خیابان: صحنهی زیست و تجلی سوژهی انقلابی (بخش دوم)
هاجر اخشیک
پژوهشگر اجتماعی
هر یک از این چهرهها، مصداق سوژهای هستند که جامعهشناسی موجود هنوز قادر به تبیین دقیق آنها نیست. این سوژه در نظام نظری جامعهشناسی کلاسیک، جایی ندارد. از دورکیم گرفته تا وبر، سوژهی عقلانی در چارچوب قانون و نظم بوروکراتیک تعریف میشود، نه در چهارچوب تکلیف. در آن منطق، سوژهی انقلابی یا غیرعقلانی تلقی میشود یا خارج از نظم. اما در میدان زیست واقعی جامعه، عقلانیتی دیگر در جریان است؛ عقلانیتی که با ساختارها درگیر میشود، آنها را مهار میکند، گاه مغلوب میشود و گاه پیروز. تجربهی نهادهای پس از انقلاب، گواه این تقابل است: جهاد سازندگی که از دل کنش مردمی برخاست، رفتهرفته در مدار بوروکراسی گرفتار شد. کمیته امداد و بنیادها، هرکدام عرصهی کشاکشی میان منطق مسئولیت ایمانی و نظم بوروکراتیک بودند. اگرچه در نهایت “زور بوروکراسی” غالب آمد، اما “سوژه” از بین نرفت.
او در لحظات بحرانی دوباره برمیخیزد، در بزنگاههای اجتماعی و تاریخی، از زیر لایههای نظم رسمی بیرون میجهد و چهرهی خود را در قالبهای تازه بازمیسازد. خیابان امروز، صحنهی بازگشت همان منطق جهادی است که در قالب مردمان عادی و کنشهای ساده دوباره رخ مینماید. انقلاب هنوز در زیست روزمره تداوم دارد و سوژهی انقلابی هنوز حامل آن معناست، حتی اگر صورتهای نهادیاش فرسوده شده باشند.
در واقع، این حضور مداوم، همان “پیوستار کنشگری” است که جامعهشناسی ما هنوز زبانی دقیق برای بیان آن ندارد. اگر جامعهشناسی مدرن در توصیف نظم بوروکراتیک موفق بوده است، در توضیح زیست مقاوم و عقلانیت تکلیفمدار ناکام مانده است. تا زمانی که مفهوم “سوژهی انقلابی” به عنوان حامل عقلانیت تاریخی و ایمانی جامعه، وارد زبان نظری نشود، فهم ما از تداوم انقلاب و پویایی جامعه ناقص خواهد ماند. سوژهی انقلابی، که در آغاز انقلاب بیدار شد و در نهادها تجسم یافت، امروز در میدانهای زندگی روزمره نفس میکشد و هر زمان که جامعه او را فراخواند، دوباره قد علم میکند. او حامل عقلانیتی است که نه به دنبال سود است و نه انتظار مجوز؛ تنها در پی انجام وظیفه و حفظ معناست.
جامعهشناسی ایران، پس از ۴۷ سال از انقلاب، همچنان در نظریهپردازی و درک این پدیدهی حیاتی جامعه ناتوان است. اگر قرار است حیات انقلاب و تداوم آن از درون معنایی اجتماعیِ کنشگرانِ میداندار فهم شود، ناگزیر باید این سوژه را دید، توصیف کرد، تبیین نمود و جایگاهش را در نسبت با خلأ نظری جامعهشناسی مرسوم دنیا، مشخص ساخت.
در زمانی که خاموشی و نظارهگریِ ساکت، گاه به کنش اعتراضی تعبیر میشود و بیعملی به عقل، حضور مؤمنانه و کنش برخاسته از وظیفه، صورت تازهی همان تداوم تاریخی است. سوژهی انقلابی، با وجود فشارهای نظمبخش بوروکراسی گذشته، همچنان در میدان زیست ما زنده است ؛ در چرخش چرخهای ویلچر، در موکب سیار ، در ضربهی قلممو، و در حضور سرشار از ایمان مردمان. او نشانهی عقلانیتی است که جامعهی ما را پابرجای نگه داشته؛ عقلانیتی که از تکلیف سرچشمه میگیرد و معنا را از دل روزمرگی میسازد.
با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید:
بله
ایتا|
تلگرام|
اینستاگرام
#انجمن_بین_المللی_علوم_اجتماعی_ایران
زنان در جنگ رمضان: تجلی مکتب زینبی در پاسداری از تمدن و معنا
سهیلا صادقی
استاد دانشگاه تهران
اسفند ۱۴۰۴، تهران
(بخش اول)
در میانهی جنگ رمضان، خیابانهای ایران به صحنهای از حضور خیرهکننده بدل شده است؛ جایی که زنان، بیهیاهو و بیادعا، ستونهای صیانت از شهر و جبهه معنا را بر دوش گرفتهاند. این روزها، میدان نه تنها عرصه نبرد، بلکه آینهای از نقشآفرینی زن تمدنساز ایرانی است. «کنشگریِ فعالانه» و «جبههداریِ جسورانهی» زن ایرانی در خیابانها و میادینِ عمومی، علیرغمِ وجود ریسک بمباران توسط دشمن، ریشه در «جامعهپذیریِ» او در مکتب علوی دارد؛ مکتبی که ظلمستیزی و عدم سازش با استکبار، ماهیتِ بنیادین آن را تشکیل میدهد. تربیت در چارچوبِ تفکرِ انقلابی، به زن ایرانی چنان آگاهیِ تاریخی و
مسئولیتِ اجتماعی بخشیده است که او برای صیانت از ارزشهای انقلاب اسلامی، در ورای نقشهای سنتی خود وارد میدان عمل میگردد. زنِ ایرانی در این بستر، نه صرفاً مراقبِ کانونِ خانواده، بلکه عنصرِ فعالی در مناسباتِ کلانِ اجتماعی است که با سرمایهیِ فرهنگیِ خود، تفسیرِ نوینی از نقشِ زنِ مسلمان در عرصهیِ عمومی ارائه میدهد.
