هدایت شده از مفدا شاهرود
زمان برگزاری:
سه شنبه 30 بهمن ماه 12:30 الی 140:00
ثبت نام: https://ris.shmu.ac.ir/
هدایت شده از مفدا شاهرود
برگزاری کارگاه ایده پردازی خلاقانه
زمان برگزاری:
چهارشنبه 1 اسفندماه 14030
مکان برگزاری: اتاق 204 دانشکده پزشکی
ساعت برگزاری: 12:30 الی 140:00
ثبت نام: https://ris.shmu.ac.ir/
هدایت شده از کانال حمید کثیری
چند هفته قبل از شورش جولانی برای بازدید از آوارگان لبنانی به شهرهای مختلف سوریه رفتیم. سید میرغفاری (روحانی در تصویر) مدتی بود در سوریه با بچهها کار میکرد. یادم است میگفت ماشینش را فروخته و قدری وسیله خریده و به آنجا آمده ...
همان موقع داشت تلاش میکرد برای کار به لبنان بیاید و حالا چند ماهی است در هِرمِل ساکن است. خانوادهاش را هم برای کار اینجا آورده. محمد حسین (پسری که در تصویر است) کنارش ایستاده و پا به پای پدر برای کار با بچهها میرود. خانمش هم روایت این روزهایشان در لبنان را مینویسد. خواستید از اینجا بخوانید
👇👇
https://eitaa.com/joinchat/981140477Ccdddc0f82d
هدایت شده از Dr.Mutter
این داستان شهادت دروغ
پرده اول
زمان دانشجویی ما یک استادی داشتیم
که خیلیییی سختگیر بود!
سختگیر و بداخلاق!!
بداخلاق و اذیت کن!!!
یه چیزی میگم، یه چیزی میشنوید
یه اقای جوون که اجازه نمیداد سر کلاس و بخشش نطق بکشی
استاد پروتز بود😱
یه جوری بود که وقتی فقط ایستاده بود تو بخش، دانشجوها جرئت نمیکردن از کنارش حتی رد بشن
حتی به اینکه تو چرا داری از اینجا رد میشی هم واقعا گیر میداد،سوال میپرسید و اگر دلیلت منطقی نبود برت میگردوند. میگفت اجازه ندارین الکی از تو بخش رد بشین
بارها دیدم بچه ها برای اینکه فقط از کنار این استاد رد نشن از بس که میترسیدن، تو زمستون و برف از فضای بیرون دانشکده دور میزدن تا برسن به بخش های اون طرف
بعضی ها وقتی مجبور بودن باهاش حرف بزنن حالشون بد میشد، تپش قلب میگرفتن. دوستاش جمع میشدن یکم بهش روحیه بدن و بعد با فاصله منتظر می موندن همه و دعا میکردن که به خیر بگذره
خلاصه رعب و وحشتی داشت این استاد ما
فقط استاد نبود که، رئیس کلینیک ( کل بخش ها) هم بود!!🤦♀
مدیر گروه پروتز هم بود😱
بعد اینقدرررر این آدم تیز بود، تیز بود که گاهی با خودت میگفتی اخه از کجا میفهمه؟ نکنه جن داره😅
از اخلاق های بد دیگه اش این بود که اگر از پروتزی که دانشجو ساخته بود راضی نبود از این طرف بخش پرت میکرد اون طرف تو سطل آشغال جلو همه
البته این کار بین استادهای پروتز تقریبا رایجه، مخصوص این استاد نبود فقط
با روحیاتش آشنا شدین یا بازم بگم؟؟
بچه ها شب هایی که باهاش درس داشتن یا موقع تحویل کار بود کابوسش رو می دیدن🤐
اوه نگم از امتحان هایی که میگرفت.
