eitaa logo
طائع.
58 دنبال‌کننده
17 عکس
3 ویدیو
0 فایل
طائِع: فرمان‌بردار نوشته‌های یک دانشجوی تبعیدی به علومج. "پلی‌لیستِ مداحی @OmBoka
مشاهده در ایتا
دانلود
گروه فرهنگی هنری مصباح الهدی برگزار میکند. برای دومین بار نمايش زیبای خاتون به مناسبت نیمه شعبان اجرا می شود. جهت هماهنگی اجرا در مدارس و مساجد و حسینیه ها با شماره ذیل تماس حاصل فرمایید 09913482213 یا در ایتا به آیدی@Khatoon_mesbah پیام دهید. @mesbaheboda
هدایت شده از [چایی‌نعنا]
17.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
" عملیات سقوط تهران " گویا یک کاربر ژاپنی درباره‌ی وقایع 18 و 19 دی‌ماه در ایران ، این انیمه را منتشر کرده است .
. - فلانی هم عاشق شده‌ها. + زن و بچه داره. - پس دوباره عاشق زنش شده. - آدم‌ها می‌تونن در طول عمرشون چندبار عاشق بشن. فقط کاش همه‌ی این چند بار عاشقِ یک نفر بشن... | .
روایتی در راه است -
بسم الله . | یک ؛ گفتم دلِ رحیمت کِی عزمِ صلح دارد؟ گفتا مگوی با کس، تا وقتِ آن درآید - حافظ شیرازی - جور نمیشه، به هر دری زدیم نشده. + ده روز از ته دلت بخواه، روز یازدهم می‌شه. چراغ کوچکی از امید، ظلمت قلبم را روشن کرد. ولی چطور می‌شد؟ حساب و کتاب‌ها و دودوتا چهارتاهای آدمیزادی در فکر و خیالم طوفان به پا کردند و باز زمینم زدند. به قلبم نگاه کردم. هنوز چراغِ کوچکِ امید روشن بود و هنوز گونه‌هایم از اشک گرم و نگاهم از اندوه فراق، سرد بودند. روی دیوار قلبم، چوب‌خط کشیدم. «روز اول، از ته دلم می‌خوام بیام پیشت آقای امام رضا...» س.ف میرزائی
| دو ؛ گفتم که نوشِ لَعلَت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کاو بنده‌پرور آید - حافظ شیرازی پای سجاده‌ی نماز بودم. مامان سمت چپم نشسته بود و خواهرم سمت راستم و سینیِ چای مقابل‌شان. از صبح که از تهِ دلم حرم خواستم، بارها و بارها، در تمامِ هفت- هشت ساعتی که گذشته بود، همه‌جور فکر و خیال کرده بودم تا چراغِ کوچک امید در قلبم خاموش نشود. همه‌شان به بن‌بست می‌خورد. دلم می‌خواست موبایلم را بردارم، شماره‌ی همسرم را بگیرم و بغضِ پیله کرده در حنجره‌ام را بشکنم. بگویم بیا برویم. با همان مقدار پولِ اندکی که گذاشته‌ایم برای مبادا، فقط برویم. اما قبل از این که دستِ من به موبایلم برسد، نامش روی صفحه پررنگ شد. - جانم؟ + فاطمه میای بریم مشهد؟ کاری نداری فردا پس‌فردا؟ - چجوری؟ کِی؟ چی میگی اذیتم نکن. + فردا با پرواز، یک روزه. بغضِ پیله کرده در حنجره‌ام شکست و پروانه‌ی چشم‌هایم پرید. «میام... میام...» حتی خودم هم نمی‌دانم، چقدر دلم شکسته بود که یک روز هم کافی بود؟ س.ف میرزائی
-