رسانههایِ غربی سالها ست که بی وقفه تلاش میکنند تا «زنِ مسلمان» را به واسطهیِ حجابش، «موجودیِ سرکوبشده» و «منفعل» به تصویر بکشند، اما حضورِ میدانیِ زنِ ایرانی در «جنگ رمضان»، این روایتِ وارونه را در هم میشکند. او با «حجابِ» خود، که به «خطِ اصیلِ مقاومت» در برابرِ «استعمارِ فرهنگی و تمدنی» بدل شده است، نشان میدهد که زنِ مسلمان قادر است در نقشهایِ متکثر و پویا ظاهر شود و حجاب نه تنها مانعی برای کنشگریِ او در نقشهایِ مختلف، اعم از مادر، همسر، یا رزمندهیِ تمدنساز ، نیست، بلکه بسترِ هویتیِ مستقلی را برای او فراهم میآورد. او
خود را درونِ گفتمانِ مبارزه با استعمار و جلوههایِ ظاهریِ آن تعریف کرده و «سوژهیِ زنِ تمدنسازِ مسلمانِ ایرانی» را، برخلافِ تبلیغاتِ سالهایِ اخیرِ رسانههایِ غربی علیهِ حجاب، به عنوان «نمادِ مقاومتِ پایدار» تثبیت میکند. چنین زنی ، «قابلِ فریب» نیست و «در حصارِ بزکشدگیِ ظاهری» به بند کشیده نمیشود؛ او «معمارِ پنهانِ» تمدن است که «قدرتِ معنایی» خود را از «اصالتِ هویتی»اش استخراج میکند.
در عرصه مراقبت از خیابان های شهر، سه نسلِ زنِ ایرانی قابل روئیت است، زنانی که ریشههایِ تمدن را در دورانِ انقلاب و دفاع مقدس آبیاری کردند، «زنان تمدنسازِ» دهههایِ شصت و هفتاد که «هستهیِ مرکزیِ بازتولیدِ هویت» را بنا نهادند، و «روایتگرانِ آینده» در دهههایِ هشتاد و نود که «تحولات نوظهورِ جامعه» را با «زبانِ رسانهایِ عصرِ خود» در میآمیزند، همگی در یک «پارادایمِ واحدِ کنشگریِ فعال» قرار دارند. به عبارتی، هر سه نسل فصلهای یک روایت بزرگاند؛ روایتی از تداوم و وفاداری به ارزشهای انقلاب اسلامی با عزمی خستگیناپذیر و ارادهای محکم. تمایزِ نسلی، مانع از
همبستگیِ معنایی و هدفمندیِ مشترکِ آنها در پاسداری از ارزشهایِ بنیادین و پیشبردِ پروژهیِ تمدنیِ نوینِ ایران نمیشود. هر سه نسل، با درکِ عمیق از مناسباتِ جهانی و برخورداری از سرمایهیِ فرهنگی «جبههیِ مقاومت» را در «کانتِکسِ جنگِ نرم و سخت» تعریف میکنند.
نسل اول در مقام «حافظه تاریخی جامعه»، گواه روزهایی است که ارزشها به آسانی بهدست نیامدند و اکنون پاسداری از آنها وظیفهای مقدس تلقی میشود. پافشاری او بر ارزشها، نه از سر عادت، بلکه از آگاهی تاریخی و تجربهی زیستهی ارزشهای بنیادین برمیخیزد. او روایتگرِ «تداوم فرهنگی» است؛ یادآور تمنای حفظ میراثی که خون و ایمان در آن مشترکاند. در امتداد او، زنان جوانِ دهه ۶۰ و ۷۰ ایستادهاند؛ عمدتاً با کودکانی در آغوش یا کالسکهای در کنارشان. حضور آنها در میدان، فراتر از کنش فردی، «مادرانگی تمدن ساز » را متجلی میسازد؛ آنجا که مهر، ایمان و خطر، در یک قاب جمع میشوند. او به جهان اعلام میکند که وفاداری به
ارزشها با پرورش نسل تداوم یافته است؛ نه در انزوا، که در دل خطر. او وارث وفاداری به ارزشهای انقلاب است، و فرزندش، فرزندِ استمرار. و در کنار این دو، دختران جوان نسل سوم را میبینیم؛ نظارهگران آگاه و ثبتکنندگان « تحولات اجتماعی» که در حال شکلگیری هستند. دستانشان شاید هنوز بر قلم، بر دوربین، یا بر گوشی است؛ اما نگاهشان حاملِ «خط روایت» است که قرار است فردای این سرزمین را یکپارچه کند. آنان حلقه اتصال «حافظه تاریخی» به «آینده فرهنگی» هستند.
با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید:
بله
ایتا|
تلگرام|
اینستاگرام
#انجمن_بین_المللی_علوم_اجتماعی_ایران
زنان در جنگ رمضان: تجلی مکتب زینبی در پاسداری از تمدن و معنا
سهیلا صادقی
استاد دانشگاه تهران
اسفند ۱۴۰۴، تهران
(بخش دوم)
بدینسان، سه نسل از زنان ایرانی، چون فصلهای متوالی یک روایت واحد، حضور خود را در جامعه معنا میکنند و سلسلهی پیوستهی حضور زن ایرانی را در پیوندی زنده با زمان و تاریخ مینشانند. در این میدان، حجاب دیگر صرف پوشش نیست؛ بلکه «زبان نمادین» و «ساختار هویتی» است که حضور زن را در سپهر معنا تعریف میکند.
زن، از آن سپر نمادین، رمز هویتی ساخته است که مرز میان «خود» و «دیگری» را روشن میکند. حجاب در اینجا نه محدودیت، بلکه «زیرسیستم فرهنگی»ای است که در مفهوم بزرگتر تمدن معنا مییابد و به «نقشهی جدیدی از زن ایرانی در سپهر مقاومت» تبدیل میشود. این زنان، به معنای دقیق جامعهشناسانه، «سوژههای معنا ساز» هستند؛ نه بازتابی از قدرت. آنان با بازسازی و تطبیق نقشهای تاریخی در شرایط معاصر، معنا را در متن مصیبت و خطر بازتولید میکنند. وقتی یکی از آنان عزیزی را از دست میدهد و در میدان رجز میخواند، این صدا فقط فریاد سوگ نیست؛ بلکه «بازآفرینی معنا در متن مصیبت» است، فرایندی که در آن، رنج به منبعی برای شکلدهی هویت و مقاومت بدل میشود. سخنش تیزتر از هر سلاحی، پیکرهی جهان سست و بیریشه را میشکافد. او در باتلاق غرب نامتمدن که زن را در حد «کالبد» و «ظاهر» فرو کاسته است و در زندان جفری آبستینها گرفتار میسازد، به بند کشیده نمیشود. چون آنها در اوج قلههای معنویت ایستادهاند و با بیان و ظاهرشان، دائماً این حقیقت را مورد تأکید قرار میدهند که اصالت، در عمق جان و ریشههای اعتقادی است، نه در جنبه های ظاهری. جنگ رمضان، در این خوانش، تنها میدان نبرد نیست؛ بلکه «عرصه دگردیسی جامعه» و «آینهای از انکشاف قابلیتهای زن ایرانی» به عنوان «سازنده معنا» و «معمار تمدن» است. زنانی که در میانه خطر، آرام راه میروند، کودکان خود را در آغوش دارند، و با حضورشان مینویسند که تمدن، با مادرانگی آغاز میشود و با ایمان استمرار مییابد.