اولین امتحان پایان ترمی که گرفت از ۲۸ نفر کلاس فقط پنج نفر پاس شدیم، بقیه همه افتادن🤦♀
خلاصه تو بدی رو دست نداشت در ظاهر ولی خب این استاد ما اخلاقهای خوبی هم داشت
مثلا بی نهایت برای دانشجو وقت میگذاشت، اگر میدید داری زحمت میکشی ولی نرسیدی کارت رو اماده کنی برخلاف بقیه اساتید میگفت بیا مطبم کمکت کنم😳
کارش خیلییی خوب بود و این کار رو برای ما دانشجوها هم راحت میکرد
یه جوری بود که سال اخر اغلب بچه ها دوست داشتن پروتزشون رو با این اقای دکتر بردارن، از جمله خود من
با پسر ها میرفت بازی و فوتبال
حواسش به دختر ها هم بود بدون حس بد
فقط چهار- پنج سال از خودمون بزرگتر بود
به هر کی هر کمکی که میتونست میکرد، واقعا از جون و دل، یه چیز عجیبی!!
ملغمه ای بود برای خودش، نه؟
علاوه بر همه این ها، این اقای دکتر اصلا مذهبی نبود، اصلا!
اما یادمه یه احترام هایی رو رعایت میکرد مثلا همه شهادت ها مشکی میپوشید.
برخلاف بعضی از اساتید اصلا اعتقادات مذهبی رو مسخره نمیکرد👌
ولی مثلا تو فانتوم موقع اذان که من میخواستم برم نماز هیچ وقت اجازه نمیداد، میگفت الان وقت کلاسه🙄
البته اینم بگم در طی سه چهار سال کم کم اذیت هاش یکمی کمتر شد، ولی خب سخت بود فراموش کردن رفتارهای قبلیش😞
باهوش بود، مدیر بود، بی نهایت تیز بود
اهل تجارت بود، کار درمانش خیلی خوب بود
همه اینا باعث شد پله های ترقی رو تو دانشکده چهار تا یکی طی کنه و برسه به جایی که کاندید ریاست دانشکده بشه
تا اینجا رو داشته باشین تا بیام پرده دوم رو هم بگم.
میخوام امروز ان شالله تمومش کنم
کانال دکتر موتا
مشاهدات و تجربه های یک مادرِ دندانپزشک ساکن آلمان
https://eitaa.com/joinchat/3509321946Cbb998519ef
استفاده از مطالب کانال به هر نحوی فقط با ذکر منبع
هدایت شده از Dr.Mutter
شهادت دروغ
پرده دوم
تا حالا بهتون گفتم من چجور دانشجویی بودم تو دانشگاه؟؟
از اون مذهبی جدی ها
که با هیچ کس شوخی نداشت😁
من شمال درس خوندم، شمال هم اسمش روش دیگه، شمال😅
بعضا دختر و پسر ها خیلی با هم راحت و ندارن😐
البته شما افراد مذهبی هم کم نداره
البته جو کلاس ما واقعا سالم بود، اما خب اون راحتی بود و من نمیپسندیدم.
کلاس که تموم میشد تا بچه ها از کلاس بزنن بیرون حداقل یه ساعتی طول میکشید
میشستن به گپ و گفت، مخصوصا ترم های اول
انواع و اقسام جشن ها و اردوها رو برنامه ریزی و برگزار میکردن که خب من تو هیچ کدومشون نبودم
من کلاس که تموم میشد پشت سر استاد از کلاس میومدم بیرون
حتی تو معارفه ای که بچه ها تو کلاس خودشون برگزار کردن نبودم، جوّش به نظرم زیادی صمیمی بود و دوست نداشتم
ترم یک خب انواع حرف و حدیث ها پشت سرم بود.
پسر ها میگفتن چقدر خودش رو میگیره و مغروره
محل هیچ کس نمیده و...
ترم دوم یکی از همون پسرها گفته بود وای خانم فلانی قابل اعتماد ترین دختر کلاسه، بقیه شونم در عمل رفتار و نظرشون تغییر کرده بود
خبرهاش رو دوستام میاوردن برام
یادمه روزی که دوستم گفت فلانی گفته تو قابل اعتماد ترین دختر کلاسی بهش گفتم ببین فلانی برام مهم نیست نظرشون نه بد گفتنشون نه تعریف کردنشون.☺️
فیلم بازی نمیکردم، واقعا وقتی مطمئنم کاری که انجام میدم درسته، نظر کسی برام مهم نیست
من ادم گفتن و خندیدن با پسرها نبودم
اونم ترم های اول که نه من اونا رو درست میشناختم نه اونا حد و حریمی که برای من باید رعایت میکردن رو یاد گرفته بودن.
