سندرم کاپگراس
گاهی با خودم فکر میکنم ترسناکترین چیز، مرگِ یک نفر نیست؛ بلکه تماشایِ اون کسیه که درست روبروی تو نشسته، اما دیگه اون آدمِ همیشگی نیست. انگار یه جائی توی هستهی وجودش خالی شده و یه موجودِ شبیه به اون، فقط برای فریب دادنِ چشمهای تو، اونجا نشسته. این همون لحظهی فروپاشیِ واقعیتِ کاپگراس هست وقتی ظاهر حفظ میشه، اما روح، غریبه شده
برای سندرم آلتر
بزرگترین وحشت، این نیست که دنیا کنترلِ تو رو نداشته باشه بزرگترین وحشت اینه که خودِ تو، کنترلِ خودت رو نداشته باشی. انگار یه بخش از وجودت، یه ارادهی جداگانه پیدا کرده که با تو نمیسازه. یه دست که بیاجازه حرکت میکنه، یا یه فکری که از خودت سرپیچی میکنه. انگار تو، تماشاگرِ بدنِ خودت هستی، نه صاحبش.