دفترچه خاطرات هانول ☆
«خنده بر لب داشت و غمی در چشمانش میرقصید، انگار که شادی و غم در نگاهش همبازی شده بودند.»
بابام داره تو حیاط چیزی رنگ میکنه
و هم اکنون خونمون و حیاطمون به شدت بوی نفت و رنگ میده