ذهن بچهها مثل یه باغچه خیلی حساس و ظریفه، هر اتفاقی که اطرافشون میافته مثل یه بذره که توی این باغچه کاشته میشه، بعضی از این بذرهای کوچیک، اگه درست بهشون رسیدگی نشه یا نور و آب کافی بهشون نرسه، ممکنه تبدیل به گلهای زیبا نشن، بلکه به جاش تبدیل به خار و خاشاک بشن، مثلاً فرض کن یه بچهای یه نقاشی کشیده و خیلی ذوقزده است که نشون بده، اگه والدین یا اطرافیانش با یه جمله مثل این چیه کشیدی؟ یا خیلی بیمزهست جوابش رو بدن، این یه بذر کوچیکه که توی باغچهی ذهنش کاشته میشه، این بذر اگه تکرار بشه، میتونه تبدیل این حس بشه که من خلاق نیستم یا کارهام ارزشی نداره، یا مثلاً وقتی یه بچه احساس ناراحتی میکنه و نیاز داره کسی بهش توجه کنه، ولی والدینش به خاطر مشغله یا بیحوصلگی، بهش توجه نمیکنن، این حس نادیده گرفته شدن، یه بذر دیگه است که میتونه باعث بشه اون بچه فکر کنه من مهم نیستم یا کسی به من اهمیت نمیده، این تجربههای منفی کوچیک، وقتی پشت سر هم اتفاق بیفتن، مثل یه سم عمل میکنن و میتونن مسیر رشد روانی کودک رو تغییر بدن، اون بذرهای منفی، کمکم ریشه میدوان و تبدیل به یه درخت پر از میوههای تلخ میشن، اضطراب، افسردگی، عدم اعتماد به نفس، و مشکلات در برقراری ارتباط با دیگران، در واقع همون اتفاقات کوچیک، پایههای روانی کودک رو میسازن یا تخریب میکنن، پس خیلی مهمه که چطور با بچهها رفتار میکنیم و چه بذرهایی رو توی ذهن اونها میکاریم.