هدایت شده از برکهی مخفیگاه*
بعضی آدمها، زیبایی را پیدا نمیکنند...
آن را میآفرینند.
از میانِ تکهای کاغذ، روبانِ باریکی که شاید از چشمِ دیگران پنهان بماند، گلِ خشکی که لابهلای صفحهای جا مانده، و رنگهایی که آرامآرام کنار یکدیگر جان میگیرند...
شاید هنر، همین باشد؛ اینکه بتوانی در سادهترین چیزها، ردّی از زیبایی پیدا کنی.
وقتی به حالوهوای تو فکر میکردم، بیاختیار یادِ میزی افتادم که همیشه چند کاغذ روی آن پراکنده است، قیچیای که هنوز گوشهای منتظر مانده، دفتری که هر صفحهاش قصهای تازه را در خود پنهان کرده، و نورِ آرامِ عصر که روی همهی آنها مینشیند.
انگار بعضی آدمها، به جای آنکه خاطرههایشان را فقط به یاد بسپارند، آنها را میانِ صفحهها جاودانه میکنند...
هر تکه کاغذ، هر روبان، و هر رنگ، برای آنها فقط یک وسیله نیست؛ تکهای از احساسی است که روزی خواستهاند هیچوقت فراموش نشود.
اگر قرار بود حالوهوایت را میان چند تصویر پنهان کنم، بیشک آن را میان دفترهای دستساز، گلهای خشک، رنگهای گرم، و یادداشتهایی میگذاشتم که بوی خاطره میدهند...
شاید بعضی آدمها، بیشتر از آنکه هنرمند باشند، نگهبانِ لحظههای زیبای زندگیاند...
و هر صفحهای که میآفرینند، یادآوری کوچکی است از اینکه زیبایی، گاهی درست از میانِ سادهترین تکههای دنیا متولد میشود...
پیشکشی به دخترِ دفترهای ناتمام:
𝑽𝒊𝒗𝒊𝒅𝑽𝒂𝒖𝒍𝒕