من باز دوباره پوشهای که نباید و باز کردم و الان هرچی غمه نشسته تو وجودم
وقتی خودم و میبینم و وضعیت الانم رو دلم میخواد به کوچیکتر از خودم این تیکه از آهنگ fourth of July و بگم که میگه:
"Make the most of your life, while it is rife
While it is light"
آره من زیاد عمر نکردم و کلا ۱۸ سالمه، راه زیادی پیش روم دارم، میتونم از الان تا آخر زندگیم کلی کارای خفن و جذاب بکنم، هنوز کلی رویا مونده که بهشون برسم، هنوز جوونم و قبراق ولی دوره نوجوونی یه چیز دیگهس:)
شاید اینو دارم میگم چونکه هنوز جوونی و ندیدم ولی حس نوجوونی قشنگ تره، هنوز خیلی چیزا جدی تر نشده، هنوز از خیلی افراد دور نیستی، هنوز دغدغههای دنیای بزرگسالارو به اون شکل نداری، هنوز میتونی تو مدرسه خوش بگذرونی، هنوز کسی ازت توقع نداره، حتی خودتم از خودت توقع چندانی نداره، هنوز درگیر روزمرگیهای خسته کننده نشدی،به اندازه بچگی روشن نیست ولی بازم روشنایی خودش رو داره، میتونی کلی اشتباه و خطا کنی و بعد هرکدوم بگی تجربه بود، میتونی روی کارای جدید کاملا ریسک کنی، نوجوونی واقعا مقولهی قشنگیه:)
#همینجوری.
من واقعا نوجوونیم مثل برق و باد گذشت، با اینکه خیلی سعی کردم کارایی که دوست دارم و انجام بدم ولی بازم سریع گذشت.
جوونیم قشنگهها، اینکه میتونن دیگران بهت تکیه کنن، مسئولیتای خودش و داره، میتونی بالاخره به رویاهات برسی، میتونی مستقل باشی، ولی یکم که نه خیلی دردناکه، مجبوری از خیلی چیزا جدا شی، خیلی چیزا برات غریبه میشن، انگار مجبوری یه سری چیزارو تو نوجوونی دفن کنی:)
یادتونه بچگی به بزرگترا میگفتیم دلم میخواد بزرگ شم یه لبخند خیلی کوچیک میزدن؟شاید الان دارم معنی اون لبخند و میفهمم. اون لبخند هیچوقت لبخند شیرینی نبود، همیشه یه دردی پشت اون لبخندا بود. انگار میخواست بگه "کاش دعا کنی همیشه بچه بمونی"
میدونی ما از ته دل هیچکس باخبر نیستیم حتی صمیمی ترین دوستمون، نمیدونیم وقتی داره میخنده چی تو سرش میگذره، نمیدونیم تو اوج خوشحالیای که ما میبینیم چه غمی تو وجودشه، نمیبینیم داره روزانه با چه لشگری از افکار مزاحم میجنگه، نمیتونیم احساساتش رو جوری که حس میکنه، حس کنیم، نمیدونیم چند شب تو اتاقش و تو اوج تنهایی گریه کرده و به تمام ریسمانهایی که داشته چنگ زده، چندبار خسته شده و تو اوج ناامیدی خواسته همه چیز رو تموم کنه، نمیدونیم چقدر داره سعی میکنه زنده بمونه، نمیدونیم چقدر سعی میکنه خوب باشه، چقدر سعی میکنه نقطهی امن عزیزتریناش باشه، نمیدونیم چقدر از خودش ممکنه متنفر باشه، از خشمایی که آروم آروم تو وجودش جمع شده خبر نداریم، ما فقط چیزی رو میبینیم که اون میخواد، ما فقط ظاهر رو میبینیم، نمیتونیم قضاوت کنیم، توهین کنیم، اذیت کنیم، نمیتونیم اون فرد رو بخاطر چیزهایی که نمیبینیم سرزنش کنیم، نمیتونیم بجای اونا تصمیم بگیریم، نمیتونیم...:)
#همینجوری.