«حجاب»، برایِ این زنان، نه یک «اجبارِ ظاهری»، بلکه «یک خطِ اصیلِ مقاومت» و «نمادِ استقلالِ هویتی» است که قابلیتِ فریفتنِ آنها را سلب کرده و مانع از حبس شدگی در چارچوبِ بزکشدگیِ ظاهری میشود. این کنشگریِ همهجانبه ، تبیینگرِ جایگاهِ محوریِ زن در کانتِکسِ جنگ است؛ جنگی که در آن، «صیانت از
خیابانها» و «تفسیرِ معنا» توسطِ او عملی تمدنساز تلقی میشود.
با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید:
بله
ایتا|
تلگرام|
اینستاگرام
#انجمن_بین_المللی_علوم_اجتماعی_ایران
بازآفرینی هویت ملی: از «ابژهی منفعل» تا «سوژهی مقاوم»
ریحانه سادات گرامی
دانشجوی دکتری علوم اجتماعی، دانشگاه تهران.
گفتمان مسلط رسانهای و سیاسی غرب، سالهاست که میکوشد بازنمایی خاصی از انسان خاورمیانهای، و مشخصاً انسان ایرانی، خلق کند. در این چارچوب، انسان ایرانی همواره در موقعیت یک «ابژهی منفعل» و قربانیِ جبرِ ساختاری تعریف میشود؛ هویتی فاقد توانمندی برای تعیین سرنوشت خود که لاجرم برای رهایی، نیازمند مداخله یا منجی بیرونی است. این سازوکار، در واقع با سلب عاملیت از کنشگر، در پی توجیه و تثبیت هژمونی خویش است.
با این وجود، مطالعهی کنش اجتماعی ایرانیان در مقاطع حساس و بحرانی اخیر (بهویژه جنگ دوازدهروزه و جنگ رمضان)، روایتگر واقعیتی مغایر با این تصویرِ تحمیلی است. انسان ایرانی با پافشاری بر تداوم زیستِ روزمره، حفظ تابآوری روانی و تمنای حاکمیت بر سرنوشت خویش، انحصار رواییِ گفتمان هژمونیک را مختل کرده است. این کنشگری صرفاً یک واکنش گذرا نیست؛ بلکه نشان میدهد جامعهی ایرانی در بستر این بحرانها به فهمی بنیادین دست یافته است: «مسیر آبادانی و پیشرفتِ ایران، هرگز از دروازهی مداخلهی بیگانه نمیگذرد». همین بلوغ شناختی است که نقطهی عطفِ گذار از موقعیت «ابژهبودگی» (مفعولی که منجی بیرونی میطلبد) به جایگاه «سوژهی فعال» (عاملی که جهانش را میسازد و مقاومت میکند) را رقم زده است.
اهمیت این گذار تنها در خنثیسازی گفتمان رقیب نیست، بلکه پیامدی عمیقتر در «تکوین و بازآفرینی هویت ملی» دارد. از منظر جامعهشناسی، هویت یک ذاتِ ازپیشتعیینشده نیست، بلکه در بستر کنشهای جمعی خلق میشود. ایستادگی اخیر ایرانیان در برابر فشارها، در واقع مؤلفهی «تسلط بر سرنوشت» را در هویت ملی بهشدت برجسته کرده است. هرچند تمنای استقلال همواره ریشه در تاریخ ایران داشته، اما گذشتهی تاریخی تنها زمانی در هویت متبلور میشود که با لحظهی «حال» پیوند بخورد. واقعیت این است که با گذشت بیش از سه دهه زیستن در ثبات و فقدان تهدید عینیِ نظامی، عنصر مقاومت، استقلال و تسلط بر سرنوشت ملی، تا حدودی در قاب تاریخ محصور مانده بود. و در واقع بروز و ظهور آن در زندگی روزمرهی ایرانیان کمرنگ شده بود. اما به نظر میرسد که حمله های نظامی اخیر این ضرورت را احیا کرد؛ مقاومتِ انباشتهی مردم از دل تاریخ جوشید، به نقطهی «اکنون» متصل شد و تحولی هویتی و بیبدیل را رقم زد.
با این حال، همانطور که منطقِ پیوندِ هویت و تاریخ نشان میدهد، حفظ این مؤلفهی هویتیِ پرقدرت در دورانِ پساجنگ و روزهای ثبات، نیازمند بروز و ظهور آن در زندگی روزمرهی مردم است. در واقع برای آنکه مفهوم «استقلال، مقاومت و نفی مداخلهی بیگانه» زنده بماند، باید در واقعیتِ جامعه عینیت یابد. ماندگاری این هویت در گرو آن است که مردم بهطور کاملاً محسوس مشاهده کنند که ایستادگیشان به دستاوردها و پیشرفتهای واقعی ختم شده است. در امتدادِ این مقاومت، باید آبادانی و پیشرفت پایدار محقق شود تا باورِ «گرهخوردنِ استقلال سیاسی با پیشرفت» به اثبات برسد. به نظر میرسد تنها در این صورت است که مؤلفه هایی چون «تسلط بر سرنوشت» ، «استقلال سیاسی» و «مقاومت» از گزندِ فراموشی در دوران صلح در امان مانده و بهعنوان بخشِ جداییناپذیرِ هویت میلیونها ایرانی تثبیت خواهد شد.
با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید:
بله
ایتا|
تلگرام|
اینستاگرام
#انجمن_بین_المللی_علوم_اجتماعی_ایران
💠 هابرماس و ایران: دنیای گفتمانها یا موشکها؟
میثم مهدیار
یورگن هابرماس فیلسوف و جامعهشناس آلمانی-آمریکایی درگذشت اما نباید از تاثیرات عمده آن بر جریان اندیشه در ایران غفلت کرد. او از معدود فیلسوفان و جامعهشناسان مطرح جهانی بود که اردیبهشت ۱۳۸۱ و با دعوت دولت اصلاحات به ایران سفر کردهبود و البته خوانش خاصی از آثارش پیش و بعد از این سفر نقش مهمی در شکلگیری نگاه فانتزی و خوشباورانه به غرب در میان روشنفکران، اصحاب علوم انسانی و فعالان سیاسی ایرانی در سه دهه گذشته بر جای گذاشته است. نظریه اصلی هابرماس به خصوص در کتاب معروفش «دگرگونی ساختاری حوزه عمومی» ناظر به ترسیم روندی تاریخی در اندیشه و تمدن اروپایی بود که در آن غرب به شکل نهادی در حال تکامل و گذار به «عقلانیت گفتگویی» بوده است. در واقع خوانش آثار هابرماس در ایران یک تلقی صلحمحورانه و گفتگو مدارانه از تکامل غرب ایجاد کرده است و شاید از همین رو بود که رئیس جمهور اسبقمان گفته بود «دنیای فردا، دنیای گفتمانهاست نه دنیای موشکها». این تلقی فراموش میکرد که غرب چهرهای ژانوسی دارد و همزمان که در آن علم و فلسفه و گفتگو به طور جدی در جریان بوده به وفور از ابزار جنگ و خشونت و زور و استثمار و استعمار برای توسعه و تکامل خود بهره برده است. در واقع این کلیشهها نادیده میگرفت که مواجهه با غرب صرفا از مسیر کتاب و دانشگاه و آزمایشگاه و میز مذاکره نیست بلکه همزمان با پیگیری تعامل یا مواجهه انتقادی با روندهای فکری و علمی با غرب باید در مسیر تدارک قدرت نظامی و دفاعی نیز کوشید.
