من عاشق خوابیدن هستم. میدونی، زندگی من در هنگام بیداری گرایش به از هم گسیختگی داره.
ـ همینگوی
فکر میکردم اگر عمیقتر ببینم، جهان بهتر میشود؛
اما فقط تاریکتر شد.
ـ جان تول
𝑳𝒆𝒕𝒕𝒆𝒓𝒔 𝒇𝒓𝒐𝒎"𝐈𝐑𝐀𝐍"•••
بخونیدش😔🤝
« السلام و عیلکِ یا فاطمه المعصومه»
نرجس خانوم، بعد از سلام دادن دست پسر کوچولوش، علی اصغر رو گرفت، چادرش رو محکم کرد و توی حیاط حرم، سمت یکی از فرش ها راه افتاد. صدای دعاهای زائرها توی گوش هاشون میپیچید و بوی گلاب دماغشون رو پر کرده بود. علی اصغر سعی کرد دست نوچ و گرمش رو از دست مامانش جدا کنه و با صدای جیغ جیغوش غر زد:« مامان کی میشینیم؟ من خسته شدم... اون همه پشت وانت بوگندوی دایی قربون نشستیم که بیایم اینجا؟»
نرجس خانوم دست کوچیک پسرشو محکمتر گرفت و با لبخند خسته ای گفت:« داد نزن تو حرم. زشته علی اصغر... انقدر هم غرغر نکن. الان یه جا میشینیم...» و بلاخره یه گوشه روی یکی از فرش های صحن، سمت گنبد نشست.
علی اصغر که دستش رو جلوی صورتش گرفته بود که آفتاب بهش چک نزنه، آرنج اون یکی دستش رو به پای مامانش تکیه داد. این لار با صدای اروم تر گفت:« اومدیم مشهد؟ آره مامان؟ پیش امام رضا؟»
مامانش نگاهش رو تز گنبد گرفت و با لبخند نگاه علی اصغر کرد:« نه، اومدیم قم پسرم... پیش آبجیِ امام رضا.»
علی اصغر با کف دست دماغش رو بالا کشید و پرسید:« اسم آبجی امام رضا چیه؟»
_حضرت معصومه.
_پس چرا حضرت معصومه پیش امام رضا مشهد نیست؟
_ میخواسته بیاد دیدن امام رضا. امام رضا اون موقع به دستور مأمون، یکی از خلیفه های سنی ها رفته بوده خراسان. حضرت معصومه هم توی راه خراسان مریض میشه...
علی اصغر پرید وسط حرف مامانش و گفت:« مُرد؟»
نرجس لبخندش محو شد:« رفت پیش خدا...»
نرجس بعد از مکثی گفت:« پیشش دعا کن علی اصغر. باشه؟ اون هرچی بهش بگین میشنوه ها.»
علی اصغر دهنش که باز مونده بود رو بست و ابرو هاش که تا پیشونی بالا رفته بود رو توی هم برد:« حتی اگه بهش بگم به دایی قربون بگه واسه ناهار کباب بگیره؟» نرجس خانوم لبخند کوچیکی زد و دست علی اصغر رو ناز کرد:« آره.»
_حتی اگه بهش بگم مامانی رو راضی کنه تا واسه کبوتر ها غذا بگیریم؟
خلاصه، علی اصغر بعد از اینکه زیارت مامانش تموم شد، از حضرت معصومه خداحافظی کرد و بعد از این که از حرم بیرون رفتن با مامانش سمت بازار رفت. همانطور که علی اصغر میخواست واسه پرنده ها غذا گرفتن. بعد از این که اونارو واشه پرنده ها ریختن دوباره سوار ماشین دایی قربون شدن...
𝑳𝒆𝒕𝒕𝒆𝒓𝒔 𝒇𝒓𝒐𝒎"𝐈𝐑𝐀𝐍"•••
« السلام و عیلکِ یا فاطمه المعصومه» نرجس خانوم، بعد از سلام دادن دست پسر کوچولوش، علی اصغر رو گرفت،
به سوتی ها و غلط املایی ها هم نگاه نکنید_
«خیلیم میدونستم آخرشو چجوری تموم کنم»