eitaa logo
انجمن بین المللی علوم اجتماعی ایران
126 دنبال‌کننده
42 عکس
22 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🟢 ابعاد اجتماعی اولین پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت آیت‌الله امام سیدمجتبی خامنه‌ای و لوازم تحقق آن "سیادت مردم، با مردم و برای مردم" سینا شیخی. دانش‌آموخته دکتری جامعه‌شناسی دانشگاه تهران ۱. "از جمله هنرهای رهبر شهید و سَلف کبیر ایشان، وارد کردن مردم در همه عرصه‌ها و بصیرت و آگاهی دادن مستمر به ایشان و در مقام عمل تکیه بر نیروی آنان بود." ✅دلالت‌های اجتماعی: - وارد کردن مردم در همه عرصه‌ها، اعم از تصمیم‌گیری، نظارت و مطالبه‌گری، نه صرفا حوزه اجرا یا صرفا تا پای صندوق. - اصل تعلیم و تربیت جامعه برای جلوگیری از توده‌ای شدن جامعه - تکیه به نیروی مردمی و اعتقاد به مردم داشتن، در مقابل تکیه به بیگانگان (نگاه به داخل) - تکیه به مردم در مقام عمل و واقعیت، نه حرکات نمایشی و شعاری 🔴لوازم عملیاتی‌شدن: حضور مردم در ساحات مختلف، نیازمند سیاستگذاری و ساز و کارهای اجرایی است چراکه بستر آن در قوانین کمتر طراحی شده هرچند که در قانون اساسی به خوبی توجه شده است. تکیه به مردم نیازمند نهادمند کردن قدرت مردم و تحولات ساختار بوروکراسی ایران برای حضور مردم است. ۲. "باید حضور مؤثر در صحنه حفظ شود؛ چه به‌صورتی که در این روزها و شبهای جنگ از خود نشان دادید و چه به‌صورت انواع نقش‌آفرینی‌های مؤثر در عرصه‌های مختلف اجتماعی، سیاسی، تربیتی، فرهنگی و حتی امنیتی. مهم این است که نقش ِصحیح، بدون خدشه به وحدت اجتماعی به‌خوبی درک و تا حد ممکن به اجراء گذاشته شود" ✅دلالت‌های اجتماعی: - تکیه به موثر بودن حضور، یعنی برنامه‌ریزی و موثر کردن نیروهای مردمی، تا از اقیانوس انرژی مردمی، استفاده بهینه شود. - حضور مردم صرفا فرهنگی نیست، بلکه همه ابعاد حکمرانی، حتی حوزه امنیت را در بر می‌گیرد. - حفظ وحدت اجتماعی به عنوان معیار حضور صحیح مردم و جریان‌های مختلف برای اثرگذاری - تصریح رهبری مردم در ۹ روز ابتدایی جنگ نیز نشان از قدرت جامعه دارد که حتی تا سطح رهبری نیز می‌تواند پیش برود و موفق هم باشد. 🔴لوازم عملیاتی شدن: مردم باید دال مرکزی در سیاستگذاری‌ها و مدلسازی‌ها باشند. در واقع سیاست گذاری برای مردم تأمین کننده حضور فعال مردم نیست و سیاستگذاری باید با مردم صورت گیرد و این همان جامعه محوری است. باید مردم را در تصمیم‌گیری‌ها دخیل کرد و به ایشان اطمینان کرد. ترساندن سیاستگذاران از دادن مسئولیت به مردم یا ناشی از جهل است یا تعارض منافع که هر دو باید توسط نهادهای نظارتی کنترل شوند. ۳. "باید بر وحدت بین آحاد و اقشار ملت که معمولاً در مواقع مضیقه نمود خاصی پیدا میکند خدشه‌ای وارد نشود. این امر با صرف نظر کردن از نقاط مورد اختلاف تحصیل خواهد شد." ✅دلالت‌های اجتماعی: - حفظ وحدت فراگروهی و میان آحاد افراد جامعه یک اصل اساسی برای هرگونه امکان حکمرانی و کارآمدی است. - حفظ وحدت با چشم‌پوشی از نقاط اختلافی، یعنی باید یک تصویر مشترک میان آحاد جامعه ایجاد کرد و حول آن اتحاد داشت. 🔴لوازم عملیاتی شدن: نخبگان باید طراحی یک تصویر مشترک میان ایرانیان را انجام دهند و در سیاستگذاری‌ها باید این تصویر مشترک وحدتبخش مدنظر و مبنای خود قرار گیرد، نه منافع حزبی و سیاسی. تقویت هویت ملی و یکپارچه از طریق تقویت حافظه تاریخی مردم به ویژه در مدارس با محوریت معلمان دلسوز و آگاه‌. ۴. "از کمک و یاری به یکدیگر فروگذار نکنید، بحمداللّه خصلت همیشگی بیشتر ایرانیان جز این نبوده و انتظار می‌رود که در این روزهای خاص که طبعاً بر بعضی از آحاد ملت سخت‌تر از بقیه میگذرد، این مطلب جلوه بیشتری داشته باشد." ✅دلالت‌های اجتماعی: - فرهنگ یاری‌گری، یک فرهنگ اجتماعی است که عمری به درازای تاریخ ایران دارد. فرهنگی که با رویکرد سوداگرانه و اتمیزه جهان غرب متفاوت است و انسان غربی توان درک آن را ندارد. این فرهنگ حتی در سال‌های اخیر برخلاف برخی تحلیل‌ها تمایزبخش ایرانیان از دیگران بوده است که در کرونا و جنگ نمایان بوده است. 🔴لوازم عملیاتی شدن: سیاستگذاری‌ها و اقدامات اقتصادی دولت‌های پس از جنگ، غالبا در جهت اقتصاد نئولیبرالی فردگرایانه و سوداگرانه بوده است. باید سیاست‌ها و برنامه‌ریزی‌ها در اقتصاد و نظام آموزشی مبتنی بر تعاون و نه رقابت حذف‌گرایانه رانتی باشد. با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید: بله ایتا| تلگرام| اینستاگرام
روز قدس ۱۴۰۴: نبردِ اراده‌ها در میدانِ ایمان سهیلا صادقی استاد دانشگاه تهران اسفند ۱۴۰۴ سال ۱۴۰۴، روز قدس، در بستری متفاوت برگزار شد؛ سالی که سایه‌ی جنگِ نابرابرِ قدرت‌های استکباری، به سرکردگیِ آمریکا و اسرائیل، بر منطقه‌ی ما سنگینی می‌کرد و ایران، خود را در خطِ مقدمِ این رویاروییِ تمدنی می‌یافت. راهپیماییِ روز قدس، که خود یکی از دستاوردهایِ بنیادینِ جمهوری اسلامی در اعلامِ همبستگی و همراهی با مردمِ ستمدیده‌ی فلسطین و ایستادگی در برابرِ اشغالِ بیت‌المقدس بوده است، در این سال، رنگ و بویی دیگر داشت. حضورِ ما در این راهپیمایی، نه صرفا یک تکلیف ، که تجدیدِ پیمانی بود با «امرِ مقاومت». با یکی از دوستان قدیمی که سال‌هاست در این راهپیمایی ها همقدم هستیم، عازمِ میدان شدیم. آنچه در خیابانِ انقلاب، شاهدش بودیم، جمعیت