eitaa logo
Infinity
58 دنبال‌کننده
11 عکس
6 ویدیو
0 فایل
"Where whispers float, waves carry stories, and skies stretch endlessly. A gentle corner for the moments that matter."
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز فهمیدم یکی از بچه‌های کلاس بغلیمون مادرش رو از دست داده. خبرش ساده گفته شد، ولی از اون خبرهایی بود که آدمو ساکت می‌کنه، انگار یه لحظه همه صداهای اطراف قطع می‌شن. ظهر که نشستم سر سفره، یه لحظه به این فکر کردم که امروز هم مثل همیشه مامانم خونه‌ست. می‌دونستم وقتی برگردم، غذای گرمش منتظرمونه. می‌دونستم می‌تونم برم بغلش کنم، سرمو بذارم رو شونه‌ش و از اتفاقات روزم براش بگم. همه‌ی این چیزها برای من عادیه، انقدر عادی که خیلی وقت‌ها اصلاً بهش فکر نمی‌کنم. اما یکی هست که از امروز دیگه هیچ‌کدوم از اینا رو نداره. نه غذایی که با عشق درست شده باشه، نه آغوشی که خستگی روز رو از تنش دربیاره، نه کسی که با حوصله به حرف‌هاش گوش بده. و من با خودم فکر می‌کنم چطور می‌تونم از گرمی خونه‌مون حرف بزنم، وقتی چراغ خونه‌ی اون خاموش شده؟ چطور می‌تونم از محبت‌های هرروزه‌ام بنویسم، بدون اینکه احساس کنم دارم خودخواهی می‌کنم؟ امروز بیشتر از همیشه فهمیدم بعضی چیزها که برامون عادیه، برای بعضی‌ها آرزو می‌شه. و شاید تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که قدر همین لحظه‌ها رو بدونم… قدر صدایی که از آشپزخونه میاد، قدر آغوشی که همیشه هست، قدر کسی که هنوز می‌تونم بهش بگم: «مامان».
"What is the cost of lies? It's not that we'll mistake them for the truth. The real danger is that if we hear enough lies, then we no longer recognize the truth at all." -Valery Legasov, Chernobyl
میدونی؟این هفته فهمیدم که مرگ چقدر میتونه نزدیک باشه، فهمیدم زندگی چقدر میتونه بی ارزش و کوتاه باشه...کوتاه تر از چیزی که فکرش رو می‌کنیم. راستش این هفته خیلی درد داشت. دختری رو دیدم که یک شبه مادرش رو از دست داده بود و از درد نبودش گریه میکرد. مادری رو دیدم که جسد پسرش رو توی اتاقش پیدا کرد و انقدر جیغ زد که دیگه صداش در نمیومد،حتی هنوزم بعد از گذشت چند سال با یادآوریش انقدر گریه میکنه تا دیگه بیهوش بشه. کسی رو دیدم که بعد از گذشت هفت سال ، هنوز داغدار بود و وقتی از داداش کوچولوش حرف می‌زد، بی‌اختیار بغض می‌کرد. عجیب اینه که دنیا همون‌قدر عادی بود. مردم قهوه می‌خوردن، می‌خندیدن، برنامه می‌ریختن برای هفته‌ی بعد…انگار نه انگار که برای بعضی‌ها، زمان همون‌جا ایستاده بود. و بین همه‌ی این‌ها، بیشتر از همه از این ترسیدم که شاید ما خیلی راحت فردا رو فرض می‌گیریم. انگار حقمونه که بیدار شیم. انگار عزیزهامون قراره همیشه همون‌جا باشن…اما آیا واقعا همینطوره؟ همه اینها باعث شدن که یک عالمه فکر کنم، و حالا هر بار که خداحافظی می‌کنم، ته دلم یه ترس کوچیک هست؛ اینکه شاید بعضی خداحافظی‌ها آخرین باشن،شاید دیگه فرصت شنیدن خنده های اون رو نداشته باشم،شاید دیگه نتونم بغلش کنم،و شاید حتی این آخرین متنی باشه که می‌نویسم:)))