در واقع این تلقی و تفسیر سادهدلانه و یکسویه از غرب در چند دهه گذشته به کرات فراموش میکرده است که روی دیگر توسعه غربی بر استعمار و استثمار و انضباط نظامی مبتنی بوده است و زیر آن دستکش مخملی دستی چدنی قرار دارد که هرگاه نتواند در عرصههای جهانی از مسیر «زور نرم» همچون علم، سیاست و حقوق منویاتش را به پیش ببرد با توسل به «زور سخت» همچون جنگ و تحریم و ترور ایدهآلهایش را در بقیه جهان محقق کرده است.
این نوع خوانشهای تک بعدی از غرب البته معطوف به هابرماس نمیشود بلکه مثلا حتی در ترجمه و خوانش آثار کسانی چون ماکس وبر نیز چنین گزینشگری دیده میشود. در حالیکه وبر به عنوان یکی از نظریهپردازان مدرنیته تلاش میکرد بر چهره ژانوسی غرب تاکید کند اما ترجمه و خوانش گزینشی از آثار وبر در گفتمان مسلط علوم اجتماعی در ایران مانع از آن شده است که دیدگاههای انتقادی وبر درباره ساختارمند شدن جنگ و خشونت در ماهیت تمدن غربی مورد توجه قرار گیرد؛ آنجا که وبر «انضباط نظامی» را مادر همه انضباطهای مدرن از سرمایهداری تا بروکراسی میداند و حتی دولت مدرن را نیز بر همین اساس «اقتدار و انحصار اعمال خشونت در یک قلمرو سرزمینی» تعریف میکند. از همین جهت تاریخ مدرن غرب با خشونت سازمان یافته و ساختاری چه در درون و چه در مواجهه با بیرون خود گره خورده است. در عوض وبر بیشتر با قرائتی هگلی-پارسونزی معرفی شده که بر اساس آن غرب در یک مسیر تکامل تکخطی از بدویت و عقلانیت سنتی و ارزشی به سمت یک عقلانیت عام و جهانشمول مدرن در حال گذار است و همه صورتهای عقلانی دیگر غیر از عقلانیت ابزاری و جهانشمول مدرن را باید به تاریخ سپرد.
کلیشهشدن چنین تفاسیر و خوانشهای یک سویه و ساده انگارانه در میان نخبگان ایرانی باعث شده که در مواجهات چالش برانگیز با غرب به جای توجه به چهرههای گوناگون غرب و اتخاذ رویکردی انتقادی برای فهم رفتارها و نهادهای آن در تعامل با جهان غیر غربی، همیشه به «سرزنش قربانی» بپردازند. یکی از تجلیات این مساله تاکید این اقشار بر شعار «مرگ بر آمریکا» به عنوان عامل اصلی برقرار نشدن ارتباط ایران و غرب بوده است. بر این اساس با حذف این شعار و مثلا لبخند زدن در میز مذاکره دشمنی و خصومت غرب و آمریکا از دولت و مردم ایران نیز رخت برخواهد بست چرا که «دنیای فردا دنیای گفتمانهاست نه دنیای موشکها» و از این رو رفع مخاصمه و تحریم غربیها نه با قدرتمند شدن بلکه با معاهده و قراردادهای سیاسی با غرب زیر سایه نهادهای حقوقی و سیاسی بین المللی ممکن خواهد شد. کلیشههایی که اینک بخشی از تبعات سخت آن را در قالب دو جنگ سخت در کمتر از ۸ ماه در حال تجربه هستیم.
🔸️با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید:
بله
ایتا|
تلگرام|
اینستاگرام
#انجمن_بین_المللی_علوم_اجتماعی_ایران
🔸 جهاد در برابر اسکلتها
▪️ مروری بر یادداشت کوتاه آگامبن درمورد جنگ ایران و غرب با عنوان «دولت و ترور»
✍️ محمدجواد نجفی
جورجو آگامبن، فیلسوف ایتالیایی، همین دو سه روز پیش، متنی کوتاه همراه با تصویری از نقاشیِ «پیروزی مرگ»(The Triumph of Death) اثر «پیتر بروگل(پدر)»(Pieter Bruegel the Elder) منتشر کرد. انتخاب این تصویر برای یک متن فلسفی کوتاه تصادفی نیست. آگامبن با احضار این نقاشی، به لحظهای تاریخی اشاره میکند که در آن نظم یک جهان فرو میریزد و جهان دیگری هنوز شکل نگرفته است. اسکلتهای جنگ نظم موجود را بلعیدند تا نظم خود را حاکم کنند. همان لحظهای که تاریخ معاصر غرب شکل گرفت و جهان جنگها آغاز شد.
متن کامل این یادداشت را اینجا بخوانید.