اما فعال بودم، زیاااااد
تو نهاد، بسیج، کمیته تحقیقات
همایش دانشجویی زبان انگلیسی بین دانشجویان پزشکی و دندانپزشکی چندتا دانشگاه برگزار کردیم
خودم هم اولین سخنرانش بودم😎
یه اخلاقی هم من اون موقع ها داشتم که در نوع خودش جالب بود
به چهره و چشم های آقایون نمیتونستم نگاه کنم.
یعنی بلا استثنا اگر با مردی حرف میزدم داشتم زمین رو نگاه میکردم.
حتی یک درصد هم خجالتی نبودما، ولی تو نوجوونی تمرین کرده بودم به مرد نامحرم نگاه نکنم و حالا دیگه اگر میخواستمم نمیتونستم😅
یادمه همون ترم یک داشتم یک جشن برای نیمه شعبان برای کل دانشجوهای پزشکی و دندونپزشکی سال اولی برگزار میکردم
رفتم به یکی از پسرهای پزشکی بگم برامون این مدلی کلیپ درست کن
بعدش که حرفام تموم شد و برگشتم پیش دوستام دیدم دارن میخندن
گفتن پسره هی به تو نگاه میکرد هی به کف زمین که ببینه تو داری به چی نگاه میکنی😅
من دبیر علمی حوزه بسیج کل دانشگاه علوم پزشکی بودم،
اولین جلسات اموزشی کمیته تحقیقتات رو تو دانشکدمون خودم راه انداختم اما بدون یک سلام اضافه به نامحرم
ترم اول دانشجوی نمونه دانشکده انتخاب شدم و...
تو خانواده ام هم به شدت این موضوع رعایت میشد.
با اینکه من خانواده تحصیلکرده ای دارم و خانوم ها همه اغلب پزشکن و فعال در اجتماع اما ارتباطمون تا حد امکان با نامحرم رو کم و غیر ضروری ها رو حذف کردیم.
البته اصلا فضای تربیتی مون با زور و اجبار نبودها، اتفاقا برعکس
بینهایت صمیمت برش حاکم بود
حتی مهمونی های خانوادگیمون هم اقایون و خانم ها از هم جدا هستن
اینا رو نمیگم که مثلا از خودم تعریف کرده باشم، اینا رو میگم تا با فضای شخصیتی من و خانواده ام آشنا بشین چون برای پرده سوم احتیاجش داریم.
خلاصه تو دانشگاه آسه میرفتم و آسه میومدم و به هیچ ماجرای غیر درسی و غیر مذهبی هم کار نداشتم
تا اینکه یه روز همون اوائلی که ازدواج کرده بودم اومدم دانشگاه و یه دفعه خبر دار شدم...
ادامه دارد
کانال دکتر موتا
مشاهدات و تجربه های یک مادرِ دندانپزشک ساکن آلمان
https://eitaa.com/joinchat/3509321946Cbb998519ef
استفاده از مطالب کانال به هر نحوی فقط با ذکر منبع
هدایت شده از Dr.Mutter
شهادت دروغ
پرده آخر
اومدیم صبح دانشکده و فهمیدیم استادمون تعلیق شده.
بهش تهمت ناموسی زده بودن
یکی از دانشجوهای دختر رفته بود حراست و شکایت کرده بود
البته نه فقط ماها، که تقریبا همه میدونستن این قضیه از کجا آب میخوره اما کاری از دست کسی بر نمی اومد.
دانشکده ما هم مثل بقیه جاهای ایران، مثل همه دنیا، دو دسته اصلی داشت که هر کدوم میخواستن نماینده خودشون رییس دانشکده بشه و این گویا نقشه گروه مقابل بود
پیدا کردن دانشجویی هم که دل پری از این استاد بداخلاق داشته باشه و همکاری کنه، کار سختی نبود
انسانیت و انصاف هم که هیچ😔
استادمون البته متاهل بود، این قسمتش هم کلی ماجرا داره که حالا درز میگیرم
این وسط اینم بگم این استادمون با اکیپ دوستی ما که شش نفر بودیم خیلی خوب بود.
میگفت شما با ادب هستین و حرمت سرتون میشه
البته اصلا معنیش این نبود که فرق میگذاشت یا مثلا اذیتمون نمیکرد.
