-اون خونه ،
هرسال عید وقتی میومدیم ،اولین جایی بود که میرفتیم ،امیدی بود برای هرسال اومدنمون ،
امیدی بود برای اینکه اون همه راه بیایم تا برسیم به اونجا ،
(اما حال ،
حال دیگر خانه ای نیست و امید ما ناامید میشود)
(اما میشود چه کار کرد ،باید زندگی کرد
آخرین باری که از در آن خانه خارج شدم قلبم به تپش افتاد و چشمانم سرشار از اشک شد،اشکی که برای آن همه خاطره ریخته میشود ،
چیزی میان گلویم است اما از بین بردن آن سخت است ...
اما نمیتوانم کاری بکنم بجز مرور خاطرات...)