بله من میترسم،از عطسه میترسم،از آدم ها میترسم،از موجودات میترسم،از زمین میترسم،از واژه ها میترسم،از خون میترسم،از نوتیف میترسم،از دو تا تیک میترسم،از دکمه ای که باعث میشه پیام هام پاک نشه میترسم،از تاریکی میترسم،از تنهایی میترسم،از دل بستگی میترسم،از آدم ها میترسم.
هر روز که اینجا رو میبینم خدا رو هزار مرتبه بابت اینکه این چنلو نداره شکر میکنم
سقف را از رویم بردار،قلبم دارد اشک میریزد.باید بنویسم،باید واژه ها را خون کنم،باید بنویسم تا نمیرم.گاهی دلتنگ میشوم،چشم میچرانم،به دنبال آدمیزاد میگردم،هنوز کسی درون من گداییِ محبت میکند.چشم هایم پر از ستاره است.پر از بیابان که از پوچی،ستاره منعکس میکند.حالا نشسته ام،غم انگیز و فرتوت.کاش شاه توت بودم.کاش وقتی برای دوستی با چمن ها پیش قدم میشوم آن ها را نرنجانم،زیرا که من بایدبر جان آن ها قدم بگذارم و بعد یک گوشه جا خوش کنم.اما اینگونه فقط از آن ها جان میستانم.یک ماشین رد میشود.البته یک ماشین و احتمالا بیست و چند ماشین دیگر.اما من فقط توجهم یکی شان را میگیرد.چون اینجا که من نشسته ام نور ها قهر کرده اند و اگر ماشینی نورش زیاد تر از بقیه باشد اینجا طلوع رخ میدهد و من میشوم آن سیاه لشکری که موقع تئاتر نور پردازی ثانیه ای خطا میرود و او را جای نقش اول روشن میکند.من همانم.من سیاه لشکر زندگی خود هستم.اجرایی که قهرمان ندارد،تئاتری که داستان ندارد و نمایشی که نور پردازی ندارد و از همه مهم تر،سالنی که در و پیکر ندارد.