مَــن هر بار که شکستم آن تکه ها را جا گذاشتم و رفتم ، به نوعی ساکت تر و غریب تر شدم با خودم با شما و با هر کس که روزگاری مرا میشناخت.
و حالا اگر خانه ای ندارم و زخمی در تنم بزرگ تر میشود که خون ندارد و هر چه میدوم خسته تر نمیشوم ، بهای یک مرگ برنامه ریزی شده یِ مزمن نیست ، بهای این است که همه چیز را به سادگی دور میریزم.