▫ نقاشی «پیروزیِ مرگ»؛ اثر پیتر بروگل، سال ۱۵۶۲
با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید:
بله
ایتا|
تلگرام|
اینستاگرام
#انجمن_بین_المللی_علوم_اجتماعی_ایران
بازگشت لحظه انقلاب و بازآفریدهشدن سوژه انقلابی
الهام ربیعی
عضو هیات علمی دانشگاه شهید بهشتی
تاثیری که خبر شهادت دکتر علی لاریجانی در فضای جامعه ایجاد کرده است، از همان اولین ساعات گمانهزنیها تا حالا که عکس دست مجروجش پخش شده، فراتر از واکنش به شهادت یک مقام مسئول رسمی در شورای عالی امنیت ملی بوده است. لاریجانی نماد نوع خاصی از سیاستورزی اصولگرایانه در نظام سیاسی ایران بود؛ او در مرزها حرکت میکرد و همین نوع کنش و فکر سیاسی بود که نه مورد رضایت کامل انقلابی«تر»ها بود و نه مورد رضایت اصلاحطلبان و نه سازگار با طیف استحالهطلبانی چون حسن روحانی. درعینحال چون اویی میتوانست با بسیاری از طیفها همکاری کند و اثرگذاری گسترده در سطح سیاستگذاری کلان داشته باشد، تا جایی که در ماههای بحرانی اخیر به مغز متفکر نظام اسلامی تبدیل شود و در جایی که رئیسجمهور بیش از هر چیز در موضع مرد اخلاق [فردی] حاضر میشود، او به خوبی *نقش مرد سیاسی* را ایفا و تا حدی این خلا را پر میکرد. ممکن است تصور شود که قراردادنِ سوژه اخلاقی در مقابل سوژه سیاسی، نوعی ارزشگذاری به نفع مورد اول است، چه اینکه سیاست در فهم عامه عموما با فریب و حیلهگری شناخته میشود. اما در اینجا منظور از مرد سیاسی، کسی است که بر طبق درک از خیر و شر اجتماعی در صحنه عمومیتر جامعه با تکیه بر نوعی فرونسیس عمل میکند. یعنی اگر سوژه اخلاقی در حیطه انتزاعیات، بدون توجه شرایط انضمامی، به مجموعهای از گزارههای اخلاقی فرازمانی-فرامکانی تکیه دارد، سوژه سیاسی توانایی تشخیص این را دارد که در هر موقعیت خاص، چه کاری اخلاقی و عادلانه است. او آپورچونیست یا فرصتطلب نیست که بر اساس شرایط، به هر سمتی که بادها بوزند، تغییر جهت دهد؛ چه اینکه به اصول ثابت و جهانشمولی پایبند است اما در راهبرد عملی، در اینکه در کدام موقعیت چه اصلی را به کار بیندازد، اهل *«انتخاب»* و *«تصیمیم»* است و در وهله بعدی، این انتخاب و تصمیم برای او *«مسئولیتآور»* است و مرد سیاسی، کسی است که این مسئولیت را با همه عواقبش *«بپذیرد»* و هزینههایش را نیز پرداخت کند.
میدانیم که شهادت نمیتواند توجیهی بر تقدیس شخص و اعمالش باشد و آنکس که وارد عرصه سیاست میشود، پیشاپیش خود را در معرض ارزیابیِ دیگران قرار داده است. اما فارغ از قضاوت درباره محتوای کارنامۀ سیاسی شهید علی لاریجانی در برهههای مختلف، او به یقین در قامت یک «مرد سیاسی» در سپهر نظام جمهوری اسلامی ایران ظاهر شده بود و اگر این روزها و ماههای منتهی به شهادتش، محبوبیت او از همیشه بیشتر شده بود، دقیقا به این دلیل بود که در زمانه بحران، راهبَری ارشدِ کشور در چارچوب ایده انقلاب اسلامی، به مردی سیاسی نیاز داشت. کسی که سیاستورزی مرزی او، موقعیتحساس و غیرانتزاعی بود. بنابراین، عجیب نیست که لاریجانیِ رئیس مجلس در پرداختن به امور روزمرۀ قانونی در شرایط نرمال، با لاریجانیِ شورای امنیت در شرایط بحران، گویی دو نوع کنشگری سیاسی را از خود به نمایش گذاشته است و در هر دوی این شرایط بر مبنای اصول خود و چارچوبهای قانونی کشور حرکت کرد. با این حال، به نظر میرسد که لاریجانی در طول حیات سیاسی خود در حال تجربه مداوم و رشد و تغییرات مختلف بوده است. به این معنا که نمیتوان خارج از زمان ایستاد و فرض کرد او بهطورِ فکرشده و کاملا برنامهریزیشدهای تصمیم گرفته است که در قامت رئیس مجلس در دهه 90 یکطور عمل کند و در قامت دبیر شورای عالی امنیت ملی در 1404 طور دیگری. او «مسیری» را طی کرده بود که در نهایت به شهادتش ختم شد. از جمله اینکه، لاریجانی دو بار توسط شورای نگهبان ردصلاحیت شد و حتی یک جمله علیه هیچ نهاد قانونی ننوشت. این نه فقط کنشی وفادارانه، بلکه نشان از رسیدن به پختگی به واسطۀ «تصمیم»هایش در شرایط خاص داشت و نمودی از بلوغ سیاسی کسی بود که هرگز زیر میز سیاست نزد؛ بهطوریکه حتی قواعدِ «دیفکتو»ی بازی را نیز پذیرفته بود.
شاید به همۀ دلایل فوق از جمله شخصیتِ رشدیافته و موقعیتحساس او بود که این کاراکتر، در لحظات انقلابیِ پس از فقدان رهبر شهید، توانست در قامت یک سوژه انقلابی تمامعیار ظاهر شود که همچنان عقلانیت یا واقعگرایی همیشگی را حفظ کرده و زبان انقلابی جمهوری اسلامی در سطح جهانی شود. مرد سیاستی که سربرآوردنِ دوبارۀ لحظه انقلابی را دید و بهرسمیت شناخت و در جاییکه تهدید شد یا در معرض اماننامه قرارگرفت، «تصمیم» گرفت که همچنان به استکبارگر «نه» بگوید، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود؛ و چه پایانی باشکوهتر از این، برای سیاستمداری که راه خود را در سیاست، از سالهای خونین انقلابِ استقلال و آزادی ایرانیان آغاز کرده است؟
با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید:
بله
ایتا
انجمن بینالمللی علوم اجتماعی
لاریجانی؛ شمایل وزیر ایرانی
سیدحسین شهرستانی
"جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است، اگر امروز اجل رسیده است کس بازنتواند داشت که بر دار کشند یا جز دار، که بزرگتر از حسینِ علی نیم."
حسنک وزیر، به نقل از تاریخ بیهقی
امر شهریاری بهمثابه جوهر سیاست ایرانی، بر دو پایه پایه تکیه دارد: پهلوان و وزیر.
وزیر ایرانی دوشادوش پهلوان ایرانی، جهت مهمی از خرد سیاسی در ایران را نمایندگی میکند. در شاهنامه این جریان از شهرسپ در دوران طهمورث آغازیده و با بزرگمهر حکیم به کمال میرسد و در تاریخ ایران پس از اسلام نیز بخصوص، وزرای ایرانی نقش اساسی در تداوم فرهنگی ایران داشتهاند.
وزیر ایرانی از میان اهل سخن و ادب سربرمیآورد و عنصر سخنوری و قلمورزی قوام جایگاه اوست. چنانچه دوگانه پهلوان و وزیر در ادب عرب و ادب پارسی با دوگانه "سیف" و "قلم" مطابق است.
خصلت مهم وزیر ایرانی اما آن است که خالی از عنصر پهلوانی و شجاعت نیست. وزیر ایرانی، اساسا خوی پهلوانی و جوانمردی دارد و حافظ و مکمل آن است.