زیادی بود که چشم‌ها را به خود خیره می‌کرد. تراکمِ جمعیت، از زن و مرد و کودک – کودکانی که بر شانه‌های پدران، در آغوشِ مادران، یا در کالسکه آرام خفته بودند – نشان از «انسجامِ اجتماعی» و «همبستگیِ جمعی» داشت. نکته‌ی درخورِ تأمل، «شجاعت بی نظیر » مردم بود. علیرغمِ آنکه دشمن تهدید به حملاتِ بمب‌افکن کرده بود، هیچ اثری از ترس یا نگرانی در چهره‌ها دیده نمی‌شد. آنچه موج می‌زد، «انزجارِ عمیق» از آمریکا، رژیمِ صهیونیستی و مزدورانِ داخلی‌شان بود، و در کنارِ آن، «سازش‌ناپذیریِ» ملتی قهرمان. این، تصویری از «هویتِ مقاومت» بود که در جامعه‌ی ما نهادینه شده است. در حالی که جمعیت، چون رودی خروشان، به سمتِ میدانِ انقلاب سرازیر بود، حضورِ چشمگیرِ زنان چادری، صلابتی ویژه به خیابان بخشیده بود. سیاهیِ چادرها، فراتر از پوششی صرف، «خطِ مقاومت» را ترسیم می‌کرد؛ نمادی از «پایداریِ فرهنگی» و «حیثیتِ اجتماعی». اگر انقلاب اسلامی را «انقلابِ چادرها» نامیده‌اند، امروز نیز مقاومتِ های میدانی را باید «مقاومتِ چادرها» نامید؛ موضوعی که در آینده بیشتر به آن خواهم پرداخت. ناگهان، حضور مردم با صدایِ مهیبِ انفجار در هم آمیخت و دودِ غلیظی برخاست. اما آنچه حیرت‌انگیز بود، واکنشِ جمع بود. برخلافِ انتظارِ دشمن، اراده‌ها سست نشد؛ جمعیت پراکنده نگردید؛ کسی پا به فرار نگذاشت. این «نقطه‌ی عطفِ میدانی» بود که پویاییِ «کنشِ جمعی» را به نمایش می گذاشت. شعارها، دیگر نه صرفاً ابرازِ تنفر، که تبدیل به «تکبیر» شدند؛ فریادی برآمده از عمقِ باور دینی و حسینی . «اراده‌ی جمعی»، « مقاومت»، و «تسلیم‌ناپذیری»، در این لحظه، به عریان‌ترین شکلِ خود، متجلی شد. در میانِ این صحنه‌هایِ پرالتهاب، جلوه‌هایی از «ایثار» و «انسانیت» نیز در هم تنیده بود. شاهد بودم که چگونه زن جوانی در اثر اصابت ترکش ها به صورتش زخمی شده و کنارِ خیابان نشسته بود و از نوشیدنِ آب، به دلیلِ روزه‌داری، امتناع می‌کرد؛ استقامتی که فراتر از تحملِ دردِ جسمانی، تجلیِ «قدرتِ روحی» بود. حتی در اوجِ حادثه، صحنه‌ی «شهادتِ جانگدازِ زنی از تبار زینب » نیز، اگرچه قلوب را به درد می‌آورد، اما نه تنها اراده‌ها را سست نکرد، بلکه مقاومت را در جمع، «تقویت» و «تشدید» نمود. اینجاست که «جامعه‌شناسیِ میدانی» معنا می‌یابد. جامعه‌شناسی‌ای که از پشتِ میزِ انزوا، درباره‌ی مردم نمی‌نویسد، بلکه «با مردم» در «میدان» حضور می‌یابد و قلمش را در بطنِ «تجربه‌ی زیسته» فرو می‌برد. روز قدس ۱۴۰۴، بیش از هر زمان دیگری، نشان داد که «مقاومت»، نه یک گزاره‌ی صرفاً نظری، بلکه «جوهره‌ای فراگیر و پایدار» است که در تار و پودِ «هویتِ جمعی» این ملت ریشه دوانده و در بزنگاه‌هایِ تاریخی، چونان آتشفشانی عظیم، فوران می‌کند. این، شرحِ جاودانه‌ی «ایمان»، «اراده»، و «ایثار» است. با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید: بله ایتا| تلگرام| اینستاگرام
خیابان: صحنه‌ی زیست و تجلی سوژه‌ی انقلابی (بخش اول) هاجر اخشیک پژوهشگر اجتماعی این روزها خیابان دیگر فقط معبر رفت‌وآمد نیست. خیابان، خود به میدانِ زیست بدل شده؛ میدانی که در آن، مردم نه تماشاگر، بلکه کنش‌گرند. شهر در لحظات سخت، از دل همین خیابان‌ها دوباره جان می‌گیرد، و معنای مقاومت، نه در شعار، که در حرکت‌های ریز و روزمره‌ی مردمان آشکار می‌شود. در این میدانِ زیست، سوژه‌ای خاص در حرکت است؛ همان سوژه‌ای که بر دوش او انقلاب اسلامی شد و از درون آن انقلاب زاده شد. این سوژه در جریان انقلاب بیدار شد، مسئولیت اجتماعی گرفت، به میدان‌های اقتصادی، فرهنگی، امنیتی و سیاسی پا گذاشت و بار ساماندهی جامعه را بر دوش گرفت. نهادهایی مانند کمیته‌ی انقلاب، جهاد سازندگی، سپاه، کمیته امداد و بسیج زاده‌ی همین حضور و همین منطق کنشگری بودند — صورت‌های نهادمندِ عقلانیت تکلیف‌مدار در برابر منطق بوروکراتیکِ عقل ابزاری که از دنیای وبر به ارث رسیده است. این حضور مداوم، صورت تازه‌ای از عاملیت انسانی را آشکار کرده؛ مفهومی که می‌توان آن را سوژه‌ی انقلابی نامید. و در هیچ‌کدام از نظریات جامعه‌شناختی، جایی برای سوژه‌ای که از دل ایمان، تکلیف، و حضور روزمره برمی‌خیزد، وجود ندارد. سوژه‌ی انقلابی اما دقیقاً در همین خلأ نظری ظهور می‌کند؛ نه تابع نظم بوروکراتیک است، نه محدود به عقلانیت ابزاری. سوژه‌ی انقلابی در لحظه‌ی ظهور خود نه صرفاً شوریده یا احساساتی است، بلکه عقلانی‌ست در منطق خویش؛ عقلانیتی جهادی، وظیفه‌محور و موقعیت‌سنج، که کنش را از فهم وظیفه می‌زاید نه از محاسبه‌ی سود. این عقلانیت برخلاف عقلانیت ابزارگرای مدرن، به سمت انجام تکلیف و خلق معنا در عالم اطراف خود پیش می‌رود. امروزه، تداوم این عقلانیت را می‌توان در کنشگران جامعه مشاهده کرد؛ کسانی که در شرایط بحرانی و در مواجهه با تهدیدهای گوناگون، در بطن زندگی روزمره و در دل جامعه حضور دارند. ماندن، مقاومت در برابر سختی‌ها و ادامه‌ی زندگی، همگی از احساس تکلیف و تشخیص موقعیت‌سنجی این افراد نشأت می‌گیرد. این سوژه، برخلاف تصور رایج یا الگوهای مرسوم کنشگری که فرد را در صورت ترس از جنگ یا سختی، به پناهگاه یا ترک وطن سوق می‌دهد، ضد عقل نیست؛ بلکه دارای عقلانیت خاص خود است: عقلانیتی مبتنی بر تشخیص تکلیف در بحبوحه‌ی بحران. به عنوان مثال، زنی که بر روی ویلچر، با پرچم ایران در میدان