eitaa logo
Infinity
58 دنبال‌کننده
10 عکس
6 ویدیو
0 فایل
"Where whispers float, waves carry stories, and skies stretch endlessly. A gentle corner for the moments that matter."
مشاهده در ایتا
دانلود
گاهی که به گذشته فکر می‌کنم، حس می‌کنم بیشترِ عمرم را در حاشیه‌ی زندگی خودم ایستاده بودم؛ مثل تماشاگرِ داستانی که باید قهرمانش می‌بودم. روزها یکی‌یکی آمدند و رفتند، و من همیشه فکر می‌کردم وقتِ واقعی زندگی هنوز نرسیده است. منتظر یک حالِ بهتر بودم، یک موقعیت مناسب‌تر، یک نسخه‌ی شجاع‌تر از خودم. به خودم می‌گفتم «فعلاً نه، بعداً.» اما آن «بعداً» هیچ‌وقت شکل نگرفت. فقط سال‌ها گذشتند و من با خودم وعده‌های ناتمام گذاشتم. خیلی از کارها را می‌توانستم انجام بدهم و نکردم. خیلی از حرف‌ها را می‌توانستم بزنم و نگفتم. نه به این خاطر که نمی‌خواستم، بلکه چون همیشه فکر می‌کردم هنوز وقت هست. انگار زمان را چیزی بی‌انتها تصور کرده بودم؛ مثل جاده‌ای که هرچقدر هم در آن تعلل کنی، باز هم ادامه دارد. اما حالا که عقب را نگاه می‌کنم، می‌بینم جاده پشت سرم کوتاه‌تر از چیزی است که خیال می‌کردم. بعضی از ایستگاه‌ها را بدون اینکه پیاده شوم رد کرده‌ام، بعضی منظره‌ها را حتی نگاه هم نکرده‌ام. فقط نشسته‌ام و گفته‌ام: «دفعه‌ی بعد.» بدترین بخشش این است که نمی‌توانم بگویم تقصیر کسی بوده. نه دنیا جلویم را گرفته، نه آدم‌ها. بیشتر وقت‌ها این خودم بودم که عقب کشیدم، که تردید کردم، که شروع نکردم. شاید هنوز هم چیزی از مسیر باقی مانده باشد؛ نه آن‌قدر طولانی که دوباره همه‌چیز را از اول بنویسم، اما به اندازه‌ای که حداقل چند صفحه‌ی آخرش را با ترس و تعلل پر نکنم. شاید نتوانم گذشته را عوض کنم، اما می‌توانم کاری کنم که وقتی یک بار دیگر عقب را نگاه می‌کنم، حسرتِ امروز را هم به آن‌ها اضافه نکنم.
سال‌ها گذشته. اون دعوا احتمالاً برای تو تبدیل شده به یکی از هزار تا خاطره‌ی محوی که دیگه حتی یادت هم نمیاد. شاید اگه ازت بپرسن، اصلاً یادت نیاد چی گفتی، یا به کی گفتی. شاید برات فقط یه لحظه‌ی عصبانیت بوده، یه جمله‌ی بی‌فکر که مثل بقیه حرف‌ها از دهنت دراومده و رفته. اما برای من، اون جمله هیچ‌وقت نرفت. هنوز هم گاهی، بی‌هیچ دلیلی، وسط یه روز معمولی، برمی‌گرده توی سرم. همون لحن، همون نگاه، همون جمله: «تو فقط روی کاغذ باهوشی… توی دنیای واقعی هیچی نیستی، یه احمقی.» عجیبه که ذهن آدم بعضی چیزها رو ول نمی‌کنه. خیلی چیزهای خوب، خیلی موفقیت‌ها، خیلی تعریف‌ها، همه‌شون کمرنگ می‌شن، اما یه جمله‌ی تلخ، سال‌ها هم که بگذره، تازه می‌مونه. بارها سعی کردم به خودم بگم تو عصبانی بودی، منظوری نداشتی، اصلاً مهم نیست. به خودم گفتم آدم‌ها تو دعوا چیزهایی می‌گن که واقعاً باور ندارن. اما نمی‌دونم چرا، از بین همه‌ی حرف‌هایی که توی زندگیم شنیدم، همون یکی بیشتر از همه دلم رو شکست. انگار چون از تو شنیدمش. از کسی که فکر می‌کردم باید نزدیک‌ترین آدم به من باشه. از کسی که انتظار داشتم وقتی شک دارم، مطمئنم کنه، نه اینکه همون شک رو تبدیل به یه جمله‌ی قطعی کنه. شاید تو یادت نباشه. شاید اگه الان بهت بگم، تعجب کنی و بگی: «واقعاً همچین چیزی گفتم؟» و من هم سر تکون بدم و بگم: «آره، گفتی.» و تو شونه بالا بندازی، چون برای تو فقط یه جمله بوده. اما برای من، یه صداییه که هنوز خاموش نشده. هر بار که توی یه موقعیت واقعی کم میارم، هر بار که دست‌پاچه می‌شم، هر بار که اشتباه می‌کنم، همون جمله مثل یه سایه میاد کنارم می‌ایسته. نه با صدای خودم، با صدای تو. شاید هیچ‌وقت نفهمی یه جمله‌ی کوتاه، چقدر می‌تونه توی ذهن یه آدم عمر کنه. شاید هیچ‌وقت لازم هم نباشه بفهمی. اما من هنوز، بعد از این همه سال، گاهی می‌ایستم و با خودم فکر می‌کنم… اگه اون روز، اون جمله رو از تو نمی‌شنیدم، الان هم این صدا توی سرم بود؟آیا هنوزم این حس ناکافی بودن رو داشتم؟
امروز فهمیدم یکی از بچه‌های کلاس بغلیمون مادرش رو از دست داده. خبرش ساده گفته شد، ولی از اون خبرهایی بود که آدمو ساکت می‌کنه، انگار یه لحظه همه صداهای اطراف قطع می‌شن. ظهر که نشستم سر سفره، یه لحظه به این فکر کردم که امروز هم مثل همیشه مامانم خونه‌ست. می‌دونستم وقتی برگردم، غذای گرمش منتظرمونه. می‌دونستم می‌تونم برم بغلش کنم، سرمو بذارم رو شونه‌ش و از اتفاقات روزم براش بگم. همه‌ی این چیزها برای من عادیه، انقدر عادی که خیلی وقت‌ها اصلاً بهش فکر نمی‌کنم. اما یکی هست که از امروز دیگه هیچ‌کدوم از اینا رو نداره. نه غذایی که با عشق درست شده باشه، نه آغوشی که خستگی روز رو از تنش دربیاره، نه کسی که با حوصله به حرف‌هاش گوش بده. و من با خودم فکر می‌کنم چطور می‌تونم از گرمی خونه‌مون حرف بزنم، وقتی چراغ خونه‌ی اون خاموش شده؟ چطور می‌تونم از محبت‌های هرروزه‌ام بنویسم، بدون اینکه احساس کنم دارم خودخواهی می‌کنم؟ امروز بیشتر از همیشه فهمیدم بعضی چیزها که برامون عادیه، برای بعضی‌ها آرزو می‌شه. و شاید تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که قدر همین لحظه‌ها رو بدونم… قدر صدایی که از آشپزخونه میاد، قدر آغوشی که همیشه هست، قدر کسی که هنوز می‌تونم بهش بگم: «مامان».
"What is the cost of lies? It's not that we'll mistake them for the truth. The real danger is that if we hear enough lies, then we no longer recognize the truth at all." -Valery Legasov, Chernobyl