لذا آنکه قبای وزیر ایرانی را بر تن کرده، مدعی تقابل با "میدان" نمیشود، بلکه خود مرد میدان است. به همین سبب بسیاری از وزیران ایرانی خود مقتول و شهید شدند. از جعفر برمکی تا حسنک وزیر و رشیدالدین فضل الله همدانی و خواجه نظام و قائم مقام فراهانی و البته امیر کبیر.
علی لاریجانی را باید ذیل شمایل "وزیر ایرانی" شناخت. او برخلاف غالب مدیران معاصر ما که از میان مهندسان برآمدهاند، اهل علوم انسانی و ادب و فرهنگ بود و بدین ترتیب، پایگاه دبیری که خاستگاه وزارت ایرانی است را واجد بود. همچنین او نماد میانگزینی شاخص در خرد سیاسی ایرانی بود. اما وچه مهم نهایی رگ پهلوانی نهان در وزیر ایرانی است که بخصوص در دوره اخیر دبیری شعام در او جلوه کرد و موجب محبوبیت و طریق شهادت او شد. این خردمندی پهلوانانه او را بخصوص در جهان عرب و در منطقه به صدر محبوبیت رسانده بود. وزیر ایرانی با خوی پهلوانی، در برهوت سیاست مستقل و مقتدر در منطقه خوش میدرخشد و البته نهایتا چون امیرکبیرها و قائممقامها و حسنکها آگاهانه به شرف شهادت نایل شد.
با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید:
بله
ایتا|
تلگرام|
اینستاگرام
#انجمن_بین_المللی_علوم_اجتماعی_ایران
جامعهشناسی در آینه واقعیت:
ضرورت گذار از انفعال نظری به تولید دانش بومی بعد از جنگ آمریکایی صهیونی
سهیلا صادقی
استاد دانشگاه تهران
اسفند ۱۴۰۴
(بخش اول)
جامعهشناسی ایران، در دهههای متمادی، مسیری پر فراز و نشیب را پیموده است. مسیری که اغلب با نگاهی از بیرون، و با ابزارهای مفهومی برگرفته از اندیشه غربی، به تحلیل واقعیتهای اجتماعی خود پرداخته است. این رویکرد، گرچه در مقاطعی تلاشهایی برای فهم مدرنیته و چالشهای پیش روی جامعه ایران صورت داد، اما در بسیاری از موارد، به دلیل عدم انطباق با بافت بومی و واقعیتهای منحصر به فرد جامعه ایرانی، نتوانست تصویری دقیق و کارآمد از مسائل ارائه دهد. پیامد این امر، گرایش به سمت تحلیلهایی بود که غالباً بر ناامیدی، گسست اجتماعی، تضعیف نهادهای سنتی چون خانواده و دین، و رویکردهایی که به جای ارائه راهکار، به تشدید بحرانها دامن میزدند.
نقد منصفانه این رویکرد، نه به معنای انکار جایگاه جامعهشناسی، بلکه به منظور هدایت آن به سمت مسیری اصیلتر و کارآمدتر است. بسیاری از مباحث و تحلیلهایی که در فضاهای عمومی و آکادمیک مطرح میشود، بیش از آنکه ریشه در واقعیتهای جامعه ایران داشته باشند، بازتابی از نظریههایی هستند که گاه با جهانبینی و مختصات جامعه ما همخوانی ندارند. این تقلید کورکورانه از نظریههای غربی، به قدری جدی است که گاه متفکران و جامعهشناسانی که بر ضرورت تولید دانش بومی و اتکا به مفاهیم برخاسته از متن جامعه تأکید دارند، با برچسبهایی چون “غیرعلمی” یا “تحجر” طرد و سرکوب میشوند. این رویکرد، که غالباً از چارچوبهای پوزیتویستی و تقلیلگرایانه تبعیت میکند، قادر به درک لایههای عمیقتر فرهنگی و معنایی جامعه ایران، مانند هویت جمعی، باورهای دینی، و سرمایه اجتماعی ریشهدار نیست.
جامعهشناسی ایران، در بسیاری از موارد، جز در موارد معدودی، با شکست مواجه شده است. اکنون، در فضایی که جنگ آمریکا علیه ایران، فرصتی برای بازنگری جدی فراهم کرده است، لازم است تا از کلیشههای نظری که سالها خوانده و تدریس شدهاند، فاصله بگیریم. این بدان معنا نیست که بدنه دانش نظری موجود در جامعهشناسی را نادیده انگاریم؛ این نظریهها بخشی از ذخیره دانشی ما هستند. بلکه، تاکید اصلی بر آن است که جامعهشناسان ما، آنگونه که باید، درگیر دادههای میدانی و واقعیتهای ملموس جامعه خود نیستند. متاسفانه، نظریههای موجود چنان بر ذهن و تحلیل آنها مستولی شدهاند که قدرت نوآوری و نظریهسازی اصیل، در آنها عقیم گشته است. اگرچه رهایی از استیلا نظریه های موجود، کار آسانی نیست، اما ضرورتی اجتنابناپذیر است، چرا که جامعهشناسی ایران، با بسیاری از نظریهپردازیهای صرفاً وارداتی و انطباقنیافته، ناکام مانده است، لذا نیازمند شجاعت اعتراف به اشتباهات گذشته و انجام بازنگری و بازاندیشی عمیق دارد.
یکی از خطاهای اساسی جامعهشناسی ایران، در طول سالها، اتخاذ الگوهای توسعه غربی به عنوان الگوی عملی بوده است. این رویکرد، منجر به فاصله گرفتن از دانش بومی و حتی تحقیر آن شده است. غرب، که سالها به عنوان الگوی توسعه، آزادی، دموکراسی، و عقلانیت ابزاری مورد ستایش قرار گرفته بود، اکنون با رفتارهای بربریک و ددمنشانه در قبال مردم ایران، غزه، یمن، عراق، سوریه و…، ماهیت واقعیاش را آشکار ساخته است و در عمل آشکار شد که دموکراسی غربی، چیزی جز هیپوکراسی نیست؛ چرا که اراده ملتها و حکومتهای قانونی آنها، در بسیاری موارد نادیده انگاشته میشود و یا مفهوم حقوق بشر نیز، به مثابه ابزاری انحصاری، غالباً برای انسان غربی سفیدپوست معنا مییابد و تجاوز به حقوق ملتهای دیگر، شاهد این مدعاست. آزادی نیز، به واژهای میان تهی بدل شده است؛ چرا که واقعیت جوامع دیگر، استعمار آنها، و حتی جنبههای تاریک جامعه خود آمریکا، مانند پرونده جفری اپستین که سقوط اخلاقی جامعه غربی را فریاد میزند، سانسور و پنهان میشود. این “چپاول معنایی” از مفاهیم، نشان از بحران عمیق در گفتمان غرب دارد.