تجریش حاضر می‌شود، ضرورت حضور را مهم‌تر از راحتی جسمانی خود تشخیص داده است. زوج جوانی که با ون، چای و شیرینی برای رهگذران پخش می‌کنند، عملشان فراتر از فراهم کردن “رفاه عمومی”، کسب “سرمایه اجتماعی” یا “کنش خیریه‌ای” در منطق جامعه‌شناسی است؛ این عمل، استمرار روح تکلیف را نشان می‌دهد، قلمرویی که نظریه‌ی جامعه‌شناسی هنوز زبان دقیقی برای توصیف آن ندارد. خانواده‌ای چهار نفره پیاده در خیابان حضور خود را به نمایش می‌گذارند و فرزندانشان را در متن حضور جمعی تربیت می‌کنند. این عمل تبدیل به یک “عملی انقلابی” شده است؛ آموزش مسئولیت و زیستن در میدان، از سنین کودکی، بخشی از تکلیف انقلابی آن‌هاست. همچنین، زن نقاش کم‌حجابی که با جعبه آبرنگی در دست پرچم ایران را بر صورت‌‌ها ترسیم می‌کند. همگی این‌ها، جلوه‌هایی تازه از ظهور “سوژه‌ی انقلابی” در میدان زیست معاصر هستند. حضورشان نه از میل به نمایش، بلکه از درک لحظه‌ی مسئولیت نشأت می‌گیرد: عقلانیتی عملی که از ایمان و تشخیص موقعیت تغذیه می‌کند. (ادامه دارد...) با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید: بله ایتا| تلگرام| اینستاگرام
خیابان: صحنه‌ی زیست و تجلی سوژه‌ی انقلابی (بخش دوم) هاجر اخشیک پژوهشگر اجتماعی هر یک از این چهره‌ها، مصداق سوژه‌ای هستند که جامعه‌شناسی موجود هنوز قادر به تبیین دقیق آن‌ها نیست. این سوژه در نظام نظری جامعه‌شناسی کلاسیک، جایی ندارد. از دورکیم گرفته تا وبر، سوژه‌ی عقلانی در چارچوب قانون و نظم بوروکراتیک تعریف می‌شود، نه در چهارچوب تکلیف. در آن منطق، سوژه‌ی انقلابی یا غیرعقلانی تلقی می‌شود یا خارج از نظم. اما در میدان زیست واقعی جامعه، عقلانیتی دیگر در جریان است؛ عقلانیتی که با ساختارها درگیر می‌شود، آن‌ها را مهار می‌کند، گاه مغلوب می‌شود و گاه پیروز. تجربه‌ی نهادهای پس از انقلاب، گواه این تقابل است: جهاد سازندگی که از دل کنش مردمی برخاست، رفته‌رفته در مدار بوروکراسی گرفتار شد. کمیته امداد و بنیادها، هرکدام عرصه‌ی کشاکشی میان منطق مسئولیت ایمانی و نظم بوروکراتیک بودند. اگرچه در نهایت “زور بوروکراسی” غالب آمد، اما “سوژه” از بین نرفت. او در لحظات بحرانی دوباره برمی‌خیزد، در بزنگاه‌های اجتماعی و تاریخی، از زیر لایه‌های نظم رسمی بیرون می‌جهد و چهره‌ی خود را در قالب‌های تازه بازمی‌سازد. خیابان امروز، صحنه‌ی بازگشت همان منطق جهادی است که در قالب مردمان عادی و کنش‌های ساده دوباره رخ می‌نماید. انقلاب هنوز در زیست روزمره تداوم دارد و سوژه‌ی انقلابی هنوز حامل آن معناست، حتی اگر صورت‌های نهادی‌اش فرسوده شده باشند. در واقع، این حضور مداوم، همان “پیوستار کنشگری” است که جامعه‌شناسی ما هنوز زبانی دقیق برای بیان آن ندارد. اگر جامعه‌شناسی مدرن در توصیف نظم بوروکراتیک موفق بوده است، در توضیح زیست مقاوم و عقلانیت تکلیف‌مدار ناکام مانده است. تا زمانی که مفهوم “سوژه‌ی انقلابی” به عنوان حامل عقلانیت تاریخی و ایمانی جامعه، وارد زبان نظری نشود، فهم ما از تداوم انقلاب و پویایی جامعه ناقص خواهد ماند. سوژه‌ی انقلابی، که در آغاز انقلاب بیدار شد و در نهادها تجسم یافت، امروز در میدان‌های زندگی روزمره نفس می‌کشد و هر زمان که جامعه او را فراخواند، دوباره قد علم می‌کند. او حامل عقلانیتی است که نه به دنبال سود است و نه انتظار مجوز؛ تنها در پی انجام وظیفه و حفظ معناست. جامعه‌شناسی ایران، پس از ۴۷ سال از انقلاب، همچنان در نظریه‌پردازی و درک این پدیده‌ی حیاتی جامعه ناتوان است. اگر قرار است حیات انقلاب و تداوم آن از درون معنایی اجتماعیِ کنشگرانِ میدان‌دار فهم شود، ناگزیر باید این سوژه را دید، توصیف کرد، تبیین نمود و جایگاهش را در نسبت با خلأ نظری جامعه‌شناسی مرسوم دنیا، مشخص ساخت. در زمانی که خاموشی و نظاره‌گریِ ساکت، گاه به کنش اعتراضی تعبیر می‌شود و بی‌عملی به عقل، حضور مؤمنانه و کنش برخاسته از وظیفه، صورت تازه‌ی همان تداوم تاریخی است. سوژه‌ی انقلابی، با وجود فشارهای نظم‌بخش بوروکراسی گذشته، همچنان در میدان زیست ما زنده است ؛ در چرخش چرخ‌های ویلچر، در موکب سیار ، در ضربه‌ی قلم‌مو، و در حضور سرشار از ایمان مردمان. او نشانه‌ی عقلانیتی است که جامعه‌ی ما را پابرجای نگه داشته؛ عقلانیتی که از تکلیف سرچشمه می‌گیرد و معنا را از دل روزمرگی می‌سازد. با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید: بله ایتا| تلگرام| اینستاگرام
زنان در جنگ رمضان: تجلی مکتب زینبی در پاسداری از تمدن و معنا سهیلا صادقی استاد دانشگاه تهران اسفند ۱۴۰۴، تهران (بخش اول) در میانه‌ی جنگ رمضان، خیابان‌های ایران به صحنه‌ای از حضور خیره‌کننده بدل شده است؛ جایی که زنان، بی‌هیاهو و بی‌ادعا، ستون‌های صیانت از شهر و جبهه معنا را بر دوش گرفته‌اند. این روزها، میدان نه تنها عرصه نبرد، بلکه آینه‌ای از نقش‌آفرینی زن تمدن‌ساز ایرانی است. «کنشگریِ فعالانه» و «جبهه‌داریِ جسورانه‌ی» زن ایرانی در خیابان‌ها و میادینِ عمومی، علیرغمِ وجود ریسک بمباران توسط دشمن، ریشه در «جامعه‌پذیریِ» او در مکتب علوی دارد؛ مکتبی که ظلم‌ستیزی و عدم سازش با استکبار، ماهیتِ بنیادین آن را تشکیل می‌دهد. تربیت در چارچوبِ تفکرِ انقلابی، به زن ایرانی چنان آگاهیِ تاریخی و مسئولیتِ اجتماعی بخشیده است که او برای صیانت از ارزش‌های انقلاب