صد ها رمان در زندگیم خواندم، بیشترشان ادعا میکردند عشق مرکز جهان است که میتواند هر نقصِ وجودمان را درمان کند، این چیزیست که برای بقا نیاز داریم.
از دارسی تا هیث کلیف، فکر میکردم همه احمقاند و عشق یک چیز خیالیست که تنها در صفحات کتاب یافت میشود. اما وقتی افکار الیزابت بنت را خواندم، نظرم تغییر کرد. هیچوقت فکر نمیکردم که من هم مانند او خودم را در موقعیتی ببینم که محسور کسی شوم که تا به حال او را ندیدهام. او بدون آنکه دستم را بگیرد، مرا از تاریکی ها راند اما دوباره مرا در تاریکی غوطهور کرد. تا قبل آن به من نشان داده بود که روح هایمان از هرچیزی که ساخته شدهاند، روح من و او همسان است.
متاسفم، یک بار از من پرسیدی بین تو و شخص دیگری، چه کسی را انتخاب میکنم؛ انتخاب من تو بودی.
تمام این ها را گفتم تا بگویم که الیزابت بنت هم احمق است، البته تمام ما در عشق احمق هستیم اما عشقی وجود ندارد، دارد؟ اگر عشق به این معناست که تو از لحاظ روحی وابسته شخصی باشی که حتی مرگت برای او ارزشی ندارد، پس در آینده عشقی برایم وجود نداشته باشد بهتر است.