بعد روزی شلوغ و پر هیجان .. شایدم روزی پر از ادمای کسل کننده به کتابخونه میره و کتاب محبوبش رو از ردیف سوخته پیداه میکنه ..
کتاب رو داخل کیفش میذاره و به پاتوق همیشگیش میره ..
برگای نارنجی و شکننده ی درختای روی زمین بخش شده بودند ؛ با قدم گذاشتم روی اونها صدای خش خشون بلند میشه
میان اون ها مینشینه
و با هندزفیری به اهنگ کلاسیک بی کلامی "که هزاران جمله را با چیزی نگفتن میگوید" گوش میدهد ..
و در دنیای خیالات نویسنده کتاب غرق میشود .
از لحاظ روحی نیاز دارم یه جاده باشه که از وسط جنگل رد بشه .. و خلوط باشه
و من از بین درخت وسط جاده راه برم و گریه کنم به تمام مسیر هایی که تا الان رفتم فکر کنم .. تهش به مقصد ازادی فکرام برسم ..
#psyche
همه شما، اره اره ؛ هر .. خورده ای نفرتون بیاین ، از روی چمنا غلط بخوریم وسط جنگل بغل درختی که برگاش قرمزه یه کلبه کوچیکه که جلوش صندلی راک مدل با میز گرده
حالا بیایین اونجا بشینیم و ستاره هارو تماشا کنیم ؛ حالا ی قهوه ، برای کسایی که دوست ندارنم شیرکاکائو یا هرچیز دیگه ای ..
و این شب دوست داشتنی ^^