درست اواسط ردیف اول،
مهسا مرادیان همسر شهید حمیدرضا موسوی از شهدای جنگ ۱۲ روزه،
نوزادی را به سینه چسبانده.
بشرای ده روزه را.
«حمیدرضا روز دوم جنگ، اومد خونه، اسم بشری رو انتخاب کرد، نورا رو بوسید، فاطمه رو مثل هر شب خوابوند و رفت. رفت و برنگشت»
مهسا متولد ۷۹ است.
یازده سال از من کوچکتر.
گوشه لبش بالا میرود «حمیدرضا سه تا دختر میخواست، خدا هم بهش داد»
فاطمه ۳٫۵ساله، نورا ۲ساله، و بشری که پدرش را ندید.
«فاطمهم افسرده شده. خیلی به پدرش وابسته بود. هر شب حمید میخوابوندش. حالا شبا بیخوابه. هی میپرسه خدا خودش بابا نداره که بابای من رو گرفته؟»
پرسیدم: «چه جوابی بهش میدی؟»
«گفتم دعا کن اسرائیل بمیره تا بابا برگرده»
مهسا تیر آخر را هم میزند:
«پیکرش برنگشت کامل... یه تیکه استخون سوخته بازوش فقط... قدش بلند بود... کفنش اندازه یه استخون»
نفس نمیکشم.
همه این حرفها را با آرامش میزند.
میگوید بنویس قصهام را.
سخت است شرایطم.
دلم میخواهد آدمها حمیدرضا را بشناسند.
به قصه همه شهدایی فکر میکنم که هیچوقت گفته و نوشته نمیشوند.
میگویم «مینویسم. خیالت راحت»
فریناز ربیعی -