گاهی پاییز زندگیت به خونهای میرسه که بوی تو رو نداره. پنجرهها بازن اما باد میدونه که این ديوارها برای تو ساخته نشدن. گاهی کنار کسی نشستی که لبخندش مالِ تو نیست. دوستش داری اما میدونی برای تو نیست. الان داریش ولی میدونی که باید یه روزی رهاش کنی. دوستی که دوست تو نیست. عشقی که عشق تو نیست. داستانی که داستان تو نیست. دردی که برای تو نیست. راهی که راه تو نیست. پس برو ، نه برای فراموشی ، برای پیدا کردن خودت. برای پیدا کردن چیزی که برای توئه.
شکوفهٔ گیلاس
من اون رز مردهام که نور تو به برگهاش تابیده
تو چشمات پناهِ من بیپناهو جا میده.
حقیقتش رو بخوای دلم خیلی میخواد که بهت پیام بدم. بهت بگم دلم خیلی برات تنگ شده و ازت ناراحتم. بهت بگم که خیلی وقتها نیاز داشتم باهات حرف بزنم. بهت راجع به احساساتم بگم. اما اهمیتی نمیدی ، میدی ؟ خودتم میدونی که فایدهای نداره.