خستهام…
آنقدر که انگار شانههایم زیر وزن روزها ترک برداشتهاند.
گاهی حس میکنم جهان، هرچه بیرحمی دارد روی من امتحان میکند.
و من، در میان این همه آشوب، مقصرترین آدمِ زندگیِ خودم میشوم.
آنقدر خودم را سرزنش میکنم
که گاهی یادم میرود
من نیز آدمی هستم
با قلبی که میتپد،
با احساسی که زخم برمیدارد،
و با جانی که خسته میشود.
گاهی یادم میرود
که من هم حق دارم از پا بیفتم،
حق دارم بلرزم،
حق دارم درد داشته باشم.
و در سکوتِ آخرِ شب،
وقتی همهی بارهای دنیا از شانهام میگذرد،
آرام زیر لب میگویم:
«من هم انسانم…
و چه خستهام.»
#خزعبلات.
هدایت شده از پیرِشعر .
بوسه هم دیگر نمیبخشد به دل آرامشی
دست بگشا و مرا در کنج آغوشت نشان .
| شاهدسنقری
هِزارویكشَب*
*
خوندنِ این کتاب همیشه حس خوبی بهم میده.
همیشه احساسِ هیچ و پوچ بودن رو ازم میگیره و بهم انگیزهٔ ادامهدادن میده.