eitaa logo
طائع.
58 دنبال‌کننده
17 عکس
3 ویدیو
0 فایل
طائِع: فرمان‌بردار نوشته‌های یک دانشجوی تبعیدی به علومج. "پلی‌لیستِ مداحی @OmBoka
مشاهده در ایتا
دانلود
| چهار ؛ مرا امیدِ وصالِ تو زنده می‌دارد و گر نه هر دَمم از هجرِ توست بیمِ هلاک - حافظ شیرازی نام همسرم پیج می‌شود و بعد، همکاران پدرش در پرواز به استقبال‌مان می‌آیند. عرقِ شرم می‌ریزم. جلبِ توجه در روحیاتم نیست. هرچه توجه کمتر، زندگی بهتر. حتی شاید دوست داشتم نامرئی باشم. صندلی‌هایمان عوض می‌شود و به دومین ردیف از جلو منتقل می‌شویم. درستِ پشت سرِ ورزشکار معروفی که همسفر ماست. هواپیما از زمین بلند می‌شود و بالا می‌رود. ماشین‌ها به اندازه‌ی مورچه‌های کوچکی روی زمین، ریز می‌شوند. بزرگ‌ترین اتوبان‌ها به قدر آب‌باریکه‌ای به نظر می‌رسند و کوه‌ها انگار که فقط پستی بلندی‌هایی باشند در زمینِ شخم‌زده‌شده‌ی پدربزرگ. سومین بار است که سوار این وسیله‌ی نقلیه‌ی هیجان‌انگیز می‌شوم و اولین بار است که صندلی‌ام کنار پنجره است. شبیه دختر بچه‌ها از تماشای زمینِ دور و ابرهایی که زیر پایمان قرار دارند ذوق‌زده می‌شوم. درست شبیهِ همان کوچولوهای عزیز که آقا خلبان ضمیمه به دیگر مسافران، به آن‌ها هم سلام و خیرمقدم گفت. س.ف میرزائی
-
| پنج ؛ دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید تا بویی از نسیمِ می‌اش در مشام رفت - حافظ شیرازی هواپیما روی زمین می‌نشیند. در خاکِ شهرِ مقدسِ آقای ناجیِ زندگی‌مان. یک ساعت و پنج دقیقه هم می‌تواند به قدر هزار سال کش بیاید از انتظار. پس از کمی انتظار بیشتر، ونِ هتل را پیدا می‌کنیم و سوار می‌شویم. شماره‌ی ناشناسی با همسرم تماس می‌گیرد. دوستِ پدر است که در آستان قدس رضوی خادم است. بابا با او هماهنگ کرده تا برایمان غذای حضرتی بیاورد و ما را تا هرجایی که قصد اقامت داریم همراهی کند. قلبمان از مهمان‌نوازی حضرت سلطان رقیق می‌شود و مستیِ این خوشامدگویی در وجودمان می‌ریزد. تشکر می‌کنیم، از آقای خادم، از پدر و از امام رضا. سر میدان، ماشین توقف می‌کند و ما تحفه‌ی دل‌پذیرمان را تحویل می‌گیریم. به هتل می‌رسیم در حالی که قابِ نگاهمان، گنبد و گل‌دسته‌هایی طلایی رنگ در انتهای خیابانِ امام رضاست. قلبم، آرام می‌گیرد. س.ف میرزائی
| شش ؛ دریغا عیش شب‌گیری که در خواب سحر بگذشت ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی - حافظ شیرازی اتاقمان در هتل را تحویل می‌گیریم. اتاقی در طبقه‌ی یازدهم آپارتمانی بزرگ و زیبا. مهماندار هنگام تحویل اتاق خاطرنشان می‌کند «معماریِ طبقه‌ی یازدهم، معماریِ روسی‌ئه.» راهرو را در نگاهی گذرا برانداز می‌کنم. ترکیب سبز سدری، طلایی ملایم و کرم. شبیه همان معماری‌های باشکوهِ پرجزئیات کلاسیک در تصاویر پینترستی و رویاهایم. در اتاق باز می‌شود. داخل اتاق هم به همان سبک و سیاق، چشم‌هایم را برق می‌اندازد و سر ذوقم می‌آورد. شاید هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم این چنین رویاهای کودکانه‌ام را در واقعیت لمس کنم. س.ف میرزائی
داستان اینه که همه‌چیز یک‌هو هوار می‌شه سر آدم. مثلا امتحان، مریضی، حجم زیادی کار خونه :) کمک :)))))))))))))))) |
سعی کنید امشب حتی‌الامکان احیا بگیرید و بیدار بمونید. امشب بیش از شب‌های قدر براتون ننویسن، کم نمی‌نویسن.