اسلامی، در ورای نقش‌های سنتی خود وارد میدان عمل می‌گردد. زنِ ایرانی در این بستر، نه صرفاً مراقبِ کانونِ خانواده، بلکه عنصرِ فعالی در مناسباتِ کلانِ اجتماعی است که با سرمایه‌یِ فرهنگیِ خود، تفسیرِ نوینی از نقشِ زنِ مسلمان در عرصه‌یِ عمومی ارائه می‌دهد. رسانه‌هایِ غربی سال‌ها ست که بی وقفه تلاش می‌کنند تا «زنِ مسلمان» را به واسطه‌یِ حجابش، «موجودیِ سرکوب‌شده» و «منفعل» به تصویر بکشند، اما حضورِ میدانیِ زنِ ایرانی در «جنگ رمضان»، این روایتِ وارونه را در هم می‌شکند. او با «حجابِ» خود، که به «خطِ اصیلِ مقاومت» در برابرِ «استعمارِ فرهنگی و تمدنی» بدل شده است، نشان می‌دهد که زنِ مسلمان قادر است در نقش‌هایِ متکثر و پویا ظاهر شود و حجاب نه تنها مانعی برای کنشگریِ او در نقش‌هایِ مختلف، اعم از مادر، همسر، یا رزمنده‌یِ تمدن‌ساز ، نیست، بلکه بسترِ هویتیِ مستقلی را برای او فراهم می‌آورد. او خود را درونِ گفتمانِ مبارزه با استعمار و جلوه‌هایِ ظاهریِ آن تعریف کرده و «سوژه‌یِ زنِ تمدن‌سازِ مسلمانِ ایرانی» را، برخلافِ تبلیغاتِ سال‌هایِ اخیرِ رسانه‌هایِ غربی علیهِ حجاب، به عنوان «نمادِ مقاومتِ پایدار» تثبیت می‌کند. چنین زنی ، «قابلِ فریب» نیست و «در حصارِ بزک‌شدگیِ ظاهری» به بند کشیده نمی‌شود؛ او «معمارِ پنهانِ» تمدن است که «قدرتِ معنایی» خود را از «اصالتِ هویتی»‌اش استخراج می‌کند. در عرصه مراقبت از خیابان های شهر، سه نسلِ زنِ ایرانی قابل روئیت است، زنانی که ریشه‌هایِ تمدن‌ را در دورانِ انقلاب و دفاع مقدس آبیاری کردند، «زنان تمدن‌سازِ» دهه‌هایِ شصت و هفتاد که «هسته‌یِ مرکزیِ بازتولیدِ هویت» را بنا نهادند، و «روایتگرانِ آینده» در دهه‌هایِ هشتاد و نود که «تحولات نوظهورِ جامعه» را با «زبانِ رسانه‌ایِ عصرِ خود» در می‌آمیزند، همگی در یک «پارادایمِ واحدِ کنشگریِ فعال» قرار دارند. به عبارتی، هر سه نسل فصل‌های یک روایت بزرگ‌اند؛ روایتی از تداوم و وفاداری به ارزش‌های انقلاب اسلامی با عزمی خستگی‌ناپذیر و اراده‌ای محکم. تمایزِ نسلی، مانع از همبستگیِ معنایی و هدفمندیِ مشترکِ آن‌ها در پاسداری از ارزش‌هایِ بنیادین و پیشبردِ پروژه‌یِ تمدنیِ نوینِ ایران نمی‌شود. هر سه نسل، با درکِ عمیق از مناسباتِ جهانی و برخورداری از سرمایه‌یِ فرهنگی «جبهه‌یِ مقاومت» را در «کانتِکسِ جنگِ نرم و سخت» تعریف می‌کنند. نسل اول در مقام «حافظه تاریخی جامعه»، گواه روزهایی است که ارزش‌ها به آسانی به‌دست نیامدند و اکنون پاسداری از آن‌ها وظیفه‌ای مقدس تلقی می‌شود. پافشاری او بر ارزش‌ها، نه از سر عادت، بلکه از آگاهی تاریخی و تجربه‌ی زیسته‌ی ارزش‌های بنیادین برمی‌خیزد. او روایتگرِ «تداوم فرهنگی» است؛ یادآور تمنای حفظ میراثی که خون و ایمان در آن مشترک‌اند. در امتداد او، زنان جوانِ دهه ۶۰ و ۷۰ ایستاده‌اند؛ عمدتاً با کودکانی در آغوش یا کالسکه‌ای در کنارشان. حضور آن‌ها در میدان، فراتر از کنش فردی، «مادرانگی تمدن ساز » را متجلی می‌سازد؛ آنجا که مهر، ایمان و خطر، در یک قاب جمع می‌شوند. او به جهان اعلام می‌کند که وفاداری به ارزش‌ها با پرورش نسل تداوم یافته است؛ نه در انزوا، که در دل خطر. او وارث وفاداری به ارزش‌های انقلاب است، و فرزندش، فرزندِ استمرار. و در کنار این دو، دختران جوان نسل سوم را می‌بینیم؛ نظاره‌گران آگاه و ثبت‌کنندگان « تحولات اجتماعی» که در حال شکل‌گیری هستند. دستانشان شاید هنوز بر قلم، بر دوربین، یا بر گوشی است؛ اما نگاهشان حاملِ «خط روایت» است که قرار است فردای این سرزمین را یکپارچه کند. آنان حلقه اتصال «حافظه تاریخی» به «آینده فرهنگی» هستند. با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید: بله ایتا| تلگرام| اینستاگرام
زنان در جنگ رمضان: تجلی مکتب زینبی در پاسداری از تمدن و معنا سهیلا صادقی استاد دانشگاه تهران اسفند ۱۴۰۴، تهران (بخش دوم) بدین‌سان، سه نسل از زنان ایرانی، چون فصل‌های متوالی یک روایت واحد، حضور خود را در جامعه معنا می‌کنند و سلسله‌ی پیوسته‌ی حضور زن ایرانی را در پیوندی زنده با زمان و تاریخ می‌نشانند. در این میدان، حجاب دیگر صرف پوشش نیست؛ بلکه «زبان نمادین» و «ساختار هویتی» است که حضور زن را در سپهر معنا تعریف می‌کند. زن، از آن سپر نمادین، رمز هویتی ساخته است که مرز میان «خود» و «دیگری» را روشن می‌کند. حجاب در اینجا نه محدودیت، بلکه «زیرسیستم فرهنگی»ای است که در مفهوم بزرگ‌تر تمدن معنا می‌یابد و به «نقشه‌ی جدیدی از زن ایرانی در سپهر مقاومت» تبدیل می‌شود. این زنان، به معنای دقیق جامعه‌شناسانه، «سوژه‌های معنا ساز» هستند؛ نه بازتابی از قدرت. آنان با بازسازی و تطبیق نقش‌های تاریخی در شرایط معاصر، معنا را در متن مصیبت و خطر بازتولید می‌کنند. وقتی یکی از آنان عزیزی را از دست می‌دهد و در میدان رجز می‌خواند، این صدا فقط فریاد سوگ نیست؛ بلکه «بازآفرینی معنا در متن مصیبت» است، فرایندی که در آن، رنج به منبعی برای شکل‌دهی هویت و مقاومت بدل می‌شود. سخنش تیزتر از هر سلاحی، پیکره‌ی جهان سست و بی‌ریشه را می‌شکافد. او در باتلاق غرب نامتمدن که زن را در حد «کالبد» و «ظاهر» فرو کاسته است و در زندان جفری آبستین‌ها گرفتار می‌سازد، به بند کشیده نمی‌شود. چون آنها در اوج قله‌های معنویت ایستاده‌اند و با بیان و ظاهرشان، دائماً این حقیقت را مورد تأکید قرار