نوع خاصی از پوچی وجود دارد که شبیه یک خلأ نیست، بلکه بیشتر شبیه یک مه خاکستری و سنگین است. این غم نیست، چون غم نیاز به احساس کردن دارد و من اصلاً چیزی حس نمیکنم. این خستگیِ بودنی است که هدف ندارد؛ خستگیِ حرکت در دنیا مثل روحی که تماشاگر نمایشنامهای است که دیگر از آن سر در نمیآورد. من جسمم اینجا حضور دارد و حرکاتِ زندگیای را که زمانی میشناختم اجرا میکنم، اما روحم مثل پژواکی در یک اتاق خالی است. رنگها کمرنگ شدهاند، صداها خفه شدهاند و حتی فکر کردن به فردا مثل یک چرخه بیانتها و تکراری از هیچ بودن است. من در هم نشکستهام؛ من فقط تهی شدهام