ابدیت،بینهایت و جاودانگی.
کلمات عجیبی هستند، همان کلماتی که باعث میشوند بیشتر به زندگی فکر کنی.
گاهی اوقات، به سبب مشغله ها و ناخوشی روزگار و یا حتی بیتوجهی، خیلی چیزها را جاودانه میبینیم.
مثل لحظات کوچک و سادهای که همه جا میتوان آنها را یافت؛ عطر گل های باغ، نگاه کردن به چشمهایش، در آغوش گرفتن دوستی قدیمی، تماشای طلوع آفتاب، و حتی خندهی کسی که زندگی را شیرین میکند.
اما دخترکم، ابدیت، برای یک فانی، کلمه خطرناکی است.
چطور میتوانی وعدهای برای ابدیت بدهی، وقتی حتی نمیدانی تا کی در اینجایی؟چطور میتوانی این لحظات پر از شگفتی را که حتی نمیدانی تا کی ادامه دارند، معمولی خطاب کنی؟
نادر ابراهیمی زمانی گفت : «همه چیز کهنه میشود،و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز. بهانه ها جای حس عاشقانه را خوب میگیرند.»
پس بیا, بیا که تا دیرتر از این نشده، بیشتر به این اطرافمان بنگریم. بیا که اندکی آرامتر زندگی کنیم و به جریان خاموش زندگی گوش بسپریم.بیا تا در این دنیای فانی هستیم، عشق و لحظههایمان را تازه نگه داریم و خاطراتی بسازیم که حتی مرگ هم نتواند رنگشان را ببرد. بیا تا در این دنیای فانی هستیم،نگذاریم عشقمان کهنه شود.