می‌دهند که اصالت، در عمق جان و ریشه‌های اعتقادی است، نه در جنبه های ظاهری. جنگ رمضان، در این خوانش، تنها میدان نبرد نیست؛ بلکه «عرصه دگردیسی جامعه» و «آینه‌ای از انکشاف قابلیت‌های زن ایرانی» به عنوان «سازنده معنا» و «معمار تمدن» است. زنانی که در میانه خطر، آرام راه می‌روند، کودکان خود را در آغوش دارند، و با حضورشان می‌نویسند که تمدن، با مادرانگی آغاز می‌شود و با ایمان استمرار می‌یابد. «حجاب»، برایِ این زنان، نه یک «اجبارِ ظاهری»، بلکه «یک خطِ اصیلِ مقاومت» و «نمادِ استقلالِ هویتی» است که قابلیتِ فریفتنِ آن‌ها را سلب کرده و مانع از حبس شدگی در چارچوبِ بزک‌شدگیِ ظاهری می‌شود. این کنشگریِ همه‌جانبه ، تبیین‌گرِ جایگاهِ محوریِ زن در کانتِکسِ جنگ است؛ جنگی که در آن، «صیانت از خیابان‌ها» و «تفسیرِ معنا» توسطِ او عملی تمدن‌ساز تلقی می‌شود. با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید: بله ایتا| تلگرام| اینستاگرام
بازآفرینی هویت ملی: از «ابژه‌ی منفعل» تا «سوژه‌ی مقاوم» ریحانه سادات گرامی دانشجوی دکتری علوم اجتماعی، دانشگاه تهران. گفتمان مسلط رسانه‌ای و سیاسی غرب، سال‌هاست که می‌کوشد بازنمایی خاصی از انسان خاورمیانه‌ای، و مشخصاً انسان ایرانی، خلق کند. در این چارچوب، انسان ایرانی همواره در موقعیت یک «ابژه‌ی منفعل» و قربانیِ جبرِ ساختاری تعریف می‌شود؛ هویتی فاقد توانمندی برای تعیین سرنوشت خود که لاجرم برای رهایی، نیازمند مداخله یا منجی بیرونی است. این سازوکار، در واقع با سلب عاملیت از کنشگر، در پی توجیه و تثبیت هژمونی خویش است. با این وجود، مطالعه‌ی کنش اجتماعی ایرانیان در مقاطع حساس و بحرانی اخیر (به‌ویژه جنگ دوازده‌روزه و جنگ رمضان)، روایتگر واقعیتی مغایر با این تصویرِ تحمیلی است. انسان ایرانی با پافشاری بر تداوم زیستِ روزمره، حفظ تاب‌آوری روانی و تمنای حاکمیت بر سرنوشت خویش، انحصار رواییِ گفتمان هژمونیک را مختل کرده است. این کنشگری صرفاً یک واکنش گذرا نیست؛ بلکه نشان می‌دهد جامعه‌ی ایرانی در بستر این بحران‌ها به فهمی بنیادین دست یافته است: «مسیر آبادانی و پیشرفتِ ایران، هرگز از دروازه‌ی مداخله‌ی بیگانه نمی‌گذرد». همین بلوغ شناختی است که نقطه‌ی عطفِ گذار از موقعیت «ابژه‌بودگی» (مفعولی که منجی بیرونی می‌طلبد) به جایگاه «سوژه‌ی فعال» (عاملی که جهانش را می‌سازد و مقاومت می‌کند) را رقم زده است. اهمیت این گذار تنها در خنثی‌سازی گفتمان رقیب نیست، بلکه پیامدی عمیق‌تر در «تکوین و بازآفرینی هویت ملی» دارد. از منظر جامعه‌شناسی، هویت یک ذاتِ ازپیش‌تعیین‌شده نیست، بلکه در بستر کنش‌های جمعی خلق می‌شود. ایستادگی اخیر ایرانیان در برابر فشارها، در واقع مؤلفه‌ی «تسلط بر سرنوشت» را در هویت ملی به‌شدت برجسته کرده است. هرچند تمنای استقلال همواره ریشه در تاریخ ایران داشته، اما گذشته‌ی تاریخی تنها زمانی در هویت متبلور می‌شود که با لحظه‌ی «حال» پیوند بخورد. واقعیت این است که با گذشت بیش از سه دهه زیستن در ثبات و فقدان تهدید عینیِ نظامی، عنصر مقاومت، استقلال و تسلط بر سرنوشت ملی، تا حدودی در قاب تاریخ محصور مانده بود. و در واقع بروز و ظهور آن در زندگی روزمره‌ی ایرانیان کمرنگ شده بود. اما به نظر می‌رسد که حمله های نظامی اخیر این ضرورت را احیا کرد؛ مقاومتِ انباشته‌ی مردم از دل تاریخ جوشید، به نقطه‌ی «اکنون» متصل شد و تحولی هویتی و بی‌بدیل را رقم زد. با این حال، همان‌طور که منطقِ پیوندِ هویت و تاریخ نشان می‌دهد، حفظ این مؤلفه‌ی هویتیِ پرقدرت در دورانِ پساجنگ و روزهای ثبات، نیازمند بروز و ظهور آن در زندگی روزمره‌ی مردم است. در واقع برای آنکه مفهوم «استقلال، مقاومت و نفی مداخله‌ی بیگانه» زنده بماند، باید در واقعیتِ جامعه عینیت یابد. ماندگاری این هویت در گرو آن است که مردم به‌طور کاملاً محسوس مشاهده کنند که ایستادگی‌شان به دستاوردها و پیشرفت‌های واقعی ختم شده است. در امتدادِ این مقاومت، باید آبادانی و پیشرفت پایدار محقق شود تا باورِ «گره‌خوردنِ استقلال سیاسی با پیشرفت» به اثبات برسد. به نظر می‌رسد تنها در این صورت است که مؤلفه‌ هایی چون «تسلط بر سرنوشت» ، «استقلال سیاسی» و «مقاومت» از گزندِ فراموشی در دوران صلح در امان مانده و به‌عنوان بخشِ جدایی‌ناپذیرِ هویت میلیون‌ها ایرانی تثبیت خواهد شد. با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید: بله ایتا| تلگرام| اینستاگرام
💠 هابرماس و ایران:‌ دنیای گفتمان‌ها یا موشک‌ها؟ میثم مهدیار یورگن هابرماس فیلسوف و جامعه‌شناس آلمانی-آمریکایی درگذشت اما نباید از تاثیرات عمده آن بر جریان اندیشه در ایران غفلت کرد. او از معدود فیلسوفان و جامعه‌شناسان مطرح جهانی بود که اردیبهشت ۱۳۸۱ و با دعوت دولت اصلاحات به ایران سفر کرده‌بود و البته خوانش خاصی از آثارش پیش و بعد از این سفر نقش مهمی در شکل‌گیری نگاه فانتزی و خوش‌باورانه به غرب در میان روشنفکران، اصحاب علوم انسانی و فعالان سیاسی ایرانی در سه دهه گذشته بر جای گذاشته است. نظریه اصلی هابرماس به خصوص در کتاب معروفش «دگرگونی‌ ساختاری حوزه عمومی» ناظر به ترسیم روندی تاریخی در اندیشه و تمدن اروپایی بود که در آن غرب به شکل نهادی در حال تکامل و گذار به «عقلانیت گفتگویی» بوده است. در واقع خوانش آثار هابرماس در ایران یک تلقی صلح‌محورانه و