eitaa logo
Infinity
41 دنبال‌کننده
6 عکس
5 ویدیو
0 فایل
"Where whispers float, waves carry stories, and skies stretch endlessly. A gentle corner for the moments that matter."
مشاهده در ایتا
دانلود
عاشق ترک لبخند نمی‌کند،عسل! لبخند،تذهیب زندگی است. و بوسه‌یی‌ است بر دست‌های نرم محبت. با لبخند های کوتاه،گهگاه،این مرصع زرنگار را شفافی ببخش،بانوی آذری من! -یک عاشقانه آرام،نادر ابراهیمی
«دوستت داشتم و هنوز هم دارم. رفتنِ تو پایانِ این احساس نبود. بعد از تو، دلتنگی ماند و انتظار، بی‌آن‌که بخواهم، همراه همیشگی‌ام شد. نه فراموشی در کار بود و نه دل‌کندن؛ من ماندم و خاطراتی که هر شب بی‌صدا نام تو را صدا می‌زنند؛ عشقی که تمام نشد، فقط بی‌صدا ادامه پیدا کرد.»
بعضی خونه‌ها بوی غذا میدن، بوی آرامش، بوی خنده‌های شبانه. خونه‌ی ما اما بیشتر بوی دود میده، بوی درهایی که با عصبانیت بسته میشن، بوی حرف‌هایی که هیچ‌وقت نباید گفته می‌شدن. یادمه وقتی بچه بودم فکر می‌کردم همه‌ی خونه‌ها همین‌طوری‌ان؛ که داد زدن، صداهای شکستن، و سکوت‌های سنگین جزئی از برنامه‌ی روزانه‌ی هر خانواده‌ست. فکر می‌کردم عشق یعنی همون چند لحظه‌ی کوتاهی که بعد از یه دعوای طولانی، یکی‌شون سعی می‌کرد وانمود کنه هیچ اتفاقی نیفتاده. اما آدم که بزرگ‌تر میشه، می‌فهمه بعضی چیزها عادی نیستن. می‌فهمه که خیانت فقط یه کلمه نیست، یه ترک عمیقه که تا سال‌ها توی قلب آدم می‌مونه. می‌فهمه که عصبانیتِ کنترل‌نشده می‌تونه صداش حتی از پشت درهای بسته هم تا ته روح بچه برسه. گاهی هنوزم از صدای بلند حرف زدن می‌ترسم. بدنم قبل از مغزم واکنش نشون میده، انگار هنوز همون بچه‌ایم که گوشه‌ی اتاق نشسته بود و دعا می‌کرد امشب کسی چیزی نشکنه. میگن آدم‌ها شبیه خانواده‌شون میشن، میگن خون از رگ جدا نمیشه، ولی من هر شب از خودم می‌پرسم اگه همه‌ی این دردها توی رگ‌هامه، چطور می‌تونم یه روز به کسی آسیب نزنم؟ من از خانواده ام نمی‌ترسم، از تکرارش می‌ترسم. از این‌که یه روز صدای خودمو بشنوم که شبیه صدای اونا شده. ولی هنوز یه گوشه‌ی دلم به آینده‌ای فکر می‌کنه که توش، خونه بوی دود نمیده، درها آروم بسته میشن، و بچه‌ای توی اتاق کناری با ترس به سقف خیره نمیشه. شاید نتونم گذشته رو عوض کنم، ولی می‌خوام اولین نفر توی این چرخه معیوب باشم که تصمیم می‌گیره این چرخه همین‌جا تموم بشه.
راستش من هیچ‌وقت آدم عاشق شدن نبودم. یا حداقل فکر می‌کردم نیستم. همیشه برام یه کلمه‌ی بزرگ و دور از دسترس بود، چیزی که فقط تو آهنگ‌ها و فیلم‌ها اتفاق می‌افتاد. تا وقتی تو رو دیدم. نه آتیش‌بازی‌ای بود، نه لحظه‌ی عجیب و دراماتیکی. فقط یه حس آروم که یواش‌یواش اومد و نشست توی دلم. از اون حس‌ها که نمی‌ترسونتت، فقط مطمئنت می‌کنه که همه‌چی قراره خوب باشه. الان هر وقت بهت فکر می‌کنم، لبخندم بی‌اجازه میاد روی صورتم. دنیا انگار کمی مهربون‌تره، آهنگ‌ها قشنگ‌تر شنیده می‌شن، و روزها کوتاه‌تر به نظر می‌رسن. حتی نمی‌دونم دقیقاً از کی شروع شد، یا چه لحظه‌ای فهمیدم فرق می‌کنی. فقط یه روز دیدم لبخندت بیشتر از هر چیز دیگه‌ای تو ذهنم می‌مونه، حرفت بیشتر از هر آهنگی تو گوشم تکرار می‌شه، و نبودنت، از هر چیزی بیشتر عذابم می‌ده. اگه این حس اسم داره، اگه برای این لرزش آروم توی سینه، یه واژه ساختن، فکر کنم همونیه که بهش می‌گن عشق… و اگه واقعاً همون باشه، من دلم می‌خواد تا آخرش، کنار تو تجربه‌ش کنم.