زندگیم زبانزد همهی مردم بوداماهیچعلاقهای به همسرم نداشتم و به اجبار باهاش زندگی میکردم تا اینکه خدمتکاری ۲۰ ساله وارد خونم شد و روز به روز بیشتر دلمو برد. میدونستم اگه علاقم رو ابراز کنم آبروی کلخاندانِصدر میره و این بیآبرویی توی کشور پخش میشه برای همین همیشه از دور نگاهش میکردم تا اینکه یهروز تصمیم گرفتم آخروقت به اتاقش برم و باهاش صحبت کنم اما وقتی وارد شدم با جای خالیش روبهرو شدم! -آقا شما اینجا چیکار میکنی؟!با صداش سریع به عقب برگشتم که چشمم افتاد به دختر زیبایی که جلوم ایستاده بود و با شالش موهاش رو پوشیده بود برای یکلحظه قید ابهتوغرورم زدم و مقابلش زانو زدم و حلقه رو به طرفش گرفتم- دیگه تحمل ندارم از دور تماشات کنم... با من ازدواج میکنی نیلماه؟
https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44
هدایت شده از گسترده امید
زندگیم زبانزد همهی مردم بوداماهیچعلاقهای به همسرم نداشتم و به اجبار باهاش زندگی میکردم تا اینکه خدمتکاری ۲۰ ساله وارد خونم شد و روز به روز بیشتر دلمو برد. میدونستم اگه علاقم رو ابراز کنم آبروی کلخاندانِصدر میره و این بیآبرویی توی کشور پخش میشه برای همین همیشه از دور نگاهش میکردم تا اینکه یهروز تصمیم گرفتم آخروقت به اتاقش برم و باهاش صحبت کنم اما وقتی وارد شدم با جای خالیش روبهرو شدم! -آقا شما اینجا چیکار میکنی؟!با صداش سریع به عقب برگشتم که چشمم افتاد به دختر زیبایی که جلوم ایستاده بود و با شالش موهاش رو پوشیده بود برای یکلحظه قید ابهتوغرورم زدم و مقابلش زانو زدم و حلقه رو به طرفش گرفتم- دیگه تحمل ندارم از دور تماشات کنم... با من ازدواج میکنی نیلماه؟
https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44
هدایت شده از 𝗞𝗘𝗥𝗜𝗞𝗜𝗡𝗚 𝗦𝗛𝗢𝗣
یکی از اعضا پیام داد و گفت رمانی به اسم «نیلماه» رو دنبال میکرده که از شدت هیجانی بودنش شب تا صبح چشم ازش برنمیداشته اما به خاطر باگ ایتا لینکش رو گم کرده! ما هم براش پیدا کردیم و تصمیم گرفتیم برای شما هم بذاريم😉📛❌
https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44
این رمان اونقدر عاشقانه و پر ماجرا هست که خودمم عاشقش شدم1m😳😍❌
هدایت شده از 𝗞𝗘𝗥𝗜𝗞𝗜𝗡𝗚 𝗦𝗛𝗢𝗣
سال ۱۳۸۰، جشن تولد پسرم بود که یکدفعه درد شدیدی تو سینه ام احساس کردم. اورژانس رسید و منو بردن بیمارستان. چند دقیقه بعد دردم شدیدتر شد و یهو دیگه دردی حس نکردم، انگار سبک شدم. با خودم گفتم: آخی خوب شدم! نشستم. پرستارها رو میدیدم که دارن یه نفر رو احیا میکنن. برگشتم دیدم خودمم که رو تخت افتادم. خشکم زد..دیدم دارن جنازهی منو ماساژ قلبی میدن! اونجا بود که فهمیدم مُردم!
منو بردن سردخونه، خودمو میدیدم، خانوادمو میدیدم که گریه و شیون میکردن. میرفتم پیش زنم هی میگفتم: من خوبم گریه نکن! ولی انگار نمیشنید.
وقتی گذاشتنم تو سردخونه همه رفتن خونه. من مونده بودم چیکار کنم؟ پیش بدنم بمونم یا برم پیش خانوادم؟
آخرش تصمیم گرفتم با خانوادهم برم. اول رفتم تو ماشین پسربزرگم.. و حرفایی شنیدم که...
یهو یه نیروی عجیب منو از جا کند و با سرعت وحشتناک منو کشوند سمت سردخونه...
❌ ادامهی تجربه ی #عجيب یک #تجربهگر_مرگ و حرفهایی که از زبون خانوادش تو اون مدت میشنوه:👇🏼☠⛔️
https://eitaa.com/joinchat/2674983167C1a6cf754d5