رویکرد جامعهشناختی، که سالها نتوانسته واقعیتهای جامعه ایران را آنگونه که هست ببیند، اکنون در مواجهه با جنگ، با فروپاشی “ویترین” خود روبرو شده است. از پشت این ویترین ترکخورده، نمیتوان به درستی موضوعات ایران را نگریست. جامعهشناسی ایران، هنوز فاقد یک سنت نظریهپردازی بومی است و هر دم بر آستان یکی از نظریههای موجود، دخیل میبندد.
ادامه...
با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید:
بله
ایتا|
#انجمن_بین_المللی_علوم_اجتماعی_ایران
*جامعهشناسی در آینه واقعیت:
ضرورت گذار از انفعال نظری به تولید دانش بومی بعد از جنگ آمریکایی صهیونی*
سهیلا صادقی
استاد دانشگاه تهران
اسفند ۱۴۰۴
(بخش دوم)
جامعهشناسان، به جای خواندن نظریهها از پشت میز، باید به میدانهای شهر بروند، با مردم گفتگو کنند، روایتهای آنان را بشنوند و با تجربه زیسته مردم ارتباط برقرار کنند.
دغدغههای واقعی مردم باید درک شود، و نظریه از دل میدان و در تعامل با دادههای عینی سر برآورد. شواهد میدانی فراوانی از دوران بحرانهای مختلف، از جمله دفاع مقدس و تحریمهای ظالمانه، نشان داده است که جامعه ایران از ظرفیتهای شگرفی در زمینه تابآوری، انسجام اجتماعی، دینداری، امیدواری، ایثار، وطنپرستی و از خودگذشتگی برخوردار است؛ واقعیتهایی که بسیاری از جامعهشناسان، در پی تقلید از نظریههای غربی، از دیدنشان بازماندند. درک عمق وفاداری مردم به رهبران دینی و باورهای دینی که به آنان تابآوری میبخشد، در عمده تحلیلهای این جماعت جایگاهی ندارد، در حالی که این خود، یکی از پایههای کلیدی حفظ جامعه در برابر بحرانهاست.
این جنگ وجودی و تمدنی، فرصتی است تا عمق این ظرفیتهای بومی نمایان شود. بازنگری جدی، به معنای نادیده گرفتن دستاوردهای علمی نیست، بلکه به معنای بومیسازی، عمق بخشیدن، و انطباق علم با نیازها و مختصات جامعه خویش است. جامعهشناسی ایران با بهرهگیری از ظرفیتهای فکری داخلی، میتواند و باید به جای تقلید کورکورانه، مسیری نو در تولید دانش اجتماعی گشوده و به درک عمیقتر و راهحلهای مؤثرتر برای مسائل جامعه خود دست یابد. این، نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت برای اعتلای فکری و اجتماعی ایران است.
با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید:
بله
ایتا|
#انجمن_بین_المللی_علوم_اجتماعی_ایران
کنشگری ایرانیان در میانه جنگ و باور به «غیب»
هادی راه چمنی
دانشجوی دکتری جامعه شناسی
🔹 رویداد عظیمی در حال وقوع است و «ما ایرانیان» در میانه آن قرار داریم. درگیر جنگی تمام عیار با قدرتهای نظامی جهان و آخرین فناوریهای مدرن جنگی هستیم. در روز اول این جنگ تحمیلی، رهبر و فرمانده کل قوا و فرماندهان عالی رتبه نظامی به شهادت رسیدند. مناطق مسکونی و غیرنظامی در حال بمباران است. امکان ناامنی داخلی و جنگ شهری وجود دارد. در عرصه نظامی، مردان این سرزمین بدون کمترین خللی در حال انجام وظیفه خود هستند. در این میان، مردم ایران نیز به سهم خود در حال نقش آفرینی در این کارزار حساس و تعیین کننده هستند. این میدان بزرگ، از زوایای مختلف قابل توصیف و تحلیل است. اما یکی از پرسشها این است که ملت ایران چه میکنند و این کنشگری برآمده از چه نیرویی است؟!
🔸 آنچه آشکار است، این است که ملت بزرگ ایران، از روز اول در نقش تماشاچی ظاهر نشد. ضمن اینکه هر کس به سهم خود نقشی ایفا میکند، عموم مردم در یک حرکت جمعی در سطح ملی، هر شب ساعاتی را در میادین شهری، خیابانها، محلات و فضای پیرامونی مساجد حضور دارند. این حضور روحیه بخش، حرکت ساز و امیدآفرین و زندگی بخش است و در مقابل، به گونهای نقطه زن، امید دشمن برای تحقق اهدافش را مورد اصابت سهمگین قرار داده است. این گونه است که شهر در تسخیر اراده مردم است. در نگاه اول، تصور این است که این حرکت، صرفاً یک تاکتیک برای خنثی سازی اغتشاشات احتمالی و ناامنی داخلی است. اما حقیقت ماجرا فراتر از این واقعیتها است. این حضور، یک حضور عادی نیست. جوش و خروشی ظاهری نیست. این حرکت عمیق چگونه در حال وقوع است؟ این حضور زایا چگونه ممکن شده است؟
🔹 این حضور با کیفیتی که حتی با چشم ظاهر نیز تا حدود زیادی قابل مشاهده و فهم است، برآمده از ایمان به «غیب» است. این باور، به شکلهای گوناگون در این اجتماعات ظهور و بروز دارد. رهبر ملت به شهادت رسیده است و به حسب ظاهر نیست، اما مردم همچنان با او صحبت میکنند و در اظهارات و شعارها این پیداست؛ زیرا او را زنده میدانند. شعار پر تکرار «این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده» در روزهای ابتدایی جنگ و پیش از اعلام رهبر جدید از سر عادت نیست، بلکه برآمده از باور است: «شهید زنده است». این مردم به سخن خداوند باور دارند که «مپندارید کسانی که در راه خدا کشته شدهاند، مردهاند، بلکه آنان زندهاند». این شهامت و نترسی مردم حاضر در میدان که برای هر ناظری الهام بخش و انگیزه آفرین است، در چنین باوری ریشه دارد. ذکر «الله اکبر» در اجتماعات مردمی، اوج باور به این «غیب» است که همزمان با شنیدن صدای انفجارها رساتر میشود؛ از این رو است که از آمریکا و ناوش، از اسرائیل و جنگندهاش و هیچ کدخدای دیگری نمیترسند، زیرا همان طور که فریاد می زنند، ایمان دارند که «لا اله الا الله». این مردم نهایت ندارند، چون به بی نهایت باور دارند و به او تکیه کردهاند. درک مردم از رویدادهای اکنون در چارچوب چنین معنایی، توانسته است پایداری آنها را به مثابه پدیده ای منحصربه فرد، موضوع بررسی هر ذهن کاوشگری قرار دهد.