گفتگو مدارانه از تکامل غرب ایجاد کرده است و شاید از همین رو بود که رئیس جمهور اسبق‌مان گفته بود «دنیای فردا، دنیای گفتمان‌هاست نه دنیای موشک‌ها». این تلقی فراموش می‌کرد که غرب چهره‌ای ژانوسی دارد و همزمان که در آن علم و فلسفه و گفتگو به طور جدی در جریان بوده به وفور از ابزار جنگ و خشونت و زور و استثمار و استعمار برای توسعه و تکامل خود بهره برده است. در واقع این کلیشه‌ها نادیده می‌گرفت که مواجهه با غرب صرفا از مسیر کتاب و دانشگاه و آزمایشگاه و میز مذاکره نیست بلکه همزمان با پیگیری تعامل یا مواجهه انتقادی با روندهای فکری و علمی با غرب باید در مسیر تدارک قدرت نظامی و دفاعی نیز کوشید. در واقع این تلقی و تفسیر ساده‌دلانه و یک‌سویه از غرب در چند دهه گذشته به کرات فراموش می‌کرده است که روی دیگر توسعه غربی بر استعمار و استثمار و انضباط نظامی مبتنی بوده است و زیر آن دستکش مخملی دستی چدنی قرار دارد که هرگاه نتواند در عرصه‌های جهانی از مسیر «زور نرم» همچون علم، سیاست و حقوق منویاتش را به پیش ببرد با توسل به «زور سخت» همچون جنگ و تحریم و ترور ایده‌آل‌هایش را در بقیه جهان محقق کرده است. این نوع خوانش‌های تک بعدی از غرب البته معطوف به هابرماس نمی‌شود بلکه مثلا حتی در ترجمه و خوانش آثار کسانی چون ماکس وبر نیز چنین گزینش‌گری دیده می‌شود. در حالیکه وبر به عنوان یکی از نظریه‌پردازان مدرنیته تلاش می‌کرد بر چهره ژانوسی غرب تاکید کند اما ترجمه و خوانش گزینشی از آثار وبر در گفتمان مسلط علوم اجتماعی در ایران مانع از آن شده است که دیدگاه‌های انتقادی وبر درباره ساختارمند شدن جنگ و خشونت در ماهیت تمدن غربی مورد توجه قرار گیرد؛ آنجا که وبر «انضباط نظامی» را مادر همه انضباط‌های مدرن از سرمایه‌داری تا بروکراسی می‌داند و حتی دولت مدرن را نیز بر همین اساس «اقتدار و انحصار اعمال خشونت در یک قلمرو سرزمینی»‌ تعریف می‌کند. از همین جهت تاریخ مدرن غرب با خشونت‌ سازمان یافته و ساختاری چه در درون و چه در مواجهه با بیرون خود گره خورده است. در عوض وبر بیشتر با قرائتی هگلی-پارسونزی معرفی شده که بر اساس آن غرب در یک مسیر تکامل تک‌خطی از بدویت و عقلانیت سنتی و ارزشی به سمت یک عقلانیت عام و جهانشمول مدرن در حال گذار است و همه صورت‌های عقلانی دیگر غیر از عقلانیت ابزاری و جهانشمول مدرن را باید به تاریخ سپرد. کلیشه‌شدن چنین تفاسیر و خوانش‌های یک سویه و ساده انگارانه در میان نخبگان ایرانی باعث شده که در مواجهات چالش برانگیز با غرب به جای توجه به چهره‌های گوناگون غرب و اتخاذ رویکردی انتقادی برای فهم رفتارها و نهادهای آن در تعامل با جهان غیر غربی، همیشه به «سرزنش قربانی» بپردازند. یکی از تجلیات این مساله تاکید این اقشار بر شعار «مرگ بر آمریکا» به عنوان عامل اصلی برقرار نشدن ارتباط ایران و غرب بوده است. بر این اساس با حذف این شعار و مثلا لبخند زدن در میز مذاکره دشمنی و خصومت غرب و آمریکا از دولت و مردم ایران نیز رخت برخواهد بست چرا که «دنیای فردا دنیای گفتمان‌هاست نه دنیای موشک‌ها» و از این رو رفع مخاصمه و تحریم غربی‌ها نه با قدرت‌مند شدن بلکه با معاهده و قراردادهای سیاسی با غرب زیر سایه نهادهای حقوقی و سیاسی بین المللی ممکن خواهد شد. کلیشه‌هایی که اینک بخشی از تبعات سخت آن را در قالب دو جنگ سخت در کمتر از ۸ ماه در حال تجربه هستیم. 🔸️با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید: بله ایتا| تلگرام| اینستاگرام
🔸 جهاد در برابر اسکلت‌ها ▪️ مروری بر یادداشت کوتاه آگامبن درمورد جنگ ایران و غرب با عنوان «دولت و ترور» ✍️ محمدجواد نجفی جورجو آگامبن، فیلسوف ایتالیایی، همین دو سه روز پیش، متنی کوتاه همراه با تصویری از نقاشیِ «پیروزی مرگ»(The Triumph of Death) اثر «پیتر بروگل(پدر)»(Pieter Bruegel the Elder) منتشر کرد. انتخاب این تصویر برای یک متن فلسفی کوتاه تصادفی نیست. آگامبن با احضار این نقاشی، به لحظه‌ای تاریخی اشاره می‌کند که در آن نظم یک جهان فرو می‌ریزد و جهان دیگری هنوز شکل نگرفته است. اسکلت‌های جنگ نظم موجود را بلعیدند تا نظم خود را حاکم کنند. همان لحظه‌ای که تاریخ معاصر غرب شکل گرفت و جهان جنگ‌ها آغاز شد. متن کامل این یادداشت را این‌جا بخوانید. ▫ نقاشی «پیروزیِ مرگ»؛ اثر پیتر بروگل، سال ۱۵۶۲ با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید: بله ایتا| تلگرام| اینستاگرام
بازگشت لحظه انقلاب و بازآفریده‌شدن سوژه انقلابی الهام ربیعی عضو هیات علمی دانشگاه شهید بهشتی تاثیری که خبر شهادت دکتر علی لاریجانی در فضای جامعه ایجاد کرده است، از همان اولین ساعات گمانه‌زنی‌ها تا حالا که عکس دست مجروجش پخش شده، فراتر از واکنش به شهادت یک مقام مسئول رسمی در شورای عالی امنیت ملی بوده است. لاریجانی نماد نوع خاصی از سیاست‌ورزی اصول‌گرایانه در نظام سیاسی ایران بود؛ او در مرزها حرکت می‌کرد و همین نوع کنش و فکر سیاسی بود که نه مورد رضایت کامل انقلابی‌«تر»ها بود و نه مورد رضایت اصلاح‌طلبان و نه سازگار با طیف استحاله‌طلبانی چون حسن روحانی. درعین‌حال چون اویی می‌توانست با بسیاری از طیف‌ها همکاری کند و اثرگذاری گسترده در سطح سیاستگذاری کلان داشته باشد، تا جایی که در ماه‌های بحرانی اخیر به مغز متفکر نظام اسلامی تبدیل شود و در جایی که رئیس‌جمهور بیش از هر