-اون خونه ،
هرسال عید وقتی میومدیم ،اولین جایی بود که میرفتیم ،امیدی بود برای هرسال اومدنمون ،
امیدی بود برای اینکه اون همه راه بیایم تا برسیم به اونجا ،
(اما حال ،
حال دیگر خانه ای نیست و امید ما ناامید میشود)
(اما میشود چه کار کرد ،باید زندگی کرد
آخرین باری که از در آن خانه خارج شدم قلبم به تپش افتاد و چشمانم سرشار از اشک شد،اشکی که برای آن همه خاطره ریخته میشود ،
چیزی میان گلویم است اما از بین بردن آن سخت است ...
اما نمیتوانم کاری بکنم بجز مرور خاطرات...)
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
کنسر ، واقعا داری اذیت میشی .. درحالی که قرار نبود اینجوری بشه.
هدایت شده از Sky
هرکاری میکنم نمیتونم از این خونه دل بکنم
خونهایی کی از عزیزانم توش زندگی کرده و دیگه پیشم نیست
هر وقت وارد این خونه میشدم یاد خاطره هاش میافتادم و انگار جلوی چشمام دوباره داره رخ میده:)
این خونه با تمام داستان های تلخ و شیرینش برام خیلی عزیز بود...
به قول شاعر خونه مادر بزرگه هزارتا قصه داره:)
بیشترخاطرههایدورانکودکیمتویخونهاتفاقافتاد:))
توی گوشه گوشه این خونه پر خاطره ست ،خاطره هر کدوم تداعیکننده ی داستانه:))
ولی این خونه همیشه بهم یاد آوری میکرد که اعضای خانواده ممکن قهر کنن و ممکن دعوا کنن ولیی هیچوقت پشت همدیگرو خالی نمیکنن
من از اعماق وجودم این خونه رو دوست داشتم ،کاش میشد ازش دل نکند:)))💔
سخت ترین کار دنیا ،دوست داشتن کسیه که دلش نمیخواد دوسش داشته باشی .
خیلی سخته...
/ایمان صفا/
روزی که فکر کردی یه چیزی رو از ته دل دوست داری هیچ وقت ولش نکن ، ممکنه دوباره تکرار نشه ...
/بهرام رادان/