🔸 شهادت نسبت وثیقی با ایمان به غیب دارد و در پدیده حاضر، ما «ملت شهادت» را در میدان میبینیم. خون شهید به واسطه نسبتی که با عالم غیب دارد، حیات بخش است و برای باورمندان به «غیب» دیگر یک ماده طبیعی نیست، بلکه دارای قدرت و اثر معنوی و الهی است. از این رو است که آن امام راحل فرمودند: «بکشید ما را ملت ما بیدارتر میشود». جوشش این مردم از این روست و آن چه مشاهده میکنیم ظرفیتی است که خون مطهر امام شهیدمان آزاد کرده است. این میل به زنده شدن است که این مردم را در قامت «ملت شهادت» حاضر کرده است و شهادت طلبی اثر ایمان به غیب است. حماسه آفرینی امروز ایرانیان از دل همین باور به غیب ظهور یافته است، زیرا «یا أیها الذین آمنوا ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت أقدامکم».
🔹 این باور به غیب که نمونه اعلی آن باور به خدایی است که از هر آنچه توصیف شود، بزرگتر است، امری انتزاعی نیست، بلکه حقیقتی است که در قلب باورمندان به آن حاضر است و انسان ایرانی اراده او را عینیت میبخشد. این باور به غیب در تضرع و دعای توسل این شب های اجتماعات در خیابان و توصیه خود به چنین امری، هر شب را به شب قدر تبدیل کرده، و به نحوی اعجاب انگیز فاصله آسمان و زمین را از میان برده است. خیابان اکنون ایران، همان خیابان سال 57 است: «ایران، روح جهان». این پدیده شگرف که اکنون را به تسخیر خود درآورده است، اصحاب علوم انسانی و اجتماعی را نیز به مشاهده و فهم خود فرامی خواند تا هر کس به قدر توان خود به شناختی از آن دست یابد و در این راه، شرط آن است که «چشمها را باید شست» و با آن همراه شد.
بله
ایتا|
#انجمن_بین_المللی_علوم_اجتماعی_ایران
پشت پرده شهرت: نقدی بر سلبریتیسم ایرانی در آزمونِ تعهد ملی
سهیلا صادقی
استاد تمام دانشگاه تهران
اسفند ۱۴۰۴
(بخش اول)
بی تردید، پدیده «سلبریتیسم» در جامعه معاصر ایران، نیازمند واکاوی عمیق جامعهشناختی است، اما در این نوشتار مجالی برای آن نیست ، این نوشتار نیز در پی نقد هنرمندان و کنشگران فرهنگی متعهدی که به دور از هیاهو و نمایش، به ارتقای سرمایه فرهنگی و هنری کشور پرداخته و از پایگاه اجتماعی-انتقادی خود در جهت مصالح عامه بهره بردهاند، نیست ، بحث حاضر معطوف به پدیدهای است که میتوان آن را «سلبریتیسم نمایشی» یا «کنشگری رسانهای شبههنری» نامید؛ رویکردی که در آن، شهرت بر شایستگی تخصصی اولویت یافته و ژستهای رسانهای جایگزین مسئولیت اجتماعی-سیاسی و فرهنگی میگردد. در سالهای اخیر، بخشی از چهرههای مشهور، به جای تمرکز بر تولید آثار هنری یا فعالیت حرفهای مستمر، درگیر بازنماییهای اغراقآمیز از سبک زندگی، کنشهای نمادین و موضعگیریهای هیجانی در بستر شبکههای اجتماعی شدهاند. در این پارادایم، «جلب توجه» و «افزایش سرمایه رسانهای» به اولویتهایی بدل شدهاند که گاه بر تعهد اجتماعی و دقت در اطلاعرسانی اولویت مییابند. تحلیل رفتاری برخی از این چهرهها در مقاطع حساس اجتماعی-سیاسی، نشاندهنده یک تناقض آشکار و فقدان تعهد ملی در قبال منافع عمومی است. به عنوان مثال، در دوران همهگیری کووید-۱۹، علیرغم موفقیتهای چشمگیر نظام سلامت ایران در جهان، شاهد موضعگیریهای منفی بعضی از این افراد علیه ایران بودیم و در شرایط سخت آن روزهای مردم چالشآفرینی میکردند. این در حالی است که در مواجهه با تهاجمات اخیر رژیم صهیونیستی علیه تمامیت ارضی ایران، که تا به حال منجر به فاجعه انسانی و کشتار گسترده بیش از ۱۶۸ دختر معصوم در میناب و یا حملات وحشیانه به مناطق مسکونی و به شهادت رساندن تعدادی از هموطنان گردیده است، سکوت معناداری از سوی غالب این چهرهها مشاهده می شود. در حالیکه تقابل هرزههای جزیره اپستین و محکومان جنایت جنگی در لاهه با سربازان پاک ایرانی، روشنترین تقابل جبهه حق و باطل در تاریخ معاصر را رقم زده است. این سکوت، که یک ننگ تاریخی برای آنها محسوب میشود، بیانگر عدم همراهی با مردم در بزنگاههای خطیر ملی و همسویی ناخواسته (یا شاید خواسته) با سیاستهای استعماری و غیروطنی است. سبک زندگی و تفکر غالب این افراد، که عمدتاً در چارچوب ارزشهای غربی تعریف میشود، تنها موید این همراهی و فقدان پایبندی به منافع ملی است.
این الگو در وقایع دیگری چون «اغتشاشات ۱۴۰۱ » و «دیماه ۱۴۰۴» نیز قابل مشاهده است؛ جایی که برخی، بدون تحلیل عمیق از ریشه ها و پیامدهای
کنشهای خود، به تحریک افکار عمومی، انتشار اخبار جعلی و اتخاذ مواضعی جانبدارانه در تقابل با سیاستهای حاکمیتی (مانند تحریم جشنواره فجر) پرداختند. این کنشها، که فاقد پشتوانه تحلیلی و مبتنی بر هیجانات لحظهای بود، نه تنها به همبستگی اجتماعی کمک نکرد، بلکه در مواردی موجب شکاف بیشتر گردید.
در کنار این دسته از سلبرتیرهای داخلی، سلبریتیهای ایرانی مقیم خارج از کشور ، نمونه بارزتری از فقدان شرافت و بی وطنی را به نمایش گذاشتهاند. درخواست علنی برخی از آنها از ترامپ برای حمله به ایران، اوج این بیگانگی و خیانت به منافع ملی را نشان میدهد. این رفتارها، که ریشه در ایدئولوژی غربگرایی و چشم امید دوختن به خارج از وطن دارد، قویاً بیانگر این است که پایگاه هویتیابی و ارزشگذاری آنها، لزوماً درون مرزهای ملی تعریف نمیشود.
با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید:
بله
ایتا|
تلگرام|
#انجمن_بین_المللی_علوم_اجتماعی_ایران