هدایت شده از منـہگرافــیست
فکر کنم
هر پسر ایرانی ای حداقل یک بار در زندگیش با ریش و سبیل روسری یا چادره خواهر/مادر سرش کرده
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلام مادر شهیده دانشجومعلم #فائزه_رحیمی هنگام تدفین...
تو رو خدا چادرتون رو زمین نذارید..😭
#فائزه_رحیمی
🖤| @Clad_girls | دختران چادری
بیایید ایندفعه اسمتونو بگین میخوام سناریوییه مرگتون رو بنویسم😔😂
https://harfeto.timefriend.net/17046362973400
پنج تا فقط..
شاید باورت براتون سخت باشه ها...
ولی اولین اسم این بود😂😂🤣
💬یوناااااخخخیاخیاخاخا
🤣🤣
صدای نفس نفس ها و زنگ شلیک تمام جمجمه اش را تسخیره کرده!
حتی جوراب های سال نو هم،توی چکمه ها خیس شده اند، چتری برای محفاظت از او در برابر تازیانه های باران نیست...
کمتر از پنج دقیقه پیش..جلوی چشم هایش، بهترین دوستی که در تمام عمرش داشت،..به سر مردی شلیک کرد!
یونا لب تابش (تمام کد های موشکی کشور) را در بغل گرفته و با تمام توان میدود تا از این کوچه تنگ،تاریک و بی انتها فرار کند!
میتواند صدای کتونی های دوست قدیمی را پشت سرش را بشنود که چاله های کوچه را به سرعت گلی میکنند!
بند بند بدنش میلرزند، مدام اسم خدایش را زمزمه میکند و برای نجات جانش التماس میکند!
تعقیب کننده نعره میکشد و نزدیک و نزدیکتر میشود! _ یونا!!
حتی از صدا خفه کنی که در جیبش دارد استفاده نمیکند..نیازی نیست،
کلت را سمت یونا نشانه میرود،
صدای زنگ دوباره در سر یونا زنگ میزند..
اما اینبار حسی گرم میان سینه اش حس میکند، زمین نزدیک و نزدیکتر میشود و جهان نفرین شده انسان ها جلوی چشم هایش تارتر.
سیاهپوش لب تاب را از میان دست هایش بیرون میکشد و تن لَخت یونا را با ضربه کتونی های سفیدش در جوب می اندازد..!
Inactif
بیایید ایندفعه اسمتونو بگین میخوام سناریوییه مرگتون رو بنویسم😔😂 https://harfeto.timefriend.net/17046
بچه ها پنج نفر دیگه ام اگر خواستید بگید
هدایت شده از ر
ترانه.
به برگ های توت جلوی چشم هایش خیره شده، لبخند میزند.
پرستویی از بین برگ ها پر میزند،و لحظه ایی مراقب چهره شاد ترانه در برابر پرتو های خورشید میشود.
او دست هایش را روی لباس سفید و ابیش گذاشته،به ابر های عجیب و زیبا لبخند میزند.
موهای بلند و تیره اش کنار صورت و روی چمن ها پریشانند.
نسیمی اهسته صورتش را نوازش میکند و صدای خنده های مادر و برادر کوچکترش قلبش را سرشار از شادی میکند.
برادر ترانه با مادر و اسب جارویی خود سمتش میدود و اسمش را صدا میکند!
_ ترانه!!..بیا!!...برگرد باید بریم خونه!...
صدا کمی شبیه به صدای پدرش بود.
لحظه ایی کوتاه میخندد و دست مادرش را میگیرد و با انها به سمت دره سرسبز میرود.
...
عموی ترانه سرش را پایین می اندازد تا از اشک هایش شرمگین نشود،گرد و غبار جنگ چشم های او را هم مثل همه سرخ و خسته کرده..
پدرش دست هایش را روی شانه های
ظریفش میگذارد و با گریه به او التماس میکند.
اما ترانه با لباس سفید و ابی...و سرخ ،به مادر و برادر کوچکترش پیوسته..!