| سه ؛ گفتم که بویِ زلفت گمراهِ عالَمَم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید - حافظ شیرازی - تا پام به خود حرم نرسه باورم نمیشه. من بودم و ناباوری! بلیط پرواز در دستم بود، روی صندلی‌های فرودگاه نشسته بودم و چراغِ امید در قلبم سوسو می‌زد. پرفروغ می‌شد و کم نور. اگر پروازمان به تاخیر بیوفتد چه؟ اگر کنسل شود چه؟ اگر وقتی شماره‌ی پرواز اعلام می‌شود نشنویم و جا بمانیم چه؟ چه و چه و چه؟ با پای پیاده می‌روم. تا خودِ مشهد. تا خودِ حرم... با پای پیاده می‌روم. شماره‌ی پرواز پس از چهل و پنج دقیقه تأخیر اعلام می‌شود، کوله‌ی کم‌وزنِ سفرِ ۲۴ ساعته‌مان را بر می‌داریم و سوار اتوبوس می‌شویم. هنوز باور نمی‌کنم. روی صندلیِ هواپیما می‌نشینم و مدام از پنجره بیرون را برانداز می‌کنم. هنوز باور نمی‌کنم... س.ف میرزائی
| چهار ؛ مرا امیدِ وصالِ تو زنده می‌دارد و گر نه هر دَمم از هجرِ توست بیمِ هلاک - حافظ شیرازی نام همسرم پیج می‌شود و بعد، همکاران پدرش در پرواز به استقبال‌مان می‌آیند. عرقِ شرم می‌ریزم. جلبِ توجه در روحیاتم نیست. هرچه توجه کمتر، زندگی بهتر. حتی شاید دوست داشتم نامرئی باشم. صندلی‌هایمان عوض می‌شود و به دومین ردیف از جلو منتقل می‌شویم. درستِ پشت سرِ ورزشکار معروفی که همسفر ماست. هواپیما از زمین بلند می‌شود و بالا می‌رود. ماشین‌ها به اندازه‌ی مورچه‌های کوچکی روی زمین، ریز می‌شوند. بزرگ‌ترین اتوبان‌ها به قدر آب‌باریکه‌ای به نظر می‌رسند و کوه‌ها انگار که فقط پستی بلندی‌هایی باشند در زمینِ شخم‌زده‌شده‌ی پدربزرگ. سومین بار است که سوار این وسیله‌ی نقلیه‌ی هیجان‌انگیز می‌شوم و اولین بار است که صندلی‌ام کنار پنجره است. شبیه دختر بچه‌ها از تماشای زمینِ دور و ابرهایی که زیر پایمان قرار دارند ذوق‌زده می‌شوم. درست شبیهِ همان کوچولوهای عزیز که آقا خلبان ضمیمه به دیگر مسافران، به آن‌ها هم سلام و خیرمقدم گفت. س.ف میرزائی
-
| پنج ؛ دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید تا بویی از نسیمِ می‌اش در مشام رفت - حافظ شیرازی هواپیما روی زمین می‌نشیند. در خاکِ شهرِ مقدسِ آقای ناجیِ زندگی‌مان. یک ساعت و پنج دقیقه هم می‌تواند به قدر هزار سال کش بیاید از انتظار. پس از کمی انتظار بیشتر، ونِ هتل را پیدا می‌کنیم و سوار می‌شویم. شماره‌ی ناشناسی با همسرم تماس می‌گیرد. دوستِ پدر است که در آستان قدس رضوی خادم است. بابا با او هماهنگ کرده تا برایمان غذای حضرتی بیاورد و ما را تا هرجایی که قصد اقامت داریم همراهی کند. قلبمان از مهمان‌نوازی حضرت سلطان رقیق می‌شود و مستیِ این خوشامدگویی در وجودمان می‌ریزد. تشکر می‌کنیم، از آقای خادم، از پدر و از امام رضا. سر میدان، ماشین توقف می‌کند و ما تحفه‌ی دل‌پذیرمان را تحویل می‌گیریم. به هتل می‌رسیم در حالی که قابِ نگاهمان، گنبد و گل‌دسته‌هایی طلایی رنگ در انتهای خیابانِ امام رضاست. قلبم، آرام می‌گیرد. س.ف میرزائی