صدای نفس نفس ها و زنگ شلیک تمام جمجمه اش را تسخیره کرده!
حتی جوراب های سال نو هم،توی چکمه ها خیس شده اند، چتری برای محفاظت از او در برابر تازیانه های باران نیست...
کمتر از پنج دقیقه پیش..جلوی چشم هایش، بهترین دوستی که در تمام عمرش داشت،..به سر مردی شلیک کرد!
یونا لب تابش (تمام کد های موشکی کشور) را در بغل گرفته و با تمام توان میدود تا از این کوچه تنگ،تاریک و بی انتها فرار کند!
میتواند صدای کتونی های دوست قدیمی را پشت سرش را بشنود که چاله های کوچه را به سرعت گلی میکنند!
بند بند بدنش میلرزند، مدام اسم خدایش را زمزمه میکند و برای نجات جانش التماس میکند!
تعقیب کننده نعره میکشد و نزدیک و نزدیکتر میشود! _ یونا!!
حتی از صدا خفه کنی که در جیبش دارد استفاده نمیکند..نیازی نیست،
کلت را سمت یونا نشانه میرود،
صدای زنگ دوباره در سر یونا زنگ میزند..
اما اینبار حسی گرم میان سینه اش حس میکند، زمین نزدیک و نزدیکتر میشود و جهان نفرین شده انسان ها جلوی چشم هایش تارتر.
سیاهپوش لب تاب را از میان دست هایش بیرون میکشد و تن لَخت یونا را با ضربه کتونی های سفیدش در جوب می اندازد..!
Inactif
بیایید ایندفعه اسمتونو بگین میخوام سناریوییه مرگتون رو بنویسم😔😂 https://harfeto.timefriend.net/17046
بچه ها پنج نفر دیگه ام اگر خواستید بگید
هدایت شده از ر
ترانه.
به برگ های توت جلوی چشم هایش خیره شده، لبخند میزند.
پرستویی از بین برگ ها پر میزند،و لحظه ایی مراقب چهره شاد ترانه در برابر پرتو های خورشید میشود.
او دست هایش را روی لباس سفید و ابیش گذاشته،به ابر های عجیب و زیبا لبخند میزند.
موهای بلند و تیره اش کنار صورت و روی چمن ها پریشانند.
نسیمی اهسته صورتش را نوازش میکند و صدای خنده های مادر و برادر کوچکترش قلبش را سرشار از شادی میکند.
برادر ترانه با مادر و اسب جارویی خود سمتش میدود و اسمش را صدا میکند!
_ ترانه!!..بیا!!...برگرد باید بریم خونه!...
صدا کمی شبیه به صدای پدرش بود.
لحظه ایی کوتاه میخندد و دست مادرش را میگیرد و با انها به سمت دره سرسبز میرود.
...
عموی ترانه سرش را پایین می اندازد تا از اشک هایش شرمگین نشود،گرد و غبار جنگ چشم های او را هم مثل همه سرخ و خسته کرده..
پدرش دست هایش را روی شانه های
ظریفش میگذارد و با گریه به او التماس میکند.
اما ترانه با لباس سفید و ابی...و سرخ ،به مادر و برادر کوچکترش پیوسته..!
صدای تبل هایی که از پوست حیوانات هستند ضربی سریعتر میگیرند!..
زن ها اوازی بدون کلام و سر شار از طلسم های موسیقایی میخوانند،
او درست میام حلقه مردم ایستاده، دسته اتش ها بر افروخته تر و بزرگتر میشوند.
شب گذشته...او و رفاقیش برای بردن سنگی حیاتی برای فرمانده خود،به کاخ دستبرد زدند، اما با تدبیر او...فقط خودش سارق اعلام شد،و انها موفق به بردن سنگ برای فرمانده خود شدند..
مردی با بالا تنه برهنه و دامنی از خز خرس جلو می اید، پارچه ایی سیاه و پلاسیده را روی چشم های او میبندد، انها معتقدند اینطور شیطان هنگام مرگ از تن گناهکار فرار نمیکند.
او با فرو دادن ترس،سینه اش را با غروری عظیم جلو میدهد...ان فرمانده پدرش است...،و ان سنگ برای زندگی تمام دهکده..
لب هایش میلرزند،اما قلبش نه..
پاهایش میلرزند،اما زمانی که گلویش با تیغی کند بریده میشود.. فریاد نمیکشد و برای جانش التماس نمیکند...
صدای فریاد های شادی بالا میرود..
جهان جلوی چشم هایش میچرخد،به زمین برخورد میکند و موهایش در خون غرق میشود.
خرخری میکند و نگاهش از تاریکی چشم بند بسته میشود..او به تاریکی عمیقتر سقوط میکند.
موهای تازه کوتاه شده و قهوه ایی رنگش کنار صورتش میرقصند،اون لبخند حقیقی به لب دارد و اهسته با ان مرد جوان روی فرش قدیمی میرقصد.
شومینه اتاق کوچکشان را گرما میبخشد.
پسر اهسته لبخند میزند. _ نیل...؟
او پاهایش را با ریتم موسیقی جا به جا میکند و انگشت های ظریفش را روی شانه مرد جوان حرکت میدهد.
لبخندش کشیده تر میشود، به چشم های معشوقه اش خیره میشود._ هوم..؟
پسر موهای موج دار و کوتاه نشده اش را از چشم هایش کنار میزند، دستش را روی سارفون سفید و دامن گل دار و کرم رنگ نیل میکشد.
_ تو عاشقمی...مگه نه..؟
او میخندد و دستش را روی گونه ی گرم مرد میکشد،.
_ باز زد به سرت..!...معلومه!
پسر اهسته پلکی طولانی میزند،هنوز لبخند روی لب دارد..اما نیل احساس میکند کمی تلخ است.
از رقص می ایستد و صورتش را نوازش میکند. _ بیخیال...ما بهم قول دادیم چیزی رو از هم پنهون نکنیم..مگه ن_
اما نفسش با حس کردن سرمای چاقویی روی کمر برهنه اش قطع میشود.
به سختی اب دهانش را فرو میدهد و به چشم های تیره او نگاه میکند.
_ چیزی رو ازت پنهون نمیکنم نیله من...من...همون...
قلب نیل به شدت به سینه اش میکوبد،بدنش از ترس میلرزد و رنگ از چهره اش میپرد.
_ ...من اهل لندن نیستم...
تیغ پوست و گوشتش را اهسته پاره میکند!
قطره ایی اشک روی صورتش اهسته پایین می اید.
_ من اون جاسوس بود...تمام این یکسال...من رو...
اما نیل دیگر نمیشنود،ارزو میکرد بدون اینکه معشوقه اش چیزی بگویید گلوله ایی در سرش خالی میکرد و او را در مرگ اسوده میگذاشت..
اما حالا تیغ او کمرش را به کل شکافته و خون گرم دست های مرد جوان را خیس کرده.
دست های نیل از روی صورت و شانه او پایین میلغزد، روی زانو هایش می افتد.
و زمانی که پسر لب هایش را میبوسد... نگاه لرزانش متوقف میشود،و تپش عاجزانه قلبش از حرکت می ایستد.