هدایت شده از یاسهاسبزخواهندشد ؛
https://eitaa.com/MyEmptyMinded/40580 یه سوال ریز کاملا موافقم که انتخاب پزشکیان غلط اندر غلط بوده ولی به نظر خودت اگه فرد دیگه ای جز پزشکیان میومد وضعیت متفاوت تر و بهتری در انتظارمون بود؟
•
یا للعجب : ))
بله، چیزهای بهتری از جنگ، حقارت، کشت و کشتار، اینهمه شهید و کشته و هزاران دغدغه دیگه ناشی از خودکمبینی و غربزدگیِ مسئولین، داشتیم. بله بود.
هدایت شده از مــصــــبـاح الـــهـــدیٰ💚
گروه فرهنگی هنری مصباح الهدی برگزار میکند.
برای دومین بار نمايش زیبای خاتون به مناسبت نیمه شعبان اجرا می شود.
جهت هماهنگی اجرا در مدارس و مساجد و حسینیه ها با شماره ذیل تماس حاصل فرمایید
09913482213
یا در ایتا به آیدی@Khatoon_mesbah پیام دهید.
@mesbaheboda
هدایت شده از [چایینعنا]
17.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
" عملیات سقوط تهران "
گویا یک کاربر ژاپنی دربارهی وقایع 18 و 19 دیماه در ایران ، این انیمه را منتشر کرده است .
.
- فلانی هم عاشق شدهها.
+ زن و بچه داره.
- پس دوباره عاشق زنش شده.
- آدمها میتونن در طول عمرشون چندبار عاشق بشن. فقط کاش همهی این چند بار عاشقِ یک نفر بشن...
#مکالمات | #سکانسهایهمینزندگی
.
بسم الله .
#روایت | یک ؛
گفتم دلِ رحیمت کِی عزمِ صلح دارد؟
گفتا مگوی با کس، تا وقتِ آن درآید
- حافظ شیرازی
- جور نمیشه، به هر دری زدیم نشده.
+ ده روز از ته دلت بخواه، روز یازدهم میشه.
چراغ کوچکی از امید، ظلمت قلبم را روشن کرد. ولی چطور میشد؟ حساب و کتابها و دودوتا چهارتاهای آدمیزادی در فکر و خیالم طوفان به پا کردند و باز زمینم زدند. به قلبم نگاه کردم. هنوز چراغِ کوچکِ امید روشن بود و هنوز گونههایم از اشک گرم و نگاهم از اندوه فراق، سرد بودند. روی دیوار قلبم، چوبخط کشیدم. «روز اول، از ته دلم میخوام بیام پیشت آقای امام رضا...»
س.ف میرزائی
#دفترچهسبز
#روایت | دو ؛
گفتم که نوشِ لَعلَت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کاو بندهپرور آید
- حافظ شیرازی
پای سجادهی نماز بودم. مامان سمت چپم نشسته بود و خواهرم سمت راستم و سینیِ چای مقابلشان. از صبح که از تهِ دلم حرم خواستم، بارها و بارها، در تمامِ هفت- هشت ساعتی که گذشته بود، همهجور فکر و خیال کرده بودم تا چراغِ کوچک امید در قلبم خاموش نشود. همهشان به بنبست میخورد. دلم میخواست موبایلم را بردارم، شمارهی همسرم را بگیرم و بغضِ پیله کرده در حنجرهام را بشکنم. بگویم بیا برویم. با همان مقدار پولِ اندکی که گذاشتهایم برای مبادا، فقط برویم. اما قبل از این که دستِ من به موبایلم برسد، نامش روی صفحه پررنگ شد.
- جانم؟
+ فاطمه میای بریم مشهد؟ کاری نداری فردا پسفردا؟
- چجوری؟ کِی؟ چی میگی اذیتم نکن.
+ فردا با پرواز، یک روزه.
بغضِ پیله کرده در حنجرهام شکست و پروانهی چشمهایم پرید. «میام... میام...» حتی خودم هم نمیدانم، چقدر دلم شکسته بود که یک روز هم کافی بود؟
س.ف میرزائی
#دفترچهسبز
#روایت | سه ؛
گفتم که بویِ زلفت گمراهِ عالَمَم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
- حافظ شیرازی
- تا پام به خود حرم نرسه باورم نمیشه.
من بودم و ناباوری! بلیط پرواز در دستم بود، روی صندلیهای فرودگاه نشسته بودم و چراغِ امید در قلبم سوسو میزد. پرفروغ میشد و کم نور. اگر پروازمان به تاخیر بیوفتد چه؟ اگر کنسل شود چه؟ اگر وقتی شمارهی پرواز اعلام میشود نشنویم و جا بمانیم چه؟ چه و چه و چه؟ با پای پیاده میروم. تا خودِ مشهد. تا خودِ حرم... با پای پیاده میروم.
شمارهی پرواز پس از چهل و پنج دقیقه تأخیر اعلام میشود، کولهی کموزنِ سفرِ ۲۴ ساعتهمان را بر میداریم و سوار اتوبوس میشویم. هنوز باور نمیکنم. روی صندلیِ هواپیما مینشینم و مدام از پنجره بیرون را برانداز میکنم. هنوز باور نمیکنم...
س.ف میرزائی
#دفترچهسبز