چیز در موضع مرد اخلاق [فردی] حاضر می‌شود، او به خوبی *نقش مرد سیاسی* را ایفا و تا حدی این خلا را پر می‌کرد. ممکن است تصور شود که قراردادنِ سوژه اخلاقی‌ در مقابل سوژه سیاسی، نوعی ارزش‌گذاری به نفع مورد اول است، چه اینکه سیاست در فهم عامه عموما با فریب و حیله‌گری شناخته می‌شود. اما در اینجا منظور از مرد سیاسی، کسی است که بر طبق درک از خیر و شر اجتماعی در صحنه عمومی‌تر جامعه با تکیه بر نوعی فرونسیس عمل می‌کند. یعنی اگر سوژه اخلاقی در حیطه انتزاعیات، بدون توجه شرایط انضمامی، به مجموعه‌ای از گزاره‌های اخلاقی فرازمانی-فرامکانی تکیه دارد، سوژه سیاسی توانایی تشخیص این را دارد که در هر موقعیت خاص، چه کاری اخلاقی و عادلانه است. او آپورچونیست یا فرصت‌طلب نیست که بر اساس شرایط، به هر سمتی که بادها بوزند، تغییر جهت دهد؛ چه اینکه به اصول ثابت و جهانشمولی پایبند است اما در راهبرد عملی، در اینکه در کدام موقعیت چه اصلی را به کار بیندازد، اهل *«انتخاب»* و *«تصیمیم»* است و در وهله بعدی، این انتخاب و تصمیم برای او *«مسئولیت‌آور»* است و مرد سیاسی، کسی است که این مسئولیت را با همه عواقبش *«بپذیرد»* و هزینه‌هایش را نیز پرداخت کند. می‌دانیم که شهادت نمی‌تواند توجیهی بر تقدیس شخص و اعمالش باشد و آن‌کس که وارد عرصه سیاست می‌شود، پیشاپیش خود را در معرض ارزیابیِ دیگران قرار داده است. اما فارغ از قضاوت درباره محتوای کارنامۀ سیاسی شهید علی لاریجانی در برهه‌های مختلف، او به یقین در قامت یک «مرد سیاسی» در سپهر نظام جمهوری اسلامی ایران ظاهر شده بود و اگر این روزها و ماه‌های منتهی به شهادتش، محبوبیت او از همیشه بیشتر شده بود، دقیقا به این دلیل بود که در زمانه بحران، راهبَری ارشدِ کشور در چارچوب ایده انقلاب اسلامی، به مردی سیاسی نیاز داشت. کسی که سیاست‌ورزی مرزی او، موقعیت‌حساس و غیرانتزاعی بود. بنابراین، عجیب نیست که لاریجانیِ رئیس مجلس در پرداختن به امور روزمرۀ قانونی در شرایط نرمال، با لاریجانیِ شورای امنیت در شرایط بحران، گویی دو نوع کنشگری سیاسی را از خود به نمایش گذاشته است و در هر دوی این شرایط بر مبنای اصول خود و چارچوب‌های قانونی کشور حرکت کرد. با این حال، به نظر می‌رسد که لاریجانی در طول حیات سیاسی خود در حال تجربه مداوم و رشد و تغییرات مختلف بوده است. به این معنا که نمی‌توان خارج از زمان ایستاد و فرض کرد او به‌طورِ فکرشده و کاملا برنامه‌ریزی‌شده‌ای تصمیم گرفته است که در قامت رئیس مجلس در دهه 90 یک‌طور عمل کند و در قامت دبیر شورای عالی امنیت ملی در 1404 طور دیگری. او «مسیری» را طی کرده بود که در نهایت به شهادتش ختم شد. از جمله اینکه، لاریجانی دو بار توسط شورای نگهبان ردصلاحیت شد و حتی یک جمله علیه هیچ نهاد قانونی ننوشت. این نه فقط کنشی وفادارانه، بلکه نشان از رسیدن به پختگی به واسطۀ «تصمیم»هایش در شرایط خاص داشت و نمودی از بلوغ سیاسی کسی بود که هرگز زیر میز سیاست نزد؛ به‌طوری‌که حتی قواعدِ «دی‌فکتو»ی بازی را نیز پذیرفته بود. شاید به همۀ دلایل فوق از جمله شخصیتِ رشدیافته و موقعیت‌حساس او بود که این کاراکتر، در لحظات انقلابیِ پس از فقدان رهبر شهید، توانست در قامت یک سوژه انقلابی تمام‌عیار ظاهر شود که همچنان عقلانیت یا واقع‌گرایی همیشگی را حفظ کرده و زبان انقلابی جمهوری اسلامی در سطح جهانی شود. مرد سیاستی که سربرآوردنِ دوبارۀ لحظه انقلابی را دید و به‌رسمیت شناخت و در جایی‌که تهدید شد یا در معرض امان‌نامه قرارگرفت، «تصمیم» گرفت که همچنان به استکبارگر «نه» بگوید، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود؛ و چه پایانی باشکوه‌تر از این، برای سیاست‌مداری که راه خود را در سیاست، از سال‌های خونین انقلابِ استقلال و آزادی ایرانیان آغاز کرده است؟ با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید: بله ایتا انجمن بین‌المللی علوم اجتماعی
لاریجانی؛ شمایل وزیر ایرانی سیدحسین شهرستانی "جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است، اگر امروز اجل رسیده است کس بازنتواند داشت که بر دار کشند یا جز دار، که بزرگتر از حسینِ علی نیم." حسنک وزیر، به نقل از تاریخ بیهقی امر شهریاری به‌مثابه جوهر سیاست ایرانی، بر دو پایه پایه تکیه دارد: پهلوان و وزیر. وزیر ایرانی دوشادوش پهلوان ایرانی، جهت مهمی از خرد سیاسی در ایران را نمایندگی می‌کند. در شاهنامه این جریان از شهرسپ در دوران طهمورث آغازیده و با بزرگمهر حکیم به کمال می‌رسد و در تاریخ ایران پس از اسلام نیز بخصوص، وزرای ایرانی نقش اساسی در تداوم فرهنگی ایران داشته‌اند. وزیر ایرانی از میان اهل سخن و ادب سربرمی‌آورد و عنصر سخن‌وری و قلم‌ورزی قوام جایگاه اوست. چنانچه دوگانه پهلوان و وزیر در ادب عرب و ادب پارسی با دوگانه "سیف" و "قلم" مطابق است. خصلت مهم وزیر ایرانی اما آن است که خالی از عنصر پهلوانی و شجاعت نیست. وزیر ایرانی، اساسا خوی پهلوانی و جوانمردی دارد و حافظ و مکمل آن است. لذا آنکه قبای وزیر ایرانی را بر تن کرده، مدعی تقابل با "میدان" نمی‌شود، بلکه خود مرد میدان است. به همین سبب بسیاری از وزیران ایرانی خود مقتول و شهید شدند. از جعفر برمکی تا حسنک وزیر و رشیدالدین فضل الله همدانی و خواجه نظام و قائم مقام فراهانی و البته امیر کبیر. علی لاریجانی را باید ذیل شمایل "وزیر