همه چشم انتظار بودن تا آقا بیان تا اولین و آخرین دیدار رو داشته باشن ، هرچقدرم کـــــــــــه طول میکشید و گرم بود ❤️🩹(: