#روایت | دو ؛
گفتم که نوشِ لَعلَت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کاو بندهپرور آید
- حافظ شیرازی
پای سجادهی نماز بودم. مامان سمت چپم نشسته بود و خواهرم سمت راستم و سینیِ چای مقابلشان. از صبح که از تهِ دلم حرم خواستم، بارها و بارها، در تمامِ هفت- هشت ساعتی که گذشته بود، همهجور فکر و خیال کرده بودم تا چراغِ کوچک امید در قلبم خاموش نشود. همهشان به بنبست میخورد. دلم میخواست موبایلم را بردارم، شمارهی همسرم را بگیرم و بغضِ پیله کرده در حنجرهام را بشکنم. بگویم بیا برویم. با همان مقدار پولِ اندکی که گذاشتهایم برای مبادا، فقط برویم. اما قبل از این که دستِ من به موبایلم برسد، نامش روی صفحه پررنگ شد.
- جانم؟
+ فاطمه میای بریم مشهد؟ کاری نداری فردا پسفردا؟
- چجوری؟ کِی؟ چی میگی اذیتم نکن.
+ فردا با پرواز، یک روزه.
بغضِ پیله کرده در حنجرهام شکست و پروانهی چشمهایم پرید. «میام... میام...» حتی خودم هم نمیدانم، چقدر دلم شکسته بود که یک روز هم کافی بود؟
س.ف میرزائی
#دفترچهسبز
#روایت | سه ؛
گفتم که بویِ زلفت گمراهِ عالَمَم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
- حافظ شیرازی
- تا پام به خود حرم نرسه باورم نمیشه.
من بودم و ناباوری! بلیط پرواز در دستم بود، روی صندلیهای فرودگاه نشسته بودم و چراغِ امید در قلبم سوسو میزد. پرفروغ میشد و کم نور. اگر پروازمان به تاخیر بیوفتد چه؟ اگر کنسل شود چه؟ اگر وقتی شمارهی پرواز اعلام میشود نشنویم و جا بمانیم چه؟ چه و چه و چه؟ با پای پیاده میروم. تا خودِ مشهد. تا خودِ حرم... با پای پیاده میروم.
شمارهی پرواز پس از چهل و پنج دقیقه تأخیر اعلام میشود، کولهی کموزنِ سفرِ ۲۴ ساعتهمان را بر میداریم و سوار اتوبوس میشویم. هنوز باور نمیکنم. روی صندلیِ هواپیما مینشینم و مدام از پنجره بیرون را برانداز میکنم. هنوز باور نمیکنم...
س.ف میرزائی
#دفترچهسبز
#روایت | چهار ؛
مرا امیدِ وصالِ تو زنده میدارد
و گر نه هر دَمم از هجرِ توست بیمِ هلاک
- حافظ شیرازی
نام همسرم پیج میشود و بعد، همکاران پدرش در پرواز به استقبالمان میآیند. عرقِ شرم میریزم. جلبِ توجه در روحیاتم نیست. هرچه توجه کمتر، زندگی بهتر. حتی شاید دوست داشتم نامرئی باشم. صندلیهایمان عوض میشود و به دومین ردیف از جلو منتقل میشویم. درستِ پشت سرِ ورزشکار معروفی که همسفر ماست. هواپیما از زمین بلند میشود و بالا میرود. ماشینها به اندازهی مورچههای کوچکی روی زمین، ریز میشوند. بزرگترین اتوبانها به قدر آبباریکهای به نظر میرسند و کوهها انگار که فقط پستی بلندیهایی باشند در زمینِ شخمزدهشدهی پدربزرگ. سومین بار است که سوار این وسیلهی نقلیهی هیجانانگیز میشوم و اولین بار است که صندلیام کنار پنجره است. شبیه دختر بچهها از تماشای زمینِ دور و ابرهایی که زیر پایمان قرار دارند ذوقزده میشوم. درست شبیهِ همان کوچولوهای عزیز که آقا خلبان ضمیمه به دیگر مسافران، به آنها هم سلام و خیرمقدم گفت.
س.ف میرزائی
#دفترچهسبز
#روایت | پنج ؛
دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید
تا بویی از نسیمِ میاش در مشام رفت
- حافظ شیرازی
هواپیما روی زمین مینشیند. در خاکِ شهرِ مقدسِ آقای ناجیِ زندگیمان. یک ساعت و پنج دقیقه هم میتواند به قدر هزار سال کش بیاید از انتظار. پس از کمی انتظار بیشتر، ونِ هتل را پیدا میکنیم و سوار میشویم. شمارهی ناشناسی با همسرم تماس میگیرد. دوستِ پدر است که در آستان قدس رضوی خادم است. بابا با او هماهنگ کرده تا برایمان غذای حضرتی بیاورد و ما را تا هرجایی که قصد اقامت داریم همراهی کند. قلبمان از مهماننوازی حضرت سلطان رقیق میشود و مستیِ این خوشامدگویی در وجودمان میریزد. تشکر میکنیم، از آقای خادم، از پدر و از امام رضا. سر میدان، ماشین توقف میکند و ما تحفهی دلپذیرمان را تحویل میگیریم. به هتل میرسیم در حالی که قابِ نگاهمان، گنبد و گلدستههایی طلایی رنگ در انتهای خیابانِ امام رضاست. قلبم، آرام میگیرد.
س.ف میرزائی
#دفترچهسبز
#روایت | شش ؛
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی
- حافظ شیرازی
اتاقمان در هتل را تحویل میگیریم. اتاقی در طبقهی یازدهم آپارتمانی بزرگ و زیبا. مهماندار هنگام تحویل اتاق خاطرنشان میکند «معماریِ طبقهی یازدهم، معماریِ روسیئه.» راهرو را در نگاهی گذرا برانداز میکنم. ترکیب سبز سدری، طلایی ملایم و کرم. شبیه همان معماریهای باشکوهِ پرجزئیات کلاسیک در تصاویر پینترستی و رویاهایم. در اتاق باز میشود. داخل اتاق هم به همان سبک و سیاق، چشمهایم را برق میاندازد و سر ذوقم میآورد. شاید هیچوقت فکر نمیکردم این چنین رویاهای کودکانهام را در واقعیت لمس کنم.
س.ف میرزائی
#دفترچهسبز
داستان اینه که همهچیز یکهو هوار میشه سر آدم.
مثلا امتحان، مریضی، حجم زیادی کار خونه :)
کمک :))))))))))))))))
#روزمرهگی | #سکانسهایهمینزندگی
سعی کنید امشب حتیالامکان احیا بگیرید و بیدار بمونید. امشب بیش از شبهای قدر براتون ننویسن، کم نمینویسن.