ولی چرا مقایسه؟ چرا همیشه از همون بچگی تو گوش ما خوندن که فلانی، فلان درسش بهتره؛ چرا ما تو هرچیزی اولین حرکتمون همیشه قیاسِ
کاش میشد همه متوجه باشن که برای بهترین بودن، با تنها کسی که باید مقایسه بشن، دیروزِ خودشونه نه آدم های دیگه.
بهمقولبدهکهوقتیناراحتیخودتو
قایموگموگورنکنی،خیلیبیانصافیهکهما
باهمخندیدیماماتوتنهاییگریهکنی.
اونجایی که تو آهنگش میگه:«حس میکنم دیرم شده اما نمیدونم چی دیر شده، چی؟»
دقیقا همونم، همون که انگار از کل دنیا عقب افتاده؛ انگار همش باید یه کاری بکنه و سرعتشو ببره بالا و بالاتر که برسه به پای چیزی که دقیق هم نمیدونه چیه.
-سلام، میشه حرف بزنیم؟
+نه، خیلی دلم نمیخواد حرف بزنم
-اشکال نداره، در هر حال تو هیچوقت اجازه ندادی من خودمو نشون بدم
+نشون بدی؟ من از تو محافظت کردم وقتی داشتی زیر دست و پای همه له میشدی
-ولی تو خودت قاتلِ من بودی
+من حافظِ تو بودم و هستم و خواهم بود
- اسمشو چی میزاری؟ خوشحالی؟تظاهر؟
+فریاد بزن، تهمت بزن، بحث کن، گریه کن؛ برای من دیگه مهم نیست چون هرکاری لازم باشه میکنم تا برسم به آرامشی که همیشه نیاز بوده و تو از پسش بر نیومدی تا به دستش بیاری.
«هِی، خوبی؟ با کی داری حرف میزنی؟ چرا عصابت خورده؟»
اشکاشو پاک کرد، از جلو آینه پاشد.
« هیچی، خوبم.»