#روایت | سه ؛
گفتم که بویِ زلفت گمراهِ عالَمَم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
- حافظ شیرازی
- تا پام به خود حرم نرسه باورم نمیشه.
من بودم و ناباوری! بلیط پرواز در دستم بود، روی صندلیهای فرودگاه نشسته بودم و چراغِ امید در قلبم سوسو میزد. پرفروغ میشد و کم نور. اگر پروازمان به تاخیر بیوفتد چه؟ اگر کنسل شود چه؟ اگر وقتی شمارهی پرواز اعلام میشود نشنویم و جا بمانیم چه؟ چه و چه و چه؟ با پای پیاده میروم. تا خودِ مشهد. تا خودِ حرم... با پای پیاده میروم.
شمارهی پرواز پس از چهل و پنج دقیقه تأخیر اعلام میشود، کولهی کموزنِ سفرِ ۲۴ ساعتهمان را بر میداریم و سوار اتوبوس میشویم. هنوز باور نمیکنم. روی صندلیِ هواپیما مینشینم و مدام از پنجره بیرون را برانداز میکنم. هنوز باور نمیکنم...
س.ف میرزائی
#دفترچهسبز
#روایت | چهار ؛
مرا امیدِ وصالِ تو زنده میدارد
و گر نه هر دَمم از هجرِ توست بیمِ هلاک
- حافظ شیرازی
نام همسرم پیج میشود و بعد، همکاران پدرش در پرواز به استقبالمان میآیند. عرقِ شرم میریزم. جلبِ توجه در روحیاتم نیست. هرچه توجه کمتر، زندگی بهتر. حتی شاید دوست داشتم نامرئی باشم. صندلیهایمان عوض میشود و به دومین ردیف از جلو منتقل میشویم. درستِ پشت سرِ ورزشکار معروفی که همسفر ماست. هواپیما از زمین بلند میشود و بالا میرود. ماشینها به اندازهی مورچههای کوچکی روی زمین، ریز میشوند. بزرگترین اتوبانها به قدر آبباریکهای به نظر میرسند و کوهها انگار که فقط پستی بلندیهایی باشند در زمینِ شخمزدهشدهی پدربزرگ. سومین بار است که سوار این وسیلهی نقلیهی هیجانانگیز میشوم و اولین بار است که صندلیام کنار پنجره است. شبیه دختر بچهها از تماشای زمینِ دور و ابرهایی که زیر پایمان قرار دارند ذوقزده میشوم. درست شبیهِ همان کوچولوهای عزیز که آقا خلبان ضمیمه به دیگر مسافران، به آنها هم سلام و خیرمقدم گفت.
س.ف میرزائی
#دفترچهسبز
#روایت | پنج ؛
دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید
تا بویی از نسیمِ میاش در مشام رفت
- حافظ شیرازی
هواپیما روی زمین مینشیند. در خاکِ شهرِ مقدسِ آقای ناجیِ زندگیمان. یک ساعت و پنج دقیقه هم میتواند به قدر هزار سال کش بیاید از انتظار. پس از کمی انتظار بیشتر، ونِ هتل را پیدا میکنیم و سوار میشویم. شمارهی ناشناسی با همسرم تماس میگیرد. دوستِ پدر است که در آستان قدس رضوی خادم است. بابا با او هماهنگ کرده تا برایمان غذای حضرتی بیاورد و ما را تا هرجایی که قصد اقامت داریم همراهی کند. قلبمان از مهماننوازی حضرت سلطان رقیق میشود و مستیِ این خوشامدگویی در وجودمان میریزد. تشکر میکنیم، از آقای خادم، از پدر و از امام رضا. سر میدان، ماشین توقف میکند و ما تحفهی دلپذیرمان را تحویل میگیریم. به هتل میرسیم در حالی که قابِ نگاهمان، گنبد و گلدستههایی طلایی رنگ در انتهای خیابانِ امام رضاست. قلبم، آرام میگیرد.
س.ف میرزائی
#دفترچهسبز
#روایت | شش ؛
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی
- حافظ شیرازی
اتاقمان در هتل را تحویل میگیریم. اتاقی در طبقهی یازدهم آپارتمانی بزرگ و زیبا. مهماندار هنگام تحویل اتاق خاطرنشان میکند «معماریِ طبقهی یازدهم، معماریِ روسیئه.» راهرو را در نگاهی گذرا برانداز میکنم. ترکیب سبز سدری، طلایی ملایم و کرم. شبیه همان معماریهای باشکوهِ پرجزئیات کلاسیک در تصاویر پینترستی و رویاهایم. در اتاق باز میشود. داخل اتاق هم به همان سبک و سیاق، چشمهایم را برق میاندازد و سر ذوقم میآورد. شاید هیچوقت فکر نمیکردم این چنین رویاهای کودکانهام را در واقعیت لمس کنم.
س.ف میرزائی
#دفترچهسبز
داستان اینه که همهچیز یکهو هوار میشه سر آدم.
مثلا امتحان، مریضی، حجم زیادی کار خونه :)
کمک :))))))))))))))))
#روزمرهگی | #سکانسهایهمینزندگی
سعی کنید امشب حتیالامکان احیا بگیرید و بیدار بمونید. امشب بیش از شبهای قدر براتون ننویسن، کم نمینویسن.