أین الصاحب یوم الفتح؟
- باران می‌بارد. نمی‌دانم آسمان اشکِ غم می‌ریزد یا اشکِ شوق. - اشکِ کدام غم را می‌گویی؟ + تولدی که صاحبش نباشد، غمگین نیست؟ هرسال این تولد را تکرار می‌کنیم، هرسال روی در و دیوار شهر می‌نویسیم بیا، هرسال برای شادباشِ روز فرخنده‌ی میلادش جهان را پُر می‌کنیم از رنگ و شیرینی و شکلات. ولی باز هرسال بساط تولد را جمع می‌کنیم درحالی که مهمانِ صاحبِ تولد نیامده... خیابان شلوغ است، از بعضی ماشین‌ها صدای مولودی‌هایی در وصفِ حضرت صاحب الزمان با صدای باران در هم می‌آمیزد و خیابان را پُر می‌کند. با پرچم‌ها و چراغ‌های رنگی شهر را چلچراغ بسته‌اند و رگ‌های شهر، نبضِ شادی می‌زنند. شوق روی لب‌هایم می‌نشیند و بغض پرده می‌کشد روی چشم‌هایم. - باید برایت چه‌کار کنم؟ چطور باید بزرگ بیندیشم، بزرگ قدم بردارم و بلند فریاد بکشم؟ چطور باید خطِ زمانِ انتظار را که هزار و صد و نود و دو سال است در تاریخ کِش آمده، قیچی کنم تا بیایی؟ چطور سرباز و سردار باشم و سرباز و سردار برایت تربیت کنم؟ کاش خودت راه را نشانم دهی... + شاید همه‌چیز از خودمان شروع می‌شود. شاید باید قدم‌های بزرگ را در جهانِ خودمان برداریم! شاید اگر جهانِ خودمان را بزرگ کنیم، آدم‌های دیگر هم در جهان‌مان جا شوند و صدایمان را بشنوند. - یعنی به گمانت، باید جهان‌مان را آن‌قدر وسیع و بزرگ کنیم که کالبدمان ترک بردارد و بترکد و جهان پُر شود از کهکشانِ ما؟ + به گمانم، به گمانم همه‌چیز از همان اتاق کوچکِ غبارگرفته‌ی قلب‌مان شروع می‌شود... هنوز باران می‌بارد و بوی خاکِ نم‌خورده مفرح ذات است. نمی‌دانم بارانِ غم است یا اشکِ شوقِ آسمان. شاید آسمان تو را می‌بیند و خوشحال است، و من نه... شاید روزی من هم با اشکِ شوقِ دیدارت، آسمانِ دنیا را بارانی کردم. شاید روزی، ان‌شاءالله. س.ف میرزائی |
هدایت شده از لباس شخصی
یک نفر مانده مانده از این قوم که برمیگردد✨ @Lebasshakhse
بزرگ شدن اونجاییه که دغدغه‌ت دیگه تموم شدنِ خوراکی‌هات نیست، تموم شدنِ مواد غذایی داخلِ یخچاله :))))))))))))))))