ایرانی" شناخت. او برخلاف غالب مدیران معاصر ما که از میان مهندسان برآمده‌اند، اهل علوم انسانی و ادب و فرهنگ بود و بدین ترتیب، پایگاه دبیری که خاستگاه وزارت ایرانی است را واجد بود. همچنین او نماد میان‌گزینی شاخص در خرد سیاسی ایرانی بود. اما وچه مهم نهایی رگ پهلوانی نهان در وزیر ایرانی است که بخصوص در دوره اخیر دبیری شعام در او جلوه کرد و موجب محبوبیت و طریق شهادت او شد. این خردمندی پهلوانانه او را بخصوص در جهان عرب و در منطقه به صدر محبوبیت رسانده بود. وزیر ایرانی با خوی پهلوانی، در برهوت سیاست مستقل و مقتدر در منطقه خوش می‌درخشد و البته نهایتا چون امیرکبیرها و قائم‌مقام‌ها و حسنک‌ها آگاهانه به شرف شهادت نایل شد. با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید: بله ایتا| تلگرام| اینستاگرام
جامعه‌شناسی در آینه واقعیت: ضرورت گذار از انفعال نظری به تولید دانش بومی بعد از جنگ آمریکایی صهیونی سهیلا صادقی استاد دانشگاه تهران اسفند ۱۴۰۴ (بخش اول) جامعه‌شناسی ایران، در دهه‌های متمادی، مسیری پر فراز و نشیب را پیموده است. مسیری که اغلب با نگاهی از بیرون، و با ابزارهای مفهومی برگرفته از اندیشه غربی، به تحلیل واقعیت‌های اجتماعی خود پرداخته است. این رویکرد، گرچه در مقاطعی تلاش‌هایی برای فهم مدرنیته و چالش‌های پیش روی جامعه ایران صورت داد، اما در بسیاری از موارد، به دلیل عدم انطباق با بافت بومی و واقعیت‌های منحصر به فرد جامعه ایرانی، نتوانست تصویری دقیق و کارآمد از مسائل ارائه دهد. پیامد این امر، گرایش به سمت تحلیل‌هایی بود که غالباً بر ناامیدی، گسست اجتماعی، تضعیف نهادهای سنتی چون خانواده و دین، و رویکردهایی که به جای ارائه راهکار، به تشدید بحران‌ها دامن می‌زدند. نقد منصفانه این رویکرد، نه به معنای انکار جایگاه جامعه‌شناسی، بلکه به منظور هدایت آن به سمت مسیری اصیل‌تر و کارآمدتر است. بسیاری از مباحث و تحلیل‌هایی که در فضاهای عمومی و آکادمیک مطرح می‌شود، بیش از آنکه ریشه در واقعیت‌های جامعه ایران داشته باشند، بازتابی از نظریه‌هایی هستند که گاه با جهان‌بینی و مختصات جامعه ما همخوانی ندارند. این تقلید کورکورانه از نظریه‌های غربی، به قدری جدی است که گاه متفکران و جامعه‌شناسانی که بر ضرورت تولید دانش بومی و اتکا به مفاهیم برخاسته از متن جامعه تأکید دارند، با برچسب‌هایی چون “غیرعلمی” یا “تحجر” طرد و سرکوب می‌شوند. این رویکرد، که غالباً از چارچوب‌های پوزیتویستی و تقلیل‌گرایانه تبعیت می‌کند، قادر به درک لایه‌های عمیق‌تر فرهنگی و معنایی جامعه ایران، مانند هویت جمعی، باورهای دینی، و سرمایه اجتماعی ریشه‌دار نیست. جامعه‌شناسی ایران، در بسیاری از موارد، جز در موارد معدودی، با شکست مواجه شده است. اکنون، در فضایی که جنگ آمریکا علیه ایران، فرصتی برای بازنگری جدی فراهم کرده است، لازم است تا از کلیشه‌های نظری که سال‌ها خوانده و تدریس شده‌اند، فاصله بگیریم. این بدان معنا نیست که بدنه دانش نظری موجود در جامعه‌شناسی را نادیده انگاریم؛ این نظریه‌ها بخشی از ذخیره دانشی ما هستند. بلکه، تاکید اصلی بر آن است که جامعه‌شناسان ما، آن‌گونه که باید، درگیر داده‌های میدانی و واقعیت‌های ملموس جامعه خود نیستند. متاسفانه، نظریه‌های موجود چنان بر ذهن و تحلیل آن‌ها مستولی شده‌اند که قدرت نوآوری و نظریه‌سازی اصیل، در آن‌ها عقیم گشته است. اگرچه رهایی از استیلا نظریه های موجود، کار آسانی نیست، اما ضرورتی اجتناب‌ناپذیر است، چرا که جامعه‌شناسی ایران، با بسیاری از نظریه‌پردازی‌های صرفاً وارداتی و انطباق‌نیافته، ناکام مانده است، لذا نیازمند شجاعت اعتراف به اشتباهات گذشته و انجام بازنگری و بازاندیشی عمیق دارد. یکی از خطاهای اساسی جامعه‌شناسی ایران، در طول سال‌ها، اتخاذ الگوهای توسعه غربی به عنوان الگوی عملی بوده است. این رویکرد، منجر به فاصله گرفتن از دانش بومی و حتی تحقیر آن شده است. غرب، که سال‌ها به عنوان الگوی توسعه، آزادی، دموکراسی، و عقلانیت ابزاری مورد ستایش قرار گرفته بود، اکنون با رفتارهای بربریک و ددمنشانه در قبال مردم ایران، غزه، یمن، عراق، سوریه و…، ماهیت واقعی‌اش را آشکار ساخته است و در عمل آشکار شد که دموکراسی غربی، چیزی جز هیپوکراسی نیست؛ چرا که اراده ملت‌ها و حکومت‌های قانونی آن‌ها، در بسیاری موارد نادیده انگاشته می‌شود و یا مفهوم حقوق بشر نیز، به مثابه ابزاری انحصاری، غالباً برای انسان غربی سفیدپوست معنا می‌یابد و تجاوز به حقوق ملت‌های دیگر، شاهد این مدعاست. آزادی نیز، به واژه‌ای میان تهی بدل شده است؛ چرا که واقعیت جوامع دیگر، استعمار آن‌ها، و حتی جنبه‌های تاریک جامعه خود آمریکا، مانند پرونده جفری اپستین که سقوط اخلاقی جامعه غربی را فریاد می‌زند، سانسور و پنهان می‌شود. این “چپاول معنایی” از مفاهیم، نشان از بحران عمیق در گفتمان غرب دارد. رویکرد جامعه‌شناختی، که سال‌ها نتوانسته واقعیت‌های جامعه ایران را آن‌گونه که هست ببیند، اکنون در مواجهه با جنگ، با فروپاشی “ویترین” خود روبرو شده است. از پشت این ویترین ترک‌خورده، نمی‌توان به درستی موضوعات ایران را نگریست. جامعه‌شناسی ایران، هنوز فاقد یک سنت نظریه‌پردازی بومی است و هر دم بر آستان یکی از نظریه‌های موجود، دخیل می‌بندد. ادامه... با "ما" در شبکه های اجتماعی "هم_راه" باشید: بله ایتا|