صد ها رمان در زندگیم خواندم، بیشترشان ادعا میکردند عشق مرکز جهان است که میتواند هر نقصِ وجودمان را درمان کند، این چیزیست که برای بقا نیاز داریم.
از دارسی تا هیث کلیف، فکر میکردم همه احمقاند و عشق یک چیز خیالیست که تنها در صفحات کتاب یافت میشود. اما وقتی افکار الیزابت بنت را خواندم، نظرم تغییر کرد. هیچوقت فکر نمیکردم که من هم مانند او خودم را در موقعیتی ببینم که محسور کسی شوم که تا به حال او را ندیدهام. او بدون آنکه دستم را بگیرد، مرا از تاریکی ها راند اما دوباره مرا در تاریکی غوطهور کرد. تا قبل آن به من نشان داده بود که روح هایمان از هرچیزی که ساخته شدهاند، روح من و او همسان است.
متاسفم، یک بار از من پرسیدی بین تو و شخص دیگری، چه کسی را انتخاب میکنم؛ انتخاب من تو بودی.
تمام این ها را گفتم تا بگویم که الیزابت بنت هم احمق است، البته تمام ما در عشق احمق هستیم اما عشقی وجود ندارد، دارد؟ اگر عشق به این معناست که تو از لحاظ روحی وابسته شخصی باشی که حتی مرگت برای او ارزشی ندارد، پس در آینده عشقی برایم وجود نداشته باشد بهتر است.
愛
صد ها رمان در زندگیم خواندم، بیشترشان ادعا میکردند عشق مرکز جهان است که میتواند هر نقصِ وجودمان را
پس از آن صدها رمان دیگر خواندم. بیشترشان با اطمینانی دلفریب میگفتند عشق همان نیرویی است که شکاف های دل را پر میکند و از ویرانههای روح، خانهای تازه میسازد. من هم سالها با همین خیال زندگی کردم. خیال اینکه دل اگر بهدرستی گرفتار شود، میتواند از هر اندوهی مرهمی بسازد. اما هرچه بیشتر خواندم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که عشق، اگرچه در کتابها باشکوه است، در واقعیت اغلب چیزی نیست جز آزمونی برای غرور و ناتوانی ما در شناختن دیگری. معمولا عشق در اثر سوء تفاهم های ناشی از شناخت ناکافی به وجود میآید.
اما با این تفاسیر، خجالتزده میشوم که بگویم او را شناختم و همچنان به دنبال توجه او هستم؛ گویی که او تنها موجود زندۀ دنیای پیچیدۀ من است.
حالا که فکر میکنم میبینم الیزابت آنقدرها هم احمق نبود و باید اعتراف کنم که اگر روزی دوباره از من بپرسی که میان تو و دیگری کدام را برمیگزینم، شاید پاسخ من دیگر آنقدرها هم قاطع نباشد؛ شاید در ظاهر بگویم هیچکس اما اگر قرار باشد دل از میان عقل و شور یکی را انتخاب کند، همیشه اندکی به سوی همان چیزی میرود که بیش از همه انکارش کرده است. من تو را انکار میکنم چون زمانی برایت جنگیدم و به دست آوردن توجه تو، غنیمت آن جنگ بود.
愛
حالا که فکر میکنم میبینم الیزابت آنقدرها هم احمق نبود و باید اعتراف کنم که اگر روزی دوباره از من
نمیتوانم چشمپوشی کنم زیرا الیزابت هم مانند من گول دارسی را خورد، او احمق است. نباید تنفر را به عشق تبدیل میکرد. خدا میداند چه زنان احمق دیگری مانند من و الیزابت بنت در این جهان نفس میکشند.