هر چه بیشتر میان مردم رفتم، بیشتر به وحشت افتادم!!
چون میدیدم هیچکس خودش نیست، همه نقابی بر صورت دارند و پشت نقاب ها چیزی جز تهی بودن نیست.
ترومای من این بود که باید از خودم در مقابل کسانی دفاع میکردم که قرار بود از من مراقبت کنند.
بعضی وقتا زندگی مثل آب میمونه، نه مزه ای داره نه رنگی فقط مینوشی تا تشنگیت رفع شه زندگیهم همینه فقط زندگی میکنیم تا بگذره .