مخصوصا ما سه نفر بودیم که بیمار اقا نمیدیدیم و میگفتیم طبق قانون بیمار نامحرم نمیبینیم
سردسته شون هم من بودم🙈😅
ما رو حسابی اذیت میکرد، ولی بی حرمتی نه
به من میگفت میندازمت ها
سرم رو مینداختم پایین و میگفتم هر جور صلاح میدونین استاد😅
میگفت اینقدر میندازم تا مشروط بشی ها
میگفتم اشکال نداره☺️
البته که هیچ وقت این کار رو نکرد
برگردیم سر اون روز کذایی
از جو بخش و دانشکده براتون نگم
انگار زمان قبل انقلاب و ساواک بود
ما دانشجوهای طرفدار استاد حتی جرئت نمیکردیم یه جا وایستیم مستقیم با هم حرف بزنیم ببینیم باید چیکار کنیم
اصلا نمیدونستم وارد این کار بشیم یا نه
تهمت کمی نبود، از اون طرف من اصولا وارد ماجراها و اتفاق های دانشکده نمیشدم
هنوز ساعت های اول صبح بود و اتفاق خیلییی تازه بود و ما خودمون بی نهایت تو شوک!
اگر به هر کدوم از دانشجوها میخواستی نزدیک بشی و حرف بزنی از دور بهت اشاره میکردن برو برو نزدیک نیا😳
خیلی فضا و جو داغون بود!
با خودم میگفتم یه دختر جوونم پاشم برم دانشگاه بگم فلان استاد جوونمون اینجوری نیست، نمیگن تو خودت فلانی؟!
بالاخره اون هایی که تونستن به استاد همچین تهمتی بزنن تهمت زدن به من دانشجو که براشون کاری نداشت!🤐
البته که بعید میدونم کسی جرئت میکرد به من تهمتی بزنه ولی بالاخره من باید حساب همه چیز رو میکردم دیگه!
اونم منی که تازه ازدواج کرده بودم و همسرمم ایران نبودن.
فکر میکنین چیکار کردم؟؟
من همیشه جایی که شک میکردم زنگ می زدم به خانواده ام، پس اون روز هم زنگ زدم
به کسی که از هممون سخت گیر تر و مذهبی تره و گفتم اینجوری شده چه کنم؟
گفتن تو دین مون داریم اگر به کسی تهمت ناحق زده شده و تو میتونی گواهی حق بدی باید بری ازش دفاع کنی، بقیه اش مهم نیست
این شد که با چندتا از دوستانم تصمیم گرفتیم هر کار از دستمون بر میاد انجام بدیم.
قرار شد یه شهادت نامه بنویسیم مثل طومار بدیم دانشجو ها امضا کنن
به چندتا از پسرهای سال پایینی گفتیم متن رو آماده کنن
بیچاره ها حتی جرئت نمیکردن متن رو برای ما ایمیل کنن یا میگفتن نرید کافی نتِ کنارِ دانشگاه پرینت بگیرینا
خلاصه با هر دردسر و مخفی بازی که بود نامه رو پرینت گرفتیم و یکی یکی میرفتیم سر یونیت ها، دانشجو ها در حال کار برای بیمار بودن شرایط رو توضیح میدادیم، تبیین میکردیم، لازم بود شبهات رو جواب میدادیم و بچه ها که راضی میشدن دستکششون رو در میاوردن یه امضا میکردن و ما میرفتیم سراغ بعدی تا یواشکی امضا بگیریم
طومار که تموم شد با همون اکیپ دوستی مون بردیم دفتر حراست کل و کلی توضیحات دادیم
نتیجه داد؟ بی هیچ نبود اما استادمون تبرئه نشد
ولی میدونی مهم این بود ما اون کاری که از دستمون بر میومد برای دفاع از حق رو انجام دادیم.
استاد ما اشکالات زیادی داشت اما به ناحق بهش تهمت زده بودن و تو اون روزی که لازم داشت به پاس همه خوبی هاش ازش دفاع کردیم
ما موقعیت کاریش رو نتونستیم بهش برگردونیم اما اعتبار و حیثیتش بین همکارهاش رو چرا!
تعداد زیادی دختر و پسر خودجوش امضا کردن که از این استاد هیچ رفتار غیر اخلاقی ندیدن
میدونی چی میخوام بگم؟؟
کشور ما و انقلابمون الان خیلی مشکلات داره، ممکنه هممون بارها اذیت شده باشیم و دلمون خون باشه اما الان بحث حیثیت و آبروی ایرانه.
الان دشمن های بسیاری برامون برنامه ریختن
الان انقلاب ما نیاز به شهادت ما داره که بر حقه
که با همه ایراد هاش ما طرفدارشیم
من اگر ۱۱ سال پیش از استادم تو اون جو ترسناک با اون همه ناراحتی که ازش داشتم دفاع نمیکردم هیچ اتفاقی در ظاهر نمی افتاد
اما امروز پیش وجدان خودم بدجور شرمنده بودم
مراقب باشیم شرمنده وجدانمون و
شرمنده خون شهدا نشیم
❌️ و نکته آخر استاد من زمانی مورد تهمت های بزرگ قرار گرفت که نزدیک قله بود، قرار بود رئیس بشه!
کانال دکتر موتا
https://eitaa.com/joinchat/3509321946Cbb998519ef
استفاده از مطالب کانال به هر نحوی فقط با ذکر منبع
هدایت شده از دلنوشته های یک طلبه
#سیدحسن_نصراله
#لبنان
از کودکی با قامت رشید و لحن عربی و ادای محکم کلمات
به همراه جمعی از بادیگاردهای خوشتیپ و پرجذبه و سیاه پوشی که با او در سخنرانیهایش بودند
و او را مانند حلقه یک نگین عقیق در بر داشتند ، میشناختیم
غیرممکن است پسری ایرانی و حزبالهی باشی اما حداقل یک بار اندکی محاسنت را بلند نگذاشته باشی و با کت و شلوار تیپ نزده باشی و با یک عینک دودیِ خفن، روبروی آینه خودت را جزو حلقه محافظانش تصور نکرده باشی.
سید برای ما یک غیرایرانی که مثلا فقط دلمان دوستش داشته باشد نبود
او ورای یک شخص کاریزماتیک، آیت اللهی بود که خط نابودی بزرگترین دشمن تاریخ بشریت را در زمان ما ترسیم کرد
اما نه از روی کاغذ و صرفا با سخنرانی
بلکه وسط وسط وسط معرکه
زیر بار حدودا ۹۰ تُن مواد منفجره
و با گودی قتلگاهی به عمق حدودا ۳۰ متر
سید حتی گاهی که لحنش آرام اما زیرکانه بود و مثلا میخواست روی اعصاب دشمن عملیات روانی کند
و یا لحن آرامش مهربان بود و مثلا میخواست عبدالملک الحوثی را خطاب کند
دلمان برایش غنج میرفت و حتی برای آنهایی که زبان عربی بلد نیستند، دلنشین و الهام بخش بود
سید ... درست نیست که بگویم ... ولش کن... اما ما فکر میکردیم ذخیره روزی است که ندای ماننسخ من آیه او ننسها نات بخیر را سر میدهند و با یک اشاره سید دل همه آرام میشود
اما ...
سید...
اینجوری بگويم؛ حاج قاسم، پنبه دلمان را بنزین و سید حسن آن را به آتش کشید
هر چند رفتن حاجی برای ما مصداق مصیبتا ما اعظمها شد
اما رفتن سید، مصداق و اعظم رزیتها فیالاسلام پیدا کرد
تا چه شود و
چه کسان بیایند و بروند
و چقدر طول بکشد
و چه دعاها که مستجاب بشود
تا بالاخره مادر دهر ، ستارگانی مانند حاجی و سید به چشم خودش ببیند و در نظر مؤمنان و مظلومان هنرنمایی کنند.
آقاجان سرتان سلامت
سایه عالی مستدام
هرچند لیس کمثل آنها شیء
اما روی سربازان کوچکت هم حساب کن
ما نه بلدیم آنگونه جذاب باشیم
و نه میتوانیم آنگونه دشمن را بیچاره کنیم
اما حساب کن رو ما
آنقدر هم به درد نخور نیستیم
حداقل ما را برای فدای شما شدن بپذیر
هرچند میدانیم که اندرین ره کُشته بسیار است
اما قربان شما✋
✍ کانال #حدادپور_جهرمی
@